X
تبلیغات
::‌ گنبدطلای امام رضا :: - اشعار امام رضا

::‌ گنبدطلای امام رضا ::

پایگاه تخصصی فرهنگ رضوی

بسته اشعار بزم حضور

 

بسته اشعار بزم حضور پیرامون علی ابن موسی الرضا (ع)

برای دانلود کردن فایل  PDF روی عکس کلیک راست نموده و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

 

عدد

 لینک اشعار بزم حضور 

۱

بزم حضور مجموعه اشعار پيرامون امام رضا

۲

آستان رضا

۳

سلطان دين

۴

شرح اشتياق

۵

خاکسار دوست

۶

شاد باش

۷

ولاي رضا

۸

خاک پاک

۹

رضاي رضا

۱۰

کعبه‏ي رضا

۱۱

خسرو ملک امکان

۱۲

آفتاب دين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 23:32  توسط محمدرضا  | 

بسته اشعار حديقة الذاکرين

بسته اشعار حديقة الذاکرين

برای دانلود کردن فایل  PDF روی عکس کلیک راست نموده و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

 

عدد

 لینک اشعار حديقة الذاکرين

۱

رباعي امام رضا

۲

مولوديه‏

۳

امام ثامن و ضامن‏

۴

مشکاة کبريا

۵

سوگند

۶

امام رضا (1)

۷

امام رضا (2)

۸

امام رضا (3)

۹

ولادت امام رضا

۱۰

سرود امام رضا

۱۱

حديث غربت‏

۱۲

ثامن الحجج‏

۱۳

زمزمه‏

۱۴

مصيبت

۱۵

زبان حال امام رضا

۱۶

نوحه‏

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 22:54  توسط محمدرضا  | 

بسته اشعار ضامن آهو (زمزمه‏هاي توسل)

 

بسته اشعار ضامن آهو (زمزمه‏هاي توسل)

برای دانلود کردن فایل  PDF روی عکس کلیک راست نموده و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

عدد

 لینک اشعار حديقة الذاکرين

۱

ضامن آهو (زمزمه‏هاي توسل)

۲

آغوش هميشه باز

۳

هفت ياسين بر دلسفره‏ي زيارت آسمان هشتم

۴

خداحافظي

۵

امتداد دلپذير خورشيد

۶

سوگند به ماه

۷

چاوش نامه حضرت رضا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 22:40  توسط محمدرضا  | 

بسته اشعار حريم سبز عشق

بسته اشعار حريم سبز عشق اشعاري در منقبت هشتمين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت حضرت امام رضا

برای دانلود کردن فایل  PDF روی عکس کلیک راست نموده و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.

 

عدد

 لینک اشعار حريم سبز عشق

۱

حريم سبز عشق

۲

آيه‏هاي نور(شجره‏ي سبز ولايت)

۳

آفتابي‏ترين واژه‏ها

۴

زمزمه‏ي عشق

۵

سلام، مدينه

۶

بوي بهار

۷

ستاره‏ي عشق

۸

صداي خنده‏ي گل

۹

آيه‏ي کرامت

۱۰

اشارت از شما

۱۱

اي آرزوي ديده

۱۲

قبله‏ي دل

۱۳

باور گلها

۱۴

هشتمين سپيده

۱۵

شب بي ‏پايان

۱۶

باور عشق

۱۷

آهوي دل

۱۸

حريم عشق

۱۹

قصه‏ي غصه‏ي دل

۲۰

سخناني از هشتمين امام

۲۱

حديث امام رضا در زمينه‏ي فلسفه و اسرار نماز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 11:39  توسط محمدرضا  | 

قنديل و شمعدان و چراغان

قنديل و شمعدان و چراغان

آئينه   و   بلور  و   كبوتر       

 

تا چشم كار مي كند اينجا

جمعيت است ونوروكبوتر

 

امشب كبوتر دل  تنگم

مهمان  آشيانه  آقاست

 

امشب تنم نشسته در آشوب

گويي  نقاره خانه  آقاست

 

چشم انتظار مرهم سبزي است

اين زخم؛ زخم كرب و بلايي

 

آقا  بگير دست  دلم  را

از پشت آن ضريح طلايي

 

امشب حرم چقدر شلوغ است

بوي  اذان رها  شده در باد

 

مثل هميشه مي شكند تلخ

بغضي كنار پنجره فولاد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 8:23  توسط محمدرضا  | 

آشناي غربت تو، رستگاره روز محشر

 

شعري براي روز 8/8/88 مصادف با ميلاد ثامن الائمه(ع)

خبرگزاري فارس: مصطفي محدثي خراساني، شاعر انقلاب و دفاع مقدس، شعري را به مناسبت مصادف شدن سالروز ميلاد هشتمين امام شيعيان با روز هشتم ماه هشتم سال هشتاد و هشت سروده است.


اين ترانه «غريب الغربا» نام دارد و قرار است به همت مركز موسيقي صدا و سيما در ميلاد امام رضا(ع) پخش شود.

من كه عمريه شنيدم
تو غريب الغربايي
اما مي‌دونم به رازم
بهتر از من آشنايي

اومدم پنجره باشم
خسته از اين همه ديوار
اومدم يه دنيا اميد
اومدم تشنه و تبدار

اينجا شوق پركشيدن
تو دلا مي‌زنه پرپر
آسموني از فرشته س
حرم از بال كبوتر

مثه صبح آفرينش
دلا خالي از غبارن
بس كه چشماي تمنا
تو هواي تو مي‌بارن

من كه عمريه شنيدم
تو غريب الغربايي
اما مي‌دونم به رازم
بهتر از من آشنايي

حرم و تب زيارت
حرم و هواي تازه
اين هوا آدمو از نو
واسه زندگي مي‌سازه

پر زده از شب ترديد
رسيده به صبح باور
آشناي غربت تو
رستگاره روز محشر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 16:20  توسط محمدرضا  | 

قسمتی از درد و دل امام رضا(ع) با امام زمان(عج)

قسمتی از درد و دل امام رضا(ع) با امام زمان(عج)

(که بصورت شعر در آمده)

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

مهدی عزیز فاطمه رضا برات پر میزنه

فقط آقا قیام تو اوّل شادی منه

کاش بیایی از سفر که ما همه منتظریم

دوباره خنده رو برلبهای زهرا بنگریم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

منم غریب الغربا شما غریب ترین ما

غربت من چند ساله بود شما ولی تا به حالا

من غریب بودمو میدونم غریبی یعنی چی

موقع عمل میبینی بی حبیبی یعنی چی

ادعای عاشقی فراونو شیعه زیاد

اما از یاری اونها بی نصیبی یعنی چی

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

حرم پر از جمعیته دلم اسیر حسرته

رضا میون زایراش در انتهای غربته

به خدا منتظرم هر کی میاد زیارتم

یه بارم بپرسه از من چیه اون یه حاجتم

همگی اینجا مین پذیرایشون میکنم

نمیدونن که خودم مریض درد غیبتم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

کاشکی که میشد زایرا فقط بین با یک دعا

هر کسی رو که می نگری طلب کنه ظهور ما

هر موقع از همه جا خسته میای در حرمم

تنهایی تو میبینم آقا آتیش من  میگیرم

وقتی که بازم میخوای راهی سحراها بشی

یاد آورگی حضرت زینب میکنم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

گفتم حدیث بهر شما نموده ام امر دعا

نوشته تویه کتابها اما کو گوش شنوا

گفتم که آخروالزّمون روی زمین و آسمون

هر چی که هست گریه کنه به گریهای مهدیمون

همون موقع گفته بودم به شعر دعبل افزودم

کسی نیومد بخونه دو بیتی که من سرودم

گفتم اون قبری که در توس  پر از مصیبته

دل صاحبش میون شعله های غیبته

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

کاشکی تموم شیعیان شما رو از خدا بخوان

کاشکی به جای حرمم تو سحراها پیت بیان

خودمو جواد من فدای  تار موی تو

چشمای مادرم در انتظار روی تو که

عمو عباس به خدا منتظره به تشنه ها

برسونه با فرج شرابی از سبوی تو

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 14:38  توسط محمدرضا  | 

چاوش نامه حضرت رضا

چاوش نامه حضرت رضا

 

از سفر از شوق دل اشک روان آورده‏ايم‏

ما براي دوستان اين ارمغان آورده‏ايم‏

 

از طواف کعبه‏ي دل با دلي شايان ز مهر

خاطراتي خوش براي دوستان آورده‏ايم‏

 

زائرين قبله‏ي هفتم رضا هستيم و، حال‏

از جوارش رو به سوي خانمان آورده‏ايم‏

 

بهتر از هر ارمغاني اي محبان رضا

ما غبار از تربت آن آستان آورده‏ايم‏

 

صحن وايوانش بود والاتر از باغ بهشت‏

چون صبا گل از آن بوستان آورده‏ايم‏

 

چند روز ميهمان گشتيم چون بر خوان او

قصه‏ي لطف و کرم زان ميزبان آورده‏ايم‏

 

هم سلام دوستان در پيشگاهش برده‏ايم‏

هم جواب از آن امام مهربان آورده‏ايم‏

 

از هراس قبر و محشر گريه کرديم آنقدر

تا از آن دارالامان خط امان آورده‏ايم‏

 

رفته و قبر غريب طوس را بوسيده‏ايم‏

وينک از داغش دو چشم خون فشان آورده‏ايم‏

 

حاصل طبع (مؤيد) شاعر آل علي است‏

آنچه را در اين چکامه بر زبان آورده‏ايم‏

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 15:35  توسط محمدرضا  | 

سوگند به ماه

سوگند به ماه

پرواز مرغ سلام بر گنبد جلال معصومه عليهاالسلام 

 

- والقمر اذا تليها ... 

سوگند به خورشيد و پرتو افشاني‏اش 

و سوگند به ماه، چون در پي او روان گردد 

- وقتي خداوند 

عنان امر دنيا و آخرت ما مردمان اين سوي خاک را 

به آن سوي آسمان سپرد 

خورشيد درخشان مدينه را از شب تاريک طوس برآورد 

و شاهد روز در افق مشهد از جمال خود نقاب برگرفت 

- هر خورشيد را ماهي بايست 

و ماه خورشيد خراسان در شام قم درخشيد 

موسي بن جعفر در زندان تاريک جسماني نشست 

تا روزگاري بندگي از اسارت جان برخيزد 

و از سفره‏ي تاريک تنعم مادي برخاست 

تا قرن‏ها زندگي بر سفره‏ي روشن معنا بنشيند 

و اين گنبد طلايي صفحه‏اي است 

براي تماشاي خستگي‏ها و رنج‏هاي فرزندان او 

از خورشيد خراسان و ماه قم 

تا چراغ روشن احمدي در شيراز 

که چون دست ولايت بر سر بي‏سامان اين سرزمين گرفتند 

ماه تابناک قم، آشيان آل‏محمد را روشن ساخت 

- از تبار انتظار و اميدم 

و فرزند قرن‏ها تلخکامي پدران و مادران اين خاک 

که دست کرامت و بزرگواري‏ات پاي توسل و تولايم را به آستان بهشتي‏ات گشود 

و چهر عنايت و مهرباني‏ات دل نابينايم را گشاد 

بانوي ماه 

بانوي آسمان و آب 

خاتون خورشيد 

چشمي بر تيره روزي و سياهکاري‏ام فرو مي‏بندي 

و چشمي به اميد و آرزويم مي‏گشايي 

دست جبران بر کوتاهي‏ها وناتوانيهايم بر مي‏آوري 

و پاي حيران از راه بي‏چشم و چراغم در مي‏بري 

روي خشک و بي‏آب به چشمه‏ي اشک‏تر مي‏کني 

و به جام نام خويش آبرويم مي‏بخشي 

چشم سياهم به سپيدي درگاه خويش مي‏گشايي 

و در ضيافت نور و شور 

ميهمان جلوه‏هاي تازه مي‏سازي 

- خاتون ماه 

حرم خورشيد 

چشم مي‏گشايم به گنبد طلايي تو 

و هر بار تصويري در قاب تصورم مي‏نشيند 

هر بار رنگ تخيل نقشي بر پرده‏ي نگاهم مي‏زند 

يک بار نگاه مي‏کنم ... و مي‏بينم 

نشانه‏اي که خداوند براي مسافران آسماني آشيان محمديان گذارده است 

تا فرشتگان در ازدحام وفود راه درگاه تو را آسان‏تر بيابند 

چشم مي‏گشايم به گنبد و گلدسته‏ات ... و مي‏بينم 

تنديسي از سري فروافتاده به احترام 

و دستاني برآمده به تمنا 

فرماني براي زائران آستانت 

تا سر به تجليل ناموس خداوند فروافکنند 

و دست به تضرع و توسل فراآورند 

چشم مي‏گشايم به گنبد طلايي تو ... و مي‏بينم 

«کساء» را که هماره بر نيکبختي تار و پودش حسرت خورده‏ام 

و چون همه‏ي نامحرمان از ميهماني آسماني‏اش محروم بوده‏ام 

و خداوند امروز آن را بر سر همه‏ي زائران تو انداخته است 

اگر آن روز در مدينه 

تنها پنج تن ميهمان آن تن پوش يمني بودند که مادرت نگين حلقه‏اش بود 

و جبرئيل به بهانه‏ي فرود آوردن وحي از خداوند 

اجازه‏ي حضور در زير آن خواست 

امروز کساء طلايي حرم مبارکت بر سر همه‏ي کساني است 

که دست احترام بر سينه‏ي ادب مي‏گذارند 

و پاي طلب در سراي باصفايت مي‏نهند 

و هر که حسرت همراهي اهل کساء را دارد 

مي‏تواند به بهانه‏ي باز خواندن وحي 

از خداوند اجازه‏ي حضور در زير اين کساء را بخواهد 

و به تحسين اين تقدير زيباي نظام آفرينش 

در زير اين کساء کنار سفره‏ي احسان تو بنشيند 

و در زير باران معنا سر و روي جسم و جان را شستشو دهد 

چشم مي‏گشايم به گنبد طلايي تو ... و مي‏بينم 

آينه‏اي پيش روي قبله‏ي خراسان 

تا از انعکاس نور درخشانش 

زنگار رخسار تماشاگران فروريزد 

و از تابش پرتوهاي اين گنبد طلايي 

سياهي روي زرد نگرندگان به سپيدي عزت و آبرو باز گردد 

چشم مي‏گشايم به گنبد و گلدسته‏ات ... و مي‏بينم 

خداوند براي ما اسيران تجسم و تجسد 

که با ادبيات ماده سخن مي‏گوييم و جز زبان رنگ و مقدار نمي‏فهميم 

نشان طلاي بندگي را به رتبه‏ي نخست تو بخشيده 

و نشانه‏ي مقصد را براي مسافران جاده‏ي مقصود خود بر نشانده است 

چشم مي‏گشايم به گنبد طلايي تو ... و مي‏بينم 

خشت خشت دل‏هاي صيقل خورده‏ي بستگان 

کرامت تو را 

که در هم نشسته‏اند 

و شاهکار بندگان عنايت را بر ساخته‏اند 

چشم مي‏گشايم و مي‏بينم 

گنبد طلايي تو صحن بهشت است و سقف حرم 

پايان جستجو و آغاز عزيمت 

نقطه‏ي شروع مسابقه‏ي معرفت 

که هر کس را به اندازه‏ي ظرف او پاسخ مي‏گويد 

«فسالت او دية بقدرها» 

گنبد حرم مبارک تو 

امروز 

دفتر ثبت نام است 

تا هر کس به امضاي چشم اشکبار و اميدوار 

نام دل در صفحه‏ي طلايي آن بنويسد 

براي فردا 

که هر زائر ظاهر را 

در باطن زيارتگاه خود فرامي‏خوانند 

«يوم ندعو کل اناس بامامهم ...» 

- بانوي ماه 

چون هميشه با همان چشم پاک‏

که بر ناپاکي اين بنده‏ي سياه خويش مي‏بندي 

چون هميشه با همان چشم اميدوار 

که بر پريشاني اين مسافر خسته مي‏گشايي 

ثبت نام اين چشم اشکبار را 

بر صفحات نوراني گنبد خويش پذيرا باش 

- ... و لا جعله الله آخر العهد 

خدايا ! اين ديده‏ي گريان را از تماشاي اين بهشت دلپذير محروم مساز 

خدايا ! اين پنجره‏ي گشوده را بر تفرج اين آسمان دل‏گشا مبند 

خدايا ! اين گنبد طلايي 

نشان سربلندي و شکوه بارگاهي پنهان است 

که همچنان از غربت مدينه در حجاب انتظار مانده 

اين عزت و شکوه دخترانه را 

به بلنداي نام مادر نگه‏دار 

خداوندا ! 

مباد پرنده‏ي اين نگاه خسته 

آخرين مرغي باشد که از اين قفس 

به آن آسمان رهايي مي‏گريزد 

و در اوج گشايش گنبد طلايي آن حرم قرار مي‏گيرد 

چنين مباد ... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 14:40  توسط محمدرضا  | 

امتداد دلپذير خورشيد

امتداد دلپذير خورشيد

در سوگ غروب خورشيد 

پيامبر اکرم و دو فرزند بزرگوارش 

 

- در بي‏روزترين شب مردگاني پدران ما 

مردي آمد و بر آستانه‏ي انتظارش ايستاد 

و جام‏هاي پياپي خورشيد را در کام‏هاي تاريک ريخت 

- از روزن تنگ خاطرات قرن‏ها ... 

چشم جستجو گشوده‏ام 

به تماشاي قامت بلند آن مرد 

آن سوي روزگاري دور و نزديک 

- چون جنين کوچکي از زهدان پير توهم 

از پشت پرده‏هاي تاريک ناپختگي 

گوش اشتياق سپرده‏ام 

به صداي پاي حقيقت 

- مردي آمد و بر آستانه‏ي انتظار تاريخ ايستاد. 

با آينه‏اي پيش روي هر چه شايستگي پنهان 

با چراغي پيش پاي هر چه عزيمت آشکار 

- ريسمان خداوند بود 

براي توفان زدگان و کشتي شکستگان درياي بي‏ساحل 

تا هر تمناي نجات را به امان برساند 

و در آشفتگي دروغ‏ها 

در ازدحام دورويي‏ها 

در هياهوي نيرنگ‏ها و فريب‏ها 

گمشدگان را به صادق‏ترين حقيقت برهاند 

و با آخرين پيامبر خداوند فرصت بهانه‏جويي و اعتذار از همگان بستاند. 

- آخرين پيام‏آور خداوند 

علت آفرينش 

دليل خلقت 

بهانه‏ي وجود 

برخاست و بر زمين نشست 

فرياد زد و خاموش شد 

درخشيد و تابيد و طلوع کرد و ... 

فروخفت 

ايستاد 

و آنان که برگ و بار قامت بلندش را تحمل نمي‏توانستند 

تيغ کشيدند و تير افکندند 

بانگ زد 

و آنان که هشدار آسماني‏اش سکون مرگبار 

غفلتشان را بر مي‏آشفت 

دروغ ساختند و تهمت پرداختند. 

- درخشيد و روشني بخشيد 

و آنان که نور تابناک نام و نامه‏اش 

در تاريکي مغاره‏هاي جهالت‏شان 

سيلاب بيداري جاري مي‏کرد 

پيش روي خورشيد گونش ديوار کشيدند 

- اين قامت بلند از همان روزگار 

مکرر بر مي‏خيزد و مکرر مي‏نشيند 

خورشيد در امتداد دلپذير خود 

از محمد مصطفي تا حسن مجتبي و علي بن موسي الرضا 

همچنان مي‏تابد 

خورشيد مصطفوي 

افق آغاز بعثت را روشن ساخت 

و در افق بيست و سومين سال غروب کرد 

خورشيد مجتبوي 

در افق پنجاه و سومين سال درخشيد 

و ... باز هم به سرخي غروب نشست 

و خورشيد رضوي 

در افقي ديگر از تاريخ گران اسلام 

درخشيد و فروخفت 

اينک خورشيد مهدوي در افق «زمان» مي‏درخشد 

و از پشت ابرهايي که بر مدينه و طوس سايه افکنده‏اند 

هم بر غربت مسجدالنبي و بقيع مي‏تابد 

و هم بر جبروت طوس پرتو مي‏افکند 

- ريسمان الهي همچنان در دسترس است 

و خورشيد همچنان نور و گرما مي‏بخشد 

هر که را به نواي دل يا به نداي زبان 

هر که را به قواي جسم و جان 

دست ادب بر سينه‏ي ارادت بگذارد 

و کبوتر عشق و دلبستگي 

به طواف گنبد سبز مدينه 

و غربت سرخ بقيع بفرستد 

يا آهوي بي‏پناهي خود را به دارالامان طلايي طوس روانه کند 

با سلام از عشق 

و صلوات و درودي از احترام 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 10:15  توسط محمدرضا  | 

خداحافظي

خداحافظي

به تلخ کامي 

آخرين زيارت مسافران مشهد مقدس 

 

- از تو دل نمي‏کنم 

اي نگار نازنين 

اي بهشت آسمان ... در جهنم زمين 

- من گريختم به تو ... از زمان و از زمين 

در پناهت آمدم ... آهوي دلم ببين 

- رو سياه آمدم ... رو سپيد مي‏روم 

چون شکسته پاي جان ؟ ... دل شکسته اين چنين 

- از تو دل نمي‏کنم ... اي نگار نازنين 

اي بهشت آسمان ... در جهنم زمين 

- مي‏کشم اگر چه دست ... چشم مانده بر ضريح 

مي رود اگر چه پاي ... دل نشسته بر زمين 

- اي اميد اولم ... اي پناه آخرم 

اي خداي دومم ... اي امام هشتمين 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 9:33  توسط محمدرضا  | 

هفت ياسين بر دلسفره‏ي زيارت آسمان هشتم

هفت ياسين بر دلسفره‏ي زيارت آسمان هشتم

اي آسمان هشتم دانايي 

در نخستين زمين توسل 

مشام جانم را به عطر باران معنا بهاري کن ! 

اينک که از زمستان دوري 

به بهار زيارتم فراخوانده‏اي 

سلام من 

سلام پدرانم که پيش از اين زيسته‏اند 

و سلام فرزندانم که پس از اين خواهند زيست 

بر تو 

و بر پدران و فرزندانت 

که هماره بوده‏ايد و خواهيد بود 

مرا به گستره‏ي سبز و بهاري‏ات طلبيده‏اي 

و از اوج عزت و جبروت مي‏نگري‏ام 

که با دست خالي به ديدار غربتت آمده‏ام 

و چه مي‏توان برد به بارگاه شهر ياران 

جز دست خالي 

به گلستان رواست دسته گلي به هديه آوردن ؟ 

به دريا آيا قطره آبي ؟ 

به ديدار خورشيد شمعي لرزان ؟ 

شهريارا ! 

تنهايي و بي‏کسي‏ام را به دربار پرشکوهت پناه ده 

جام خالي‏ام را در کوثر درياي بي کرانت پذيرا باش 

و کام گرسنه و تشنه‏ام را ميهمان سفره‏ي احسان خويش کن 

چونان هميشه 

اي امام مهر و رأفت ! 

در سرزمين دلم 

خورشيد ياد تو شب را روز مي‏کند 

و در افق جانم 

سال هجر و دوري به شمس روي تو پايان مي‏يابد. 

بهار مکرر زمستان دلم 

سلام دوباره است 

و نوروز دگر 

عيد ديدار تو 

اينک که بر دل سفره‏ي زيارتت 

هفت ياسين معنا چيده‏ام 

قرآن نگاه مهرورزت را بگشاي 

تا در شکوه هلهله‏ي کروبيان زمزمه کنم : 

«يا مقلب القلوب ...» 

ياسين نخست که به تلاوتش جان را جلا مي‏دهم 

سپاس است و شکر خداي 

که به ظلمت‏هاي زندگاني من 

خورشيدي چون تو هديه کرد 

و به تنهايي‏هايم 

حجم بيکران حضور مداوم يادت را 

ياسين دوم استغفار است 

که در پشيماني‏ها و حسرت‏ها مي‏خوانم 

از هر چه ناروا کرده‏ام و ... 

و از هر چه به گمان خام، روا دانسته‏ام 

ياسين سوم دعاست 

که براي ياران خويش تلاوت مي‏کنم 

و از همه‏ي آنان ياد مي‏آورم 

که از روزگاران گذشته تا کنون 

هماره مرا به دست دعا يا قدم همتي 

رهسپار آستان تو کرده‏اند 

ياد مي‏کنم از مادرم، مادرانم، از پدرم و برادران و دوستان و ... 

نام مي‏برم از رفتگان و در گذشتگان خويش 

از امام 

از شهيدان 

از هر که سنگيني بار غيبت او را بر شانه‏هاي حضورم احساس مي‏کنم 

در ياسين چهارم 

سلام خويش را به امام زمانم باز مي‏خوانم 

و از خداوند 

به شتاب آمدنش را مي‏طلبم 

در ياسين پنجم 

به قرائت سوره‏هاي مناجات مي‏نشينم 

و به تلاوت آيه‏هاي گفت‏وگو مي‏ايستم 

در پيشگاه مهرباني و ميزباني تو 

که گرد و غبار سفر را بر رخسار شوق و دلدادگي‏ام مي‏بيني 

و ناله‏هاي استغاثه را از زبان خسته‏ي چشمانم مي‏شنوي 

و در گ‏وش آزرده‏ي انتظارم سرود اجابت مي‏خواني 

ياسين ششم 

زيارت من است از جانب ديگران 

دست بر سينه مي‏گذارم و سلام مي‏دهم 

يک بار به نيت معلمم‏

يک بار به نيت همکارم و ... 

يک بار از سوي دوست شهيدي که نيست و هست 

يک بار از جانب پدربزرگ و مادربزرگ مرحوم خود 

و يک بار ... 

ياسين هفتم را از مصحف اشک و لبحند تلاوت مي‏کنم 

چرا به شادي و شور نخندم ؟ 

که در نرما نرم شوق و اشک 

مرا به پيشگاه خويش پذيرفته‏اي 

چه شادماني و خوشي از اين گران‏تر ؟ 

کدامين بهار از اين سبزتر ؟ 

کدامين روز از اين نوتر ؟ 

و چرا به درد و داغ نگريم 

که در افق اين روز نو 

هلال سري بريده بر نيزه رفته است ؟ 

چرا ناله نکنم 

که دختران يتيمي به ريسمان اسيري در بيابان‏ها آواره‏اند ؟ 

چرا نسوزم 

که آتش فتنه و شبيخون، خيمه‏هاي حقيقت را سوزانده است ؟ 

با صداي اشک و سيماي لبخند مي‏خوانم : 

«ياسين، و القران الحکيم، انک لمن المرسلين ...» 

مبادا اين آخرين زيارت من باشد 

مبادا اين آخرين سلام 

مباد ... 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 9:3  توسط محمدرضا  | 

آغوش هميشه باز

آغوش هميشه باز

- در غمگين‏ترين غروب تاريخ 

و در انتهاي دورترين نشاني روزگار 

کهنه‏ترين بغض‏هاي هود را فروخورده‏ام 

و به پا بوس درگاه بلندت آمده‏ام 

چونان هميشه، تنها با بضاعت اشک و آه. 

- با پايي خسته به آستان تو قدم گذاشته‏ام 

که رهنورد بي‏انتهاترين جاده‏ها 

که درد آشناي سنگلاخ‏ترين بن‏بست‏ها 

که فرسوده‏ي دردناک‏ترين تاول‏هاست. 

- دستي درمانده را به سوي تو دراز کرده‏ام 

که افسرده‏ي بي‏فايده‏ترين جستجوها 

که زخمي اشتباه‏ترين دوستي‏ها 

که گمشده‏ي خطاترين همراهي‏هاست. 

- چشمي اميدوار را خيره به راه نگاهت نشانده‏ام 

که مسافر تاريک‏ترين شب‏ها 

که تماشاچي هرزه‏ترين مضحکه‏ها 

که عزادار سياه‏ترين مصيبت‏هاست. 

- گوشي منتظر را بر در پيغامت خوابانده‏ام 

که آشفته‏ي پر ازدحام‏ترين صداها 

که درمند خراشنده‏ترين زنجموره‏ها 

که رنج ديده‏ي ناموزون‏ترين نغمه‏هاست. 

- زباني ناتوان را به پرسش و خواهش تو گماشته‏ام 

که خسته‏ي خاکي‏ترين التماس‏ها 

که آزرده‏ي سست‏ترين بافته‏ها 

که عفونت زده‏ي دروغ‏ترين بدگويي‏هاست. 

- اي ريشه دارترين درخت مهر ! 

خنکاي سايه‏سارهاي نگاهت را 

از جان کويري و تشنه‏ام دريغ مکن. 

- اي زود جوش‏ترين چشمه‏ي لطف و صفا 

اندوه مرا 

از زلال بي‏دريغ لبخندت محروم مساز. 

- اي نزديک‏ترين آسمان آشنايي 

بال‏هاي خسته‏ي مرا 

در سخاوت بي‏پايان خود رها کن 

- اي پاسخ پرسش‏هاي بي‏جواب 

اي آرامش التهاب‏هاي بي‏سرانجام 

اي ضامن گريختن‏هاي مضطرب 

باز هم آهوي هميشه‏ي تو از صياد گريخته است 

اي آغوش هميشه باز ... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 8:36  توسط محمدرضا  | 

ضامن آهو (زمزمه‏هاي توسل)

ضامن آهو

(زمزمه‏هاي توسل)

محمدرضا زائري

خادم الرضا

 

صفاي حرم

دلم پر مي‏زند در هواي حرمت 

و در هواي صفاي آن حريم 

و قراري که به جان‏هاي خسته مي‏دهي 

و باران رحمتي که گل‏هاي پژمرده را طراوت مي‏بخشد 

و زمين مرده را زنده مي‏کند. 

و مي‏ميرم براي يک زيارت 

که بيايم و بايستم 

چوبه‏ي دري را ببوسم 

که مشتاقان شيفته را به آستان تو مي‏رساند 

و گمشدگان را به خويشتن. 

و به خاک بيفتم 

و داخل شوم 

و چون لطافت جود و عظمت وجود تو را ببينم 

با حالي که ديگر خود ندانم و نفهمم، دست بر سينه بگذارم 

و اگر سيلاب اشک مهلتم دهد 

زبان بگشايم 

و با در و ديوار زمزمه کنم : 

«السلام عليک يا علي بن موسي الرضا» 

سلام و درود خدايي بر تو 

و بر پدران و بزرگوار تو 

سلام بر تو و بر خانداني که همه نور است و طهارت 

و همه مجد و عظمت 

 

و سر بر ضريح بچسبانم 

و ناله کنم - فرياد برآورم - و با تمام وجود بخوانم که : 

«خدايا ! من از هر کس و هر چيز به سوي تو گريخته‏ام 

مرا نااميد مساز 

و با دست خالي باز مگردان 

و حال دگرگون مرا بر سر مرقد فرزند پيامبرت ببين. » 

و روي به سوي تو بگردانم 

در دامان تو بياويزم 

و بر آستان ناز تو نياز کنم 

و تو از راه لطفم بنوازي 

و نقاب از روي برگيري 

و من از پشت پرده‏ي اشک، آن لبخند را ببينم 

و آن چهره‏ي زيبا را 

و آن روي مينو که هر حسن را در خويش دارد. 

و با همه‏ي اميد و آرزويم 

دست بردارم که : 

«مولاي من ! 

آقاي من ! 

سرور من ! 

همه چيز من ! 

به زيارت تو آمده‏ام 

و از هر غير خدايي گريخته‏ام 

از هر خطا که کرده‏ام، پشيمانم 

و از هر نابجا که روا داشته‏ام، هراسان 

در بارگاه الهي مرا شفاعت کن 

و در روز نيازمندي دست مرا بگير 

و از کرم بي‏پايان خويش 

دستي بر سر اين ناچيز بي‏چيز بکش 

تو را در بارگاه الهي مقامي بس رفيع است 

و جايگاهي منيع.» 

 

باز روي به آسمان کنم 

و با او سخن بگويم که : 

«خداوندگارا ! 

من عشق اين خاندان 

دوستي اين خاندان 

و محبت اين خاندان را 

وسيله‏ي نزديکي خود کرده‏ام به تو 

و بهانه‏اي که مرا به تو مي‏رساند 

و مي‏دانم که بهترين وسيله و نيکوترين بهانه را برگزيده‏ام. 

دست در دامان ايشان زده‏ام 

و در اينان آويخته‏ام 

و هر عشق و محبت را که در دل ذخيره کرده‏ام 

به پاي حسن ايشان ريخته‏ام 

و جز ايشان را نمي‏خواهم 

و غير اينان را نمي‏جويم. » 

بعد هم دست برداري 

و اشک‏ها را از پهنه‏ي صورتم پاک کني 

و سرم را از خاک برگيري 

و بر دامان نهي 

و ديگر هيچ نبينم 

جز آسماني بي‏پايان 

و نوري تابان که هيچ تابشي را مجال حضور نمي‏دهد 

و روي آسماني تو را 

و مهر را و ماه را 

و ستاره را و سياره را - همه را در چهره‏ي تو - 

و هيچ نفهمم 

جز لطافت دست‏هايت را که بر سرم مي‏کشي 

 

من عاشق آن کبوترهاي سپيدم 

که هماره بر گرد حرم در گردشند 

- همچون فرشتگان آسمان - 

در هوا چرخ مي‏گيرند 

و به سوي تو مي‏گريزند 

و به آرامي مي‏نشينند 

 

دلم پر مي‏کشد در هواي آن حرم 

و به ياد آن سپيد بال‏هاي سبک سير 

تا همچون پرندگان آن حريم 

در پيرامون آن حرم 

بال بگشايم 

و در آسمان گردشي کنم 

و به سوي تو بيايم 

و به آستان تو سرازير گردم 

و در عشق تو تطهير شوم 

و در صفاي حرمت 

گرد هر ناپاکي از تن بتکانم 

 

تو آن مهربان‏ترين پدري 

که هر چه فرزندش خطا کند 

چون به سوي او باز گردد، هنوز پذيراي اوست 

و بزرگ‏ترين مولا 

که چون بنده‏اش از خانه‏ي او مي‏گريزد 

خود مي‏داند که باز راهي براي بازگشت دارد 

تو والاترين بخشنده‏اي 

هر چه مي‏بخشي، کم نمي‏آوري 

و هر چه بخواهند، خودداري نمي‏کني 

و باز مي‏دهي و مي‏بخشي 

آنقدر که خواهنده شرميگن شود 

و از جود و سخاي تو سر به زير افکند 

تو زيباتريني 

مهربان‏تريني 

بزرگ‏تريني 

عزيزتريني 

و دوست داشتني‏ترين 

 

و حرم پاک و مقدس تو 

پناهگاه هر که خسته و آزرده است 

با آن گلدسته که دل‏ها را آرامش مي‏فروشد 

به بهانه‏ي نظر کردني 

و گنبدي که عظمت و زيبايي را در هم آميخته 

و هر بي‏قرار را قرار مي‏بخشد 

 

اينک که بندها را پاره مي‏کنم 

و از هر دام پر مي‏کشم 

و به سوي تو مي‏گريزم 

تو پناهم ده 

اينک که صيادم در پي افتاده است 

تو مرا در بر گير 

اينک که به سوي تو مي‏آيم 

تو مرا در کنار خويش جاي ده 

تو خود رهايي مرا ضمانت کن 

اي پناه هر چه بي‏پناه 

کم‏تر از آهويي نيستم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 8:13  توسط محمدرضا  | 

حديث امام رضا در زمينه‏ي فلسفه و اسرار نماز

حديث امام رضا در زمينه‏ي فلسفه و اسرار نماز

-علت تشريع نماز، توجه و اقرار به ربوبيت پروردگار است

 

آنان که ز راز عاشقي آگاهند

همواره مقيم اين در و درگاهند

 

گنجينه‏ي جاودانه‏ي توحيدند

آيينه‏ي «لا اله الا لله‏ند»

 

اي ملک وجود از وجودت موجود!

اي اصل حيات و، اصل هر بود و نبود

 

هستي و هميشه جاودان خواهي بود

اي آيه‏ي بخشش! اي خداوند ودود!

 

من عاشق دلسوخته، تو محرم راز

آرم به در دولت تو روي نياز

 

از دامن شب اگر نمي‏دارم دست‏

بر بوي وصال توست، اي بنده‏نواز!

 

-نماز، مبارزه با شرک و بت‏پرستي است

 

فرياد رهايي است، فرياد نماز

سبز است تمام باور از ياد نماز

 

راهي‏ست به خلوتگه اسرار خدا

گلهاي ستاره‏ي سحرزاد نماز

 

-هدف نماز اين است که انسان همواره هشيار و متذکر باشد. 

 

ز اسرار خدا، کسي خبردار شود

کز عطر خوش نماز، سرشار شود

 

يعني که: ز خواب غفلت و بي‏خبري‏

با ذکر خداي خويش، بيدار شود

 

خوب است دري به سوي او باز کنيم‏

دل را نفسي به نور دمساز کنيم‏

 

هنگامه‏ي راز عاشقان است. بيا

تا با پر و بال عشق، پرواز کنيم‏

 

-نماز، اعتراف به گناهان و تقاضاي بخشش از معاصي گذشته است

 

هنگامه‏ي هر بلا، ترا مي‏خوانم‏

با زمزمه‏ي دعا، ترا مي‏خوانم‏

 

اينجا منم و دست نيازي همه عمر

هر لحظه ترا، ترا، ترا مي‏خوانم‏

 

اي آن که ز راز دل من آگاهي!

با دلشدگان آشنا، همراهي‏

 

اي راه گشاينده و اي بنده‏نواز!

بگذار به پيش پاي من هم راهي‏

 

-فلسفه‏ي نماز اين است که گرد و غبار فراموشکاري بر دل ننشيند

 

آواي دل عاشق آگاه، نماز

راهي به در خانه‏ي الله، نماز

 

خواهي که به سر منزل مقصود رسي‏

خورشيد درخشنده‏ي اين راه، نماز

 

تا با تو و با آينه‏ها دمسازم‏

با ياد تو و خيال تو، همرازم‏

 

در کار تو غرقم آن چناني که مپرس‏

حتي نفسي به خود نمي‏پردازم‏

 

آيينه‏ي حق‏نما، نماز است، نماز

فرمان خداي ما، نماز است، نماز

 

اميد که ره به سوي مقصود بريم‏

تا رهبر و رهنما، نماز است، نماز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 8:42  توسط محمدرضا  | 

سخناني از هشتمين امام

سخناني از هشتمين امام

-دوست هر کس عقل او و دشمن وي ناداني اوست

 

عقل است ترا يار و ترا ياور و دوست‏

پيوند هميشه‏ي تو با عقل نکوست‏

 

پرسيد اگر کسي که ناداني چيست؟

از قول رضا بگويمش دشمن، اوست‏

 

-هر آن کس که به زندگي ساده رضايت دهد، خداوند به عمل ساده‏ي او راضي خواهد شد

 

آرامشي از جهان هستي دارد

هر کس که به ساده زيستي روآرد

 

مقبول خداست نيت ساده‏ي او

آن کس که طريق بندگي بسپارد

 

-براي رفع نيازهاي مردم، شادمان کردن و رفع نگراني از آنان کوشش کنيد

 

بر درد دل خسته مداوا باشيد

در آرزوي شادي دلها باشيد

 

اين گفته ز گفتار گهربار رضاست‏

پيوسته به راه عشق، کوشا باشيد

 

-هرگز به اميد دوستي اهل‏بيت عصمت، عمل صالح و عبادت خود را فروگذار نکنيد

 

هر چند به آل عشق، ايمان داريد

از عشق نبي و آل او سرشاريد

 

هرگز به چنين بهانه‏ي زيبايي‏

فرمان خداي را فرومگذاريد

 

-اين بارگاه بوستاني از بهشت است و محل آمد و شد فرشتگان آسمان، و همواره گروهي از ملائکه فرود مي‏آيند و گروهي بالا مي‏روند، تا وقتي که در صور دميده شود

 

اينجا که بهشت سبز و زيباي رضاست‏

از همهمه‏ي خيل ملائک غوغاست‏

 

تا نفخه‏ي صور، تا به هنگامه‏ي حشر

اين سير و سياحت و زيارت برپاست‏

 

-خداوند عزوجل تن آدمي را به دردي گرفتار نکرد، مگر اين که براي آن دارويي قرار داد که بدان درمان شود، و براي هر نوع درد، دوايي خاص و چاره و نشاني است

 

اين گفته‏ي نغز از بيانات رضاست‏

فرموده که: بر درد همه خلق دواست‏

 

تا بر همه دردها، دوايي باشد

اميد شفا ز درگه دوست، رواست‏

 

-هر که مرا زيارت کند، در حالي که حق و طاعت مرا که خدا بر او واجب کرده، بشناسد من و پدرانم در روز قيامت شفيع او هستيم، و هر که ما شفيع او باشيم، نجات يابد

 

هر کس که پي طاعت و فرمان خداست‏

همواره مقيم درگه پاک رضاست‏

 

در روز جزاي خلق و در روز حساب‏

از بهر نجات او، شفاعت با ماست‏

 

-من به زودي، مظلومانه با سم به قتل خواهم رسيد، هر که با شناخت حق من زيارتم کند، خداوند گناهان گذشته و آينده‏ي او را ببخشايد

 

من پرپر دست ظالمان خواهم شد

مظلوم و غريب هر زمان خواهم شد

 

هر کس به زيارتم قدم رنجه کند

بر هر چه گناه او ضمان خواهم شد

 

-تواضع و فروتني آن است که شخص از آنچه بيشتر دوست دارد، به ديگران ببخشد

 

آن کس که به راه عشق، سر بگذارد

بنگر چه فروتنانه ره بسپارد

 

اين است تواضعي که مي‏پنداري‏

مي‏بخشد از آنچه دوست‏تر مي‏دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 8:34  توسط محمدرضا  | 

قصه‏ي غصه‏ي دل

قصه‏ي غصه‏ي دل

 

جان فداي حرمت، يار خراساني من!

چاره‏ي درد و غم و رنج پريشاني من!

 

مي‏رسد نغمه‏ات از سبزترين پنجره‏ها

اي تو آرام دل خسته‏ي توفاني من!

 

مي‏گدازد دل حسرت‏زده‏ي شيدا را

شرر آه من و ناله‏ي پنهاني من‏

 

در شب هجر تو، هر لحظه من و آتش آه‏

اشک داغ غم و اين ديده‏ي باراني من‏

 

کاش! ما را نفسي مژده‏ي ديدار دهي‏

بشنوي درد نهاني ز غزلخواني من‏

 

اي زلال نفس سبز تو، آواي بهار!

وقت آن است که آيي، به گل‏افشاني من!

 

چشم اميد من و لطف و کرامات شما

ياور اي يار خراساني من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 22:48  توسط محمدرضا  | 

حريم عشق

حريم عشق

 

به ره رضا سپردم، دل درد آشنا را

به حريم عشق بردم، دل پاک بي‏ريا را

 

من و دامن وصالش، من و درگه خدايي‏

که ز مهر مي‏نوازد، دل درد آشنا را

 

به در دگر نرفتم، ز در خداي هرگز!

به جز از در رضايش که شفاست، دردها را

 

ز درش نديده‏ام من، به جز از گره‏گشايي‏

دل من نمي‏شناسد به جز از رضا، رضا را

 

به رهش دو ديده دارم، همه اشک غم دمادم‏

ندهم ز دست هرگز! در خانه‏ي رضا را

 

به حريم عشق رو کن. به حريم کبريايش‏

که نظر کني دمادم، همه لطف کبريا را

 

ز در رضا طلب کن همه آنچه را که خواهي‏

ز شرار غم رهايي، هم ازين در است، ما را

 

به درش هماره رو کن. که ز لطف مي‏نوازد

دل دردمند ما را، دل‏زار بي‏نوا را

 

ز حضور بي‏نصيبي، چو به غير رو نمودي‏

به جز از رضا که داند به بلاي ما، دوا را

 

نفسي بيا و بنشين. به حريم بارگاهش‏

که نظر کني دمادم همه جلوه‏ي خدا را

 

به ره رضا روان شو که رضاي حق بيني‏

به مراد مي‏رساند ز کرامتش، شما را

 

به خدا، سر ارادت همه عمر برنگيرم‏

در عزت و کرامت، در بخشش و عطا را

 

بنواز «نسترن» را به کرامتي که داري‏

ز ره کرم برآور همه آرزوي ما را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 22:16  توسط محمدرضا  | 

آهوي دل

آهوي دل

 

آرامگه سبز رضا، قبله‏ي جان است‏

گلزار رضا، رشک گلستان جنان است‏

 

گلزار رضا، باغ خدا، کعبه‏ي دلهاست‏

آرام دل‏خسته‏ي بي‏تاب و توان است‏

 

اين خانه پناهي‏ست براي دل عاشق‏

اين در، در اميد همه دلشدگان است‏

 

بگذار ز کف جان و دل و راه رضا گير

در کوي رضا هر که درآيد به امان است‏

 

هر ذره غباري ز درش، راحت دلهاست‏

درمان دل‏سوخته‏ي دل‏نگران است‏

 

گنجينه‏ي نور است، همه نور الهي‏

در سجده شب و روز، زمين است و زمان است‏

 

گنج است رضا، گنج نهانخانه‏ي زهرا

گنجينه‏ي عشقي که در اين خانه نهان است‏

 

در کوي رضا دست خدا، آينه‏ساز است‏

در کوي رضا دست صبا، مشک فشان است‏

 

اين بارگه عزت و جاه است و جلال است‏

اين خانه‏ي اسرار خداوند جهان است‏

 

جانها به هواداري اين چشمه‏ي نور است‏

دلها همه از شوق رضا، زمزمه خوان است‏

 

گر روي بتابيم ازين قبله، خدايا !

آهوي اسير دل ما را، که ضمان است ؟

 

يک عمر نهادم به درش، سر به ارادت‏

کز لطف و کرامات خداوند، نشان است‏

 

عشقش به دل افروخت، چراغي‏

روشن ز فروغش همه دم ديده‏ي جان است‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 21:32  توسط محمدرضا  | 

باور عشق

باور عشق

 

تا به درگاه رضا دست تولا داريم‏

خاطري فارغ از انديشه‏ي دنيا داريم‏

 

باوري سبزتر از روح همه آينه‏ها

لحظه‏هايي چه فروزنده و زيبا داريم!

 

غرق نوريم که نورش همه دم بر سر ماست‏

جان پرنور و دلي پاک و مصفا داريم‏

 

چون کبوتر به هواي حرمش در پرواز

خاطري سبز از اين سير و تماشا داريم‏

 

از همه دار و ندار و همه بود و نبود

يک دل شيفته‏ي عاشق شيدا داريم‏

 

هر چه شادي‏ست نصيب دل شيدايي ماست‏

سرپناهي ز کرامات رضا، تا داريم‏

 

به دو عالم نفروشيم غباري ز درش‏

تا که در سايه‏ي لطف و کرمش، جا داريم‏

 

بي‏قراريم و سر از پا به خدا! نشناسيم‏

تب و تاب از رخ خورشيد دلارا داريم‏

 

قسمت ما به جهان، عشق گل روي رضاست‏

هر چه داريم، ز مهر گل زهرا داريم‏

 

بهر بيماري دل، چاره ازين در جوييم‏

که شفابخش طبيبي، چو مسيحا داريم‏

 

سر نهاديم به راه و دل و جان در قدمش‏

غم ايام نداريم و رضا را داريم‏

 

شرط انصاف نباشد گله از دولت عشق‏

گرچه از داغ غم عشق، شررها داريم‏

 

روحمان سبزترين پنجره‏ي رو به خداست‏

نه غم بي‏کسي و ني غم فردا داريم‏

 

شاد و آزاد و سبکبال و رهاييم همه‏

تا به دوش دست تولا داريم‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 20:43  توسط محمدرضا  | 

شب بي‏پايان

شب بي‏پايان

 

نسيمي مي‏گدازد جان، به بوي لاله‏زار، امشب‏

صداي ناله مي‏آيد، ز هر کوي و گذار، امشب‏

 

همه دلها لبالب غم، همه حسرت، همه ماتم‏

حديث درد مي‏خواند، دل شب‏زنده‏دار، امشب‏

 

نفس در سينه مي‏گيرد، دل از اين غصه مي‏ميرد

گرفته ناله از عاشق، زمام اختيار، امشب‏

 

بنال اي آسمان! اي شاهد شبهاي تنهايي‏

بنال اي سينه‏ي تبدار زار بي‏قرار، امشب‏

 

شبي دلگير و ظلماني، شب درد و پريشاني‏

نمي‏آرد صبا ما را، غباري زان ديار امشب‏

 

به سينه آه جانسوزي، غم و درد نهان‏سوزي‏

نشسته گرد غربت در نگاه انتظار، امشب‏

 

چه آتش‏ها برافروزد، حديث عشق دلها را

بسوز اي دل! دل عاشق! ز درد روزگار، امشب‏

 

نخواهد دل تسلايي، ندارد جان تمنايي‏

غمي داريم عالمسوز و جاني پرشرار، امشب‏

 

نه ما را مرهم جاني، نه شب را، راه پاياني‏

ببار. اي خون دل! از ديده‏هاي داغدار، امشب‏

 

نوا بشکسته در نايم، همه فرياد و غوغايم‏

نصيب ما دلي خونين و چشمي اشکبار، امشب‏

 

ز چشم گوهرافشانم، نشسته تا به دامانم‏

شرار ماتمي جانسوز ز اين گشت و گذار، امشب‏

 

اسير درد جانکاهم، همه اشکم، همه آهم‏

ز خون صد چشمه مي‏جوشد، مرا در هر کنار، امشب‏

 

سرودم، نغمه‏ي زاري، غم و فرياد بيداري‏

غزل مي‏خوانم اما، با نوايي زار زار، امشب‏

 

شکسته خاطرم را  اين درد و اين ماتم‏

نمي‏دانم چه سازم؟ با دل و جان نزار، امشب‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 14:13  توسط محمدرضا  | 

هشتمين سپيده

هشتمين سپيده

 

تو يادگار هفتمين سپيده‏اي‏

شکوه ماندني‏ترين قصيده‏اي‏

 

اشارتي ز بي‏کران روشني‏

نهايتي ز بي‏کران رسيده‏اي‏

 

ستاره‏ي حريم سبز آرزو

ز بي‏نهايت خدا دميده‏اي‏

 

نسيم بامداد آفرينشي‏

که از زلال اوجها وزيده‏اي‏

 

تو قلب عاشقان هر زمانه را

به لطف و بخشش و کرم، خريده‏اي‏

 

تو اي تمام مهر و رحمت خدا!

ز هر چه غير اوست، دل بريده‏اي‏

 

ز ساغر کرامت محمدي‏

زلال نور معرفت، چشيده‏اي‏

 

امام قصه‏ها ز مهرباني‏ات‏

چه نقش‏ها به لوح دل کشيده‏اي‏

 

ز باغ‏هاي بي‏زوال سرمدي‏

سبد سبد گل حضور، چيده‏اي‏

 

ميان لاله‏هاي سرخ آشنا

غريب آشنا، تو برگزيده‏اي‏

 

به شام غربت سياه عالمي‏

طلوع فجر هشتمين سپيده‏اي‏

 

به باغ باور زلال

بهار جاودانه آفريده‏اي‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 13:38  توسط محمدرضا  | 

باور گلها

باور گلها

شعر زلال آبي دريا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

زيباترين بهار شکوفا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

خورشيد مي‏درخشد و مي‏تابد، از مشرق زلال نگاه تو

صبح اميد روشن فردا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

اي باور هميشه‏ي رؤيايي! گل آيه‏اي ز راز شکوفايي!

آيينه‏ي زلال تماشا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

يک لحظه هم، دو ديده نمي‏گيرم، از آسمان روشن چشمانت‏

يک آسمان حضور تمنا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

در سايه‏سار روشن چشمانت، باراني از حضور خدا جاري‏ست‏

من قدرت خداي توانا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

تو، از تبار سبز بهاراني، از نسل سرخ آينه‏داراني‏

رنگين کمان باور گلها را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

آرامش است، آنچه که مي‏بارد، از آيه‏هاي آبي ايمانت‏

آرامش تمامي دنيا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

دست نياز و درگه ولايت، اي روشناي خلوت شبهايم‏

شور و شرار و شوق و تولا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

جام جهان نماست نگاه تو آرام و سبز و ساده و رؤيايي‏

آبي‏ترين کرانه‏ي دريا را، در وسعت نگاه تو مي‏بينم‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 13:30  توسط محمدرضا  | 

قبله‏ي دل

قبله‏ي دل

 

باورم را نور باران کرده‏اي‏

ديده و دل را چراغان کرده‏اي‏

 

با حضورت، اي کمال روشني!

روي گيتي را درخشان کرده‏اي‏

 

اي بهار گلشن آل عبا

باغ دلها را گل‏افشان کرده‏اي‏

 

آمدي از مشرق آيينه‏ها

خاک را آيينه بندان کرده‏اي‏

 

شام تار روزگاران را، رضا

روشن از آيات قرآن کرده‏اي‏

 

اي قيامت در قيامت، روشني‏

باغ هستي را بهاران کرده‏اي‏

 

بر سر خوان کرامات رضا

خلق را همواره مهمان کرده‏اي‏

 

مرهم آوردي دل بي‏چاره را

چاره‏ي حال پريشان کرده‏اي‏

 

از غم جانسوزت، اي سرو گلستان ولا!

هيچ مي‏داني، چه با جان کرده‏اي؟

 

دردهامان را تسلي داده‏اي‏

کارهامان را به سامان کرده‏اي‏

 

باغ دلهاي ز غم افسرده را

از کراماتت گلستان کرده‏اي‏

 

«نسترن» را از گل رويت، رضا!

اين چنين شاد و غزلخوان کرده‏اي‏

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 10:53  توسط محمدرضا  | 

اي آرزوي ديده

اي آرزوي ديده

 

آن روز «ايران» سربه‏سر شور و نوا بود

جهانها معطر از سرودي آشنا بود

 

دل، خانه‏ي اميد بود و بي‏قراري‏

اشک زلال شوق، از هر ديده جاري‏

 

در آتشي دلهاي عاشق، شعله‏ور بود

با تو، شب تاريک دلها را سحر بود

 

سرشار از عطر خدا، اين خطه پاک!

فرياد يا «موسي الرضا» تا اوج افلاک!

 

آن روز، روز عشق بود و اشک و لبخند

روز زيارت بود و روز سبز پيوند

 

روز تماشا بود، آن روز خدايي‏

روز تماشاي حضور کبريايي!

 

روز رسيدن تا به اوج آرزوها

زيباترين روز خدا، روز تو، آقا!

 

آن روز، جانها شور و شوق ديگري داشت‏

سوي بلند اوجها، بال و پري داشت‏

 

چشم انتظاري‏ها، به سامان مي‏رسيدند

شب‏زنده‏داري‏ها، به پايان مي‏رسيدند

 

مي‏آمدي، اي حرمت گلهاي صحرا!

شوق تو آتش بود در جانهاي شيدا

 

مي‏آمدي، اي لحظه لحظه از تو سرشار!

گل آيه‏ي لطف و کمال عشق و ايثار

 

مي‏آمدي، اي از تبار سرخ گل‏ها!

مي‏آمدي اي آرزوي ديده‏ي ما!

 

کي آمدي، تا ديده‏ها، آرام گيرند

تا غصه‏هاي عاشقي، درمان پذيرند

 

مي‏آمدي، سرچشمه‏ي فيض الهي!

اي آفتاب عشق! در شام سياهي‏

 

بوي محمد در فضا پيچيد با تو

خورشيد بر دلهايمان تابيد با تو

 

«ايران» سراي شيعيان و سربداران‏

در انتظارت بود، اي پيک بهاران!

 

پايان فصل بي‏قراري‏ها! رسيدي‏

جان در تن «ايران» و «ايراني» دميدي‏

 

آميزه‏ي تقوي و عشق و مهر و ايمان!

بوي تو دارد ذره ذره، خاک «ايران»

 

از مقدمت «ايران» بهشت جاودان شد

نامش، بلندآوازه در ملک جهان شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 10:34  توسط محمدرضا  | 

اشارت از شما

اشارت از شما

عاشقي از ما، حمايت از شما

آرزو از ما، عنايت از شما

 

بي شما لطفي ندارد عاشقي‏

عاشقي از ما، حمايت از شما

 

ما و چشم انتظاري، دم به دم‏

بخشش و جود و سخاوت از شما

 

ما و يک دل، يک دل درد آشنا

چاره‏ي اين درد غربت با شما

 

صد گره افتاده در کار دلم!

مژده‏هاي سبز رحمت از شما

 

در دل عاشق، دل شيدايي‏ام‏

اين قيامت در قيامت از شما

 

درد بي‏درمان ما از حد گذشت‏

اي همه لطف و کرامت از شما!

 

آرزوي جان‏سپاري با من است‏

آرزويم را، اجابت از شما

 

اي اميد دل! قرار «نسترن»

درد از ما، يک اشارت از شما

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 10:18  توسط محمدرضا  | 

آيه‏ي کرامت

آيه‏ي کرامت

اي ماه آفرينش! آيينه‏ي خدايي!

در اوج دلفريبي، در اوج دلربايي‏

 

خورشيد بزم هستي! اي روشناي عالم!

از مهر توست ما را، اين نور و روشنايي‏

 

عطر بهار رويت، عطر بهار جانها

شادابي دل ما، زان نور کبريايي‏

 

اي سبز مثل باران! اي سرخ مثل لاله!

اي مظهر قداست! اي روح پارسايي!

 

فارغ از اين و آنم، تا دل به عشق دادم‏

درياب حال ما را، راه نجات مايي‏

 

اي آيه‏ي کرامت، يکدم نظر به ما کن‏

مي‏خوانمت به زاري، مي‏خواهمت کجايي!

 

ماييم و آرزويي، مانديم تا برآيد

باشد گره ز کار دلهاي ما گشايي‏

 

تا بر درت نشستيم، از قيد خلق رستيم‏

از بند خلق ما راست، با عشق تو، رهايي‏

 

در جان «نسترن» بين آتش ز روي ماهت‏

اي ماه آفرينش! آيينه‏ي خدايي!            

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 9:42  توسط محمدرضا  | 

صداي خنده‏ي گل

صداي خنده‏ي گل

 

ز کوي دوست به ديدار ما، صبا آمد

به جان ما ز صبا باز مژده‏ها آمد

 

هزار چشمه‏ي خورشيد از کرانه دميد

در آن زمان که به ديدار ما، صبا آمد

 

ز جوش لاله، سراپاي دشت زيبا شد

خبر ز سبزترين مژده‏ي خدا، آمد

 

ستاره ريخت به دامان شب ز مژده‏ي نور

صداي خنده‏ي گلهاي آشنا آمد

 

هزار پنجره‏ي نور، سمت ما، واشد

شکوفه آمد و گل آمد و صفا آمد

 

به سايه‏سار چمن غنچه‏اي شکوفا شد

ز بام عرش سرود «رضا» «رضا» آمد

 

به بزم عشق، چراغي دوباره شعله گرفت‏

ز نور روي «رضا» شب به انتها آمد

 

مدينه، قبله‏گه جاودان هستي شد

«رضا» امام صداقت، گل وفا آمد

 

بيا حضور خدا را دوباره باور کن‏

ز شهر آينه‏ها، قاصد خدا آمد

 

سرود سبز خدا را، ز باغ گل بشنو

کنون که عطر دلارايش از فضا آمد

 

ستاره‏اي ز حريم محمدي سر زد

«رضا» زلال کرامات کبريا آمد

 

ز باغ سرخ ولايت، دميد لاله‏ي سرخ‏

و عطر سرخ حضورش به جان ما آمد

 

«رضا» تمام کرامت، «رضا» تمام سخا

«رضا» گل بهاره‏ي گلزار مصطفي آمد

 

سرود عشق بخوان «نسترن» ز بزم خدا

براي خاطر غمديدگان، شفا آمد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 9:31  توسط محمدرضا  | 

ستاره‏ي عشق

ستاره‏ي عشق

 

دوباره بوي گل آمد، ز گلشن توحيد

رسيد نوبت شادي، رسيد مژده‏ي عيد

 

ز بام عشق برآمد ستاره‏اي تابان‏

ستاره‏اي که چنو چشم روزگار نديد

 

به باغ سرخ خدا، لاله‏اي شکوفا شد

به بوستان ولايت، شکوفه‏اي خنديد

 

رسيد قاصد و پيغام آشنا آورد

نسيم صبح ز فجر زمانه داد نويد

 

دوباره روي زمين، خانه‏ي شقايق شد

دوباره غنچه به تن، عاشقانه جامه دريد

 

ز جلوه‏اي دل هستي به شور و شوق افتاد

ز مطلعي دل عالم، درون سينه تپيد

 

بهار آمد و گل لب به خنده‏اي وا کرد

بيا که مهر درخشنده بر جهان تابيد

 

حضور نور، بشارت ز صبح شادي داد

نقاب تيره‏ي شب را، ز قاب پنجره چيد

 

ز شرق آيينه آمد، سوار جاده‏ي نور

دميد از افق عشق، پرتو جاويد

 

دوباره گردش گيتي به کام عاشق شد

دوباره نغمه‏ي تکبير در فضا پيچيد

 

سرود و زمزمه‏ي عاشقانه‏اي برخاست‏

خروش و هلهله تا عرش بي‏کرانه رسيد

 

به ميهماني گل رفت، روشناي سحر

به ميهماني هر ذره مي‏رود، خورشيد

 

بهار، فرش رهش کرد آنچه با خود داشت‏

شقايق و سمن و سوسن و بنفشه و بيد

 

به شادباش قدومش، زمانه گويا شد

بر آستان جلالش، فرشته پر ساييد

 

ترانه خواند گل از شوق ديدن رويش‏

فلک به رقص درآمد چو اين ترانه شنيد

 

فضا ز بوي خدا مست و دل به بويش مست‏

چه جانفزاست نسيمي که از کرانه وزيد

 

گذشت دوره‏ي غم، فصل عاشقي آمد

کنون که يار ز رخسار ماه، پرده کشيد

 

به هر کرانه ببين جلوه‏ي جمالش را

منور است جهان، از طلوع صبح سپيد

 

مبارک است به ما، مطلع ستاره‏ي عشق‏

فروغ ديده‏ي هستي، چراغ راه اميد

 

به يمن مقدم مولا، امير ملک وجود

به قلب پاک جهان، نور جاودانه دميد

 

به يک نشانه دل خلق را، به يغما برد

به يک اشاره غم عشق را، شفا بخشيد

 

بيا به قبله‏ي پاکش سر نياز آريم‏

که بر غبار رهش سجده مي‏برد، ناهيد

 

مراد يابي ازين در، دري که رو به خداست‏

ز بارگاه «رضا» هيچ کس نشد نوميد

 

صلاي عشق، مرا مژده‏ي زيارت داد

دلم بسان کبوتر ز دام سينه پريد

 

حديث نور بخوان «نسترن» به نام رضا

حديث نور به مهر «رضا» شود تأييد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 9:29  توسط محمدرضا  | 

بوي بهار

بوي بهار

 

باغ دين را نوبهاري سبز و جانپرور، رضا

لاله‏اي از لاله‏زار سرخ پيغمبر، رضا

 

عطر سبز چشمه‏هاي روشن کوثر، رضا

مژده‏ي رحمت ز سوي حضرت داور، رضا

 

عطر سرخ عشق در آيينه‏ي باور، رضا

 

عالم آل محمد، مقتداي عاشقان‏

خاک راهش آسمان و خاک پايش کهکشان‏

 

قبله‏ي افلاکيان و پادشاه ملک جان‏

رويش از روي علي مرتضي دارد نشان‏

 

بر همه خوبان عالم هم سر و سرور، رضا

 

ترجماني از سخا و عزت و آزادگي‏

نور ايمان، روح قرآن، مظهر پايندگي‏

 

رمز و راز عشق و تفسير کمال بندگي‏

آيه‏ي لطف و صفا و معني دلدادگي‏

 

بحر ايمان و صداقت را بهين گوهر رضا

 

گوهر درياي علم و معرفت، بحر يقين‏

مکتب سبز هدايت را، نگهباني امين‏

 

آيتي ز آيات پاک نور، نور راستين‏

از ازل گشته‏ست مهرش با دل و جانها عجين‏

 

آسمان علم را زيباترين اختر، رضا

 

دين و آيين خدا را بهترين ياريگر است‏

آفتاب بي‏زوال باغ سبز باور است‏

 

عاشقان را، عارفان را، قبله‏گاه ديگر است‏

بخشش و لطف و کرامات خدا را، مظهر است‏

 

راه سرخ جاودان عشق را، رهبر، رضا

 

عطر خوشبوي شقايق مي‏وزد از کوي او

مژده‏ي سبز رهايي مي‏رسد از سوي او

 

بي‏قراريهاي دل از طره‏ي گيسوي او

آرزوي ماست ديدار رخ دلجوي او

 

تاج هستي را نگين و زينت و زيور، رضا

 

«نسترن» باغ دلت را مژده دارم از بهار

از بهار سبز و زيباي رخ آن گلعذار

 

مردي از نسل محمد از ولايت يادگار

بهترين و برترين پرورده‏ي پروردگار

 

نوبهاري از تبار سبز پيغمبر، رضا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 9:24  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر