حديث غربت
حديث غربت
درون حجرهي غربت خدا خدا ميکرد
کسي که عقدهي دل را به مرگ وا ميکرد
شراره را نتوان با شراره کرد خموش
به غير زهر که او را ز غم رها ميکرد
نماز عيد چه آورد بر سرش که مدام
مثال فاطمه بر مرگ خود دعا ميکرد
نيافت حاصل امني به غير موج خطر
ميان لجهي غم هر چه دست و پا ميکرد
چه جاي زهر هلاهل که بر شهادت او
غم مصاحبت قاتل اکتفا ميکرد
غريب و تشنه و تنها بدن کبود از زهر
فتاده بود و به اجدادش اقتدا ميکرد
چو شخص مارگزيده به خويش ميپيچيد
چه زهر بوده و با جان او چهها ميکرد
به هر نگاه که ميبست و ميگشود از درد
جواد نور دل خويش را صدا ميکرد
حديث غربت اين بس که پاي تابوتش
دويده قاتل و گريان رضا رضا ميکرد
مؤيد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:42 توسط محمدرضا
|
گنبدطلایی امام رضا