حديث غربت‏

 

درون حجره‏ي غربت خدا خدا مي‏کرد

کسي که عقده‏ي دل را به مرگ وا مي‏کرد

 

شراره را نتوان با شراره کرد خموش‏

به غير زهر که او را ز غم رها مي‏کرد

 

نماز عيد چه آورد بر سرش که مدام‏

مثال فاطمه بر مرگ خود دعا مي‏کرد

 

نيافت حاصل امني به غير موج خطر

ميان لجه‏ي غم هر چه دست و پا مي‏کرد

 

چه جاي زهر هلاهل که بر شهادت او

غم مصاحبت قاتل اکتفا مي‏کرد

 

غريب و تشنه و تنها بدن کبود از زهر

فتاده بود و به اجدادش اقتدا مي‏کرد

 

چو شخص مارگزيده به خويش مي‏پيچيد

چه زهر بوده و با جان او چه‏ها مي‏کرد

 

به هر نگاه که مي‏بست و مي‏گشود از درد

جواد نور دل خويش را صدا مي‏کرد

 

حديث غربت اين بس که پاي تابوتش‏

دويده قاتل و گريان رضا رضا مي‏کرد

 

مؤيد