زبان حال امام رضا

 

درون حجره غربت خدا خدا مي‏کرد

کسي که عقده دل را به مرگ وا مي‏کرد

 

شراره را نتوان با شراره کرد خموش‏

بغير زهر که او را ز غم رها مي‏کرد

 

نماز عيد چه آورد بر سرش که مدام‏

مثال فاطمه بر مرگ خود دعا مي‏کرد

 

نيافت ساحل امني به غير موج خطر

ميان لجه غم هر چه دست و پا مي‏کرد

 

غريب و تشنه و تنها بدن کبود از زهر

فتاده بود و به اجدادش اقتدا مي‏کرد

 

چو شخص مار گزيده به خويش مي‏پيچيد

چه زهر بوده و با جان او چها مي‏کرد

 

به هر نگاه که مي‏بست و مي‏گشود از درد

جواد نور دل خويش را صدا مي‏کرد

 

حديث غربتش اين بس که پاي تابوتش‏

دويده قاتل و گريان رضا رضا مي‏کرد