هفت ياسين بر دلسفرهي زيارت آسمان هشتم
هفت ياسين بر دلسفرهي زيارت آسمان هشتم
اي آسمان هشتم دانايي
در نخستين زمين توسل
مشام جانم را به عطر باران معنا بهاري کن !
اينک که از زمستان دوري
به بهار زيارتم فراخواندهاي
سلام من
سلام پدرانم که پيش از اين زيستهاند
و سلام فرزندانم که پس از اين خواهند زيست
بر تو
و بر پدران و فرزندانت
که هماره بودهايد و خواهيد بود
مرا به گسترهي سبز و بهاريات طلبيدهاي
و از اوج عزت و جبروت مينگريام
که با دست خالي به ديدار غربتت آمدهام
و چه ميتوان برد به بارگاه شهر ياران
جز دست خالي
به گلستان رواست دسته گلي به هديه آوردن ؟
به دريا آيا قطره آبي ؟
به ديدار خورشيد شمعي لرزان ؟
شهريارا !
تنهايي و بيکسيام را به دربار پرشکوهت پناه ده
جام خاليام را در کوثر درياي بي کرانت پذيرا باش
و کام گرسنه و تشنهام را ميهمان سفرهي احسان خويش کن
چونان هميشه
اي امام مهر و رأفت !
در سرزمين دلم
خورشيد ياد تو شب را روز ميکند
و در افق جانم
سال هجر و دوري به شمس روي تو پايان مييابد.
بهار مکرر زمستان دلم
سلام دوباره است
و نوروز دگر
عيد ديدار تو
اينک که بر دل سفرهي زيارتت
هفت ياسين معنا چيدهام
قرآن نگاه مهرورزت را بگشاي
تا در شکوه هلهلهي کروبيان زمزمه کنم :
«يا مقلب القلوب ...»
ياسين نخست که به تلاوتش جان را جلا ميدهم
سپاس است و شکر خداي
که به ظلمتهاي زندگاني من
خورشيدي چون تو هديه کرد
و به تنهاييهايم
حجم بيکران حضور مداوم يادت را
ياسين دوم استغفار است
که در پشيمانيها و حسرتها ميخوانم
از هر چه ناروا کردهام و ...
و از هر چه به گمان خام، روا دانستهام
ياسين سوم دعاست
که براي ياران خويش تلاوت ميکنم
و از همهي آنان ياد ميآورم
که از روزگاران گذشته تا کنون
هماره مرا به دست دعا يا قدم همتي
رهسپار آستان تو کردهاند
ياد ميکنم از مادرم، مادرانم، از پدرم و برادران و دوستان و ...
نام ميبرم از رفتگان و در گذشتگان خويش
از امام
از شهيدان
از هر که سنگيني بار غيبت او را بر شانههاي حضورم احساس ميکنم
در ياسين چهارم
سلام خويش را به امام زمانم باز ميخوانم
و از خداوند
به شتاب آمدنش را ميطلبم
در ياسين پنجم
به قرائت سورههاي مناجات مينشينم
و به تلاوت آيههاي گفتوگو ميايستم
در پيشگاه مهرباني و ميزباني تو
که گرد و غبار سفر را بر رخسار شوق و دلدادگيام ميبيني
و نالههاي استغاثه را از زبان خستهي چشمانم ميشنوي
و در گوش آزردهي انتظارم سرود اجابت ميخواني
ياسين ششم
زيارت من است از جانب ديگران
دست بر سينه ميگذارم و سلام ميدهم
يک بار به نيت معلمم
يک بار به نيت همکارم و ...
يک بار از سوي دوست شهيدي که نيست و هست
يک بار از جانب پدربزرگ و مادربزرگ مرحوم خود
و يک بار ...
ياسين هفتم را از مصحف اشک و لبحند تلاوت ميکنم
چرا به شادي و شور نخندم ؟
که در نرما نرم شوق و اشک
مرا به پيشگاه خويش پذيرفتهاي
چه شادماني و خوشي از اين گرانتر ؟
کدامين بهار از اين سبزتر ؟
کدامين روز از اين نوتر ؟
و چرا به درد و داغ نگريم
که در افق اين روز نو
هلال سري بريده بر نيزه رفته است ؟
چرا ناله نکنم
که دختران يتيمي به ريسمان اسيري در بيابانها آوارهاند ؟
چرا نسوزم
که آتش فتنه و شبيخون، خيمههاي حقيقت را سوزانده است ؟
با صداي اشک و سيماي لبخند ميخوانم :
«ياسين، و القران الحکيم، انک لمن المرسلين ...»
مبادا اين آخرين زيارت من باشد
مبادا اين آخرين سلام
مباد ...
گنبدطلایی امام رضا