شاهد توفان زرد چكمه پوش
شاهد توفان زرد چكمه پوش
چيزى تلختر از ديدن لحظههاى فرو ريختن نيست؛ لرزش چيزهاى ثابت و سپس آوار شدن آنها. همه چيز مى لرزيد. در لحظهاى كه عقل برابر زرق و برقهاى حرص و آز زانو مى زند، صداى انسان به خاموشى مى گرايد تا صداهايى اوج گيرد كه از غرايز دنيا، بر مى آيند. گردبادى است كه مردمانش را مى چرخاند؛ توفانى آتشين ساست. در آن زمانه پست، همه چيز زير سمهاى اسبان ديوانه مى لرزيد و مردى نزديك به پنجاه ساله با چشمانى كه در آسمان بى كران سفر مى كردند، بر درگاه زمان ايستاده و دستانش را به سوى نقطهاى دراز كرده بود كه كشتى شكستگان در لحظههاى نا اميدى به آن رو مى كنند.
ـ اى آن كه مرا به خويش رهنمون شدى و دلم با پذيرش تو فروتن گشت... از تو امنيت و ايمان را در اين جهان و آن جهان مى طلبم.
فاطمه وارد شد. كنار برادرش نشست تا در اين دنيايى كه هراس موج مى زند و سرشار از تبهكارى است، براى لحظهاى ، لذت آرامش و خير را بنوشد. اندوهى تلخ در چشمانش مى درخشيد؛ اندوهى پنج ساله: از بيست سال پيش كه پدرش را دستگير كرده بودند و او ديگر پدر را نديده بود. به علاوه، آيا مى توانست جان سپردن مادرش را در آن شب سرد زمستانى فراموش كند؟ شبى سرد كه سرماى آن جز در كنار برادرش (على ) به گرمى نمى نشست.
و اينك، اين على بود؛ آرامشى در دل توفان. فاطمه كه تا كنون همسرى شايسته نيافته بود، به انسانى عشق مى ورزيد كه در كنارش، خود را به ملكوت نزديكتر حس مى كرد. برايش على همچون درياچهاى بود كه روحش در آن از نور غوطهور مى شد. با او، هزاران چلچراغ در درونش روشن مى شدند.
آتشفشانى كه در مكه سر بر آورده بود، مدينه را لرزاند. محمد بن جعفر سر به شورش بر داشته بود؛ اما سپاهيان مأمونـهفتمين خليفه عباسى ـاين آتش را فرو نشانده بودند و اينك اسبان آن ها براى انتقام به سوى مدينه مى تاختند.
جلودى آن مرد آهندلـبراى غارت خانههاى علويان سپاه را فرماندهى كرد. اسبهاى غارتگر وارد شهر شدند تا سواران آنها، همه چيز علويان را مصادره كنند. جلودى از مأمون فرمان مستقيم داشت كه همه زيورهاى و لباسهاى زنان علوى را جز يك دست لباس تنشان، با خود ببرد. ابر هراسان همه جا را فرا گرفت. همه چيز مى لرزيد. اسبان غارتگر همه چيز را مقدس نمى دانستند. على برخاست تا با ترسى كه مى اند رو در رو شود. بانوان را در يك اتاق گرد آورد و خود در برابر غارتگران ايستاد. قلب فاطمه تنها دلى بود كه گنجايش امواج اندوه آن اتاق را داشت. خاطرهاش، آكنده از حماسههاى جاودان بود؛ حماسهاى از تاريخ سنگين غم؛ رنجهاى خديجه؛ كوچ فاطمه و غمهاى زينب.
توفان زرد همچنان مى وزيد تا ريشه درختى را بركند كه ريشهاش ثابت و شاخههايش در آسمان بود. فاطمه كه غرق در فكر بازى هاى روزگار بود، كنار در صداى با خشونت دژخيمى را شنيد كه گفت:
« من فرمان خليفه را اجرا مى كنم.»
آوايى آرام پاسخ داد: «اگر هدفتان غارت اموال زنان است، من به نمايندگى از شما اين كار را مى كنم».
صداى خشن گفت: « چه كسى به من تضمين مى دهد كه اين كار را خواهى كرد؟ دستور خليفه اين است كه تمام زيورها و لباسهاى زنان راـجز لباسى كه بر تن دارندـمصادره كنيم.»
صداى آسمانى گفت: « برايت سوگند مى خورم كه اين كار را خواهم كرد.»
جلودى به مرد علوى نگريست. در چشمانش چنان پاى فشارى ديد كه پايدارى كوهستان در برابر آن چيزى نبود. دريافت كه اگر بخواهد به خانه هجوم برد، بهاى گزافى را بايد بپردازد؛ چه بسا اوضاع برگردد. در عمرش كسى را نديده بود كه در برابر شمشير برهنه با آرامش بايستد. هزاران نفر را ديده بود كه در مقابلش خم مى شدند و از چشمانشان هراس مى چكيد؛ اما در اين لحظه، در برابر انسان ديگرى ايستاده بود؛ انسانى كه چشمانش تبلور آرامش درونى وى بودند. جلودى به سربازانش دستور عقبنشينى داد. به مرد حجازى گفت: «منتظر مى مانم».
على (ع) وارد حياط و سپس وارد اتاق شد. بعد به دختركان و زنان نگريست. دلهاى كوچك با شنيدن سم ضربههاى اسبان ديوانه از بيم مى تپيد. فاطمه مى دانست كه در درون برادرش چه مى گذرد؛ دشوارترين كار براى يك مرد، پسگيرى گوشوارهها، سينهريزها، و النگوهاست. فاطمه گام پيش نهاد تا اين لحظههاى تلخ را بشكند. گوشواره و گردنبند و النگوهاى نقرهاى خويش را درآورد و به برادرش داد. در مدت كوتاهى ، بانوان ديگر نيز چنين كردند. دستان گشوده على از زيورها انباشته شد. به سوى گرگهاى منتظر در بيرون از خانه رهسپار شد.
توفان زرد به پايان رسيد. وزش مسموم آن، همه چيز را از سر راه خود برداشته بود. حتى گلهاى بنفشه اين جا و آن جا بر زمين ريخته بودند؛ اما عطرشان فضا را آكنده بود. در آن شب زمستانى ـكه جلودى از خانه آنها دور شده بودـفاطمه نشست تا با آنانى كه بر گرد او نشسته بودند و از او گرماى واژگان مقدس را مى طلبيدند، سخن بگويد:
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام جعفر صادق كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام پنجم كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام چهارم كه گفت؛
برايم نقل كرد فاطمه، دختر امام حسين كه گفت؛
برايم نقل كرد ام كلثوم از مادرش فاطمه (س)ـدختر رسول خدا ؛(ص)ـكه گفت: «آيا فراموش كرديد سخن پيامبر خداوند را كه روز غديرخم فرمود: هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست؟
و فرمود: تو براى من، همانند هارونـبرادر موسى (س) براى موسى هستى .»
فاطمه رو به دخترى كرد كه در چشمان عسلى اش ستارگان مى درخشيدند و گفت: «اى برادرزاده! اين حديثها را بنويس تا ميراث پيامبران از دست نرود.»
و سپس خاموش شد. او مى دانست توفانى كه از مرو آمد، برادرش على را مى خواهد؛ على اى كه همچنان در برابر توفان زمانه پايدارى مى كند؛ على اى كه دل آزادگان و ستمديدگان به ياد او مى تپد. از اين رو گفت:
نقل كرد برايم فاطمه،دختر امام ششم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام پنجم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام چهارم كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر امام حسين كه گفت؛
نقل كرد برايم زينب، دختر فاطمه كه گفت؛
نقل كرد برايم فاطمه، دختر پيامبر خدا كه گفت: « شنيدم رسول خدا مى فرمود: هنگامى كه مراـدر معراجـبه آسمان بردند، وارد بهشت شدم؛ وارد كاخ سفيدى از مرواريد شدم كه درون آن را خالى كرده بودند. قصر، درى آراسته از درّ و ياقوت داشت. جلوى در، پردهاى آويخته بود. سرم را بلند كردم. روى در نوشته شده بود: «خدايى جز پروردگار يگانه نيست! محمد (ص) پيامبر خداست و على سرپرست مردم.» روى پرده نوشته شده بود: « فرخنده باد به شيعه على (ع).»
وقتى وارد آن شدم، كاخى از عقيق سرخ تو خالى ديدم كه درى از نقره داشت؛ آراسته با زبرجد سبز. روى در، پردهاى بود، سرم را بلند كردم. روى در نوشته بود: « محمد (ص) پيامبر خداست؛ على جانشين مصطفى است.» روى پرده نوشته شده بود پيروان على را به حلال زادگى مژده ده.» وقتى وارد آن شدم، كاخى از زمرّد سبز ديدم تو خالى كه زيباتر از او نديدهام و درى داشت از ياقوت سرخ؛ آراسته از گوهر. در، پردهاى داشت. سرم را بلند كردم. روى پرده نوشته بود: « پيروان على رستگارند.»
پس پرسيدم: «دوستم جبرئيل! اينها در مورد چه كسى است؟»
گفت:« اى محمد! براى پسر عمهات و جانشينت على بن ابى طالب است.»
آبشارى از عشق الهى جارى شد و شادمانى ، دلها را و لطافت، روحها را لبريز كرد.
براي دانلود فايل pdf مقاله اينجا را كليك كنيد .
گنبدطلایی امام رضا