شخصيّت امام رضا (ع)


امام رضا عليه السلام هشتمين امام شيعه اثنا عشرى است و پيامبر (ص) نام وى را به صراحت ذكر فرموده: على فرزند موسى ، فرزند محمّد، فرزند على ، فرزند حسين، فرزند على ، فرزند ابوطالب كه درود خدا بر همه آنان باد.
كنيه‌اش ابوالحسن است.
برخى از لقب‌هايش عبارتند از: رضا، صابر، زكى ، ولى …
نقش انگشتريش حسبى الله، يا به روايت ديگر:ما شاء الله، لا قوة الاّ بالله زادگاهش در مدينه به سال 148 هجرى بود. يعنى در همان سالى كه جدش امام صادق (ع)در گذشت و اين نظر بيشتر علما وتاريخنويسان است.
البته كسانى هم هستند كه ولادت امام رضا (ع) را در سال 153 هجرى دانسته‌اند، مانند: اربلى در كشف الغمّة، ابن شهر آشوب در مناقب، صدوق در عيون الاخبار هر چند كه كلامش چندان صريح نيست، مسعودى در اثبات الوصيّه، ابن خلكان در وفيات الاعيان، ابن عبد الوهاب در عيون المعجزات و يافعى در مرآة الجنان…
ونيز گفته شده كه تاريخ تولّد حضرت رضا (ع) سال 151 است. ولى به هر حال قول نخست از همه قوى تر و مشهورتر است و دو قول اخير طرفدار بسيار كمى دارد.
تاريخ وفات امام رضا (ع)، بنا به گفته علما ومورّخان بزرگ، سال 203 هجرى در طوس بوده است.
اما دانش، پارسايى و پرهيزگارى امام (ع)
اين از چيزهايى است كه تمام مورّخان درباره آن اتفّاق نظر دارند.كوچك‌ترين مراجعه به كتاب‌هاى تاريخى اين نكته را به خوبى روشن مى گرداند. حتى مأمون بارها خود در فرصت‌هاى گوناگون آن را اعتراف كرده، مى گفت: رضا (ع) دانشمندترين و عابدترين مردم روى زمين است. وى همچنين به رجاء بن ابى ضحّاك گفته بود:
«… بلى اى پسر ابى ضحاك، او بهترين فرد روى زمين، دانشمندترين و عابدترين انسان‌هاست… »
مأمون به سال 200 كه پيش از سى و سه هزار تن از عباسيان را جمع كرده بود، در حضورشان گفت:
« … من در ميان فرزندان عباس و فرزندان على رضى الله عنهم بسى جست‌و‌جو كردم ولى هيچ يك از آنان را با فضيلت‌تر ، پارساتر، متديّن‌تر، شايسته‌تر و سزاوارتر به اين امر از على بن موسى الرضا نديدم.»
موقعيّت و شخصيت امام (ع)
اين موضوع از مسائل بسيار بديهى براى همگان است.
تيرگى روابط بين امين و مأمون به امام اين فرصت را داد تا به وظايف رسالت خود عمل كند و به كوشش و فعّاليت خويش بيفزايد. شيعيانش نيز اين فرصت را يافتند كه مرتب با او در تماس بوده از راهنمايى ‌هايش بهره ببرند. پس درنتيجه، امام رضا از مزاياى منحصر به فردى سود مى جست و توانست راهى را بپيمايد كه به تحكيم موقعيّت و گسترش نفوذش در قسمت‌هاى مختلف حكومت اسلامى بينجامد حتي روزى امام به مأمون كه سخن از ولايت‌عهدى مى راند، گفت: « … اين امر هرگز نعمتى برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا مى شد. در آن موقع، استر خود را سوار مى ‌شدم و آرام كوچه‌هاى مدينه را مى پيمودم و اين از همه چيز برايم مطلوب‌تر مى نمود … » 
در نامه‌اى كه مأمون از امام تقاضا مى ‌كند كه اصول و فروع دين را برايش توضيح دهد او را چنين خطاب مى ‌كند: « اى حجّت خدا بر خلق، معدن علم و كسى كه پيروى از او واجب مى ‌باشد. … »  مأمون او را « برادرم » و « اى آقاى من » خطاب مى ‌كرد.
در توصيف امام، مأمون براى عباسيان چنين نگاشته بود: « … اما اين‌كه براى على بن موسى بيعت مى ‌خواهم،پس از احراز شايستگى او براى اين امر و گزينش وى از سوى خودم است... اما اين كه پرسيده‌ايد آيا مأمون در زمينه اين بيعت بينش كافى داشته، بدانيد كه من هرگز با او بيعت نكرده مگر با داشتن بينايى كامل و علم به اين كه كسى در زمين باقي نمانده كه به لحاظ فضيلت و پاكدامنى از او وضع روشن‌ترى داشته و يا به لحاظ پارسايى ، زهد در دنيا و آزادگى بر او فزونى گرفته باشد. كسى از او بهتر جلب خشنودى خاص و عام را نمى ‌كند و نه در برابر خدا از وى استوارتر كسى ديگر يافت مى ‌شود … »
از يادآورى اين مطالب به وضوح به خصوصيّات امام، موقعيّت و منش وى پى مى بريم، مگر نگفته‌اند كه: « فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهى دهند؟ »
باز از چيزهايى كه دلالت بر زندگى و شوكت امام دارد، روايتى است كه گزارش كننده چنين نقل مى كند: « من در معيّت امام بر مأمون وارد شدم. مجلس مملو از جمعيت بود، محمّد بن جعفر راگروهى از طالبيان و هاشميان احاطه كرده بودند و فرماندهان نيز حضور داشتند. به مجرد ورود ما، مأمون از جا برخاست، محمد بن جعفر و تمام افراد بنى ‌هاشم نيز به پا خاستند. آن‌گاه امام همه را اذن جلوس داد. آن‌گاه ساعتى بگذشت و مأمون همچنان غرق توجّه به امام بود … »
ماجراى شهر نيشابور
اين ماجرا را تقريبأ تمام كتاب‌هايى كه به احوال امام رضا (ع) و جريان‌هاى خط سيرش به « مرو » پرداخته‌اند، نقل كرده‌اند. هنگام ورود به نيشابور دو حافظ قرآن به نام‌هاى «ابوزرعه رازى » و «‌‌محمد بن اسلم طوسى » همراه با تعداد بيشمارى از دانشجويان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رويش روشنى گيرد. مردم بسيارى به استقبال آمده بودند، برخى فرياد مى زدند، برخى ديگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مى دريدند، عده‌اى روى زمين مى ‌غلتيدند، عده‌اى هم سم استر امام را در آغوش مى كشيدند و بالاخره جمعى نيزگردن‌ها را به سوى سايبان محملش كشيده، هر كس به نحوى احساسات خود را ابراز مى كرد. روز به نيمه رسيد و از چشمان مردم همچنان سيل اشك سرازير بود. بالاخره چند تن از راهنمايان فرياد برآوردند كه: « اى مردم، همه سكوت اختيار كرده گوش فرا دهيد. پيغمبر اسلام (ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهيد … »در آن هنگام امام (ع) حديثى را با ذكرسلسله سند طلائيش كه مشهور است، براى مردم چنين باز‌گو كرد:
خدا مى فرمايد: « كلمه توحيد يعنى لا اله الّا الله دژ من است، هر كس وارد اين دژ شود، از عذابم ايمن است. »
امام اين را بگفت و مركبش از جا حركت كرد، آن گاه دوباره سر از سايبان مركبش بيرون ‌آورد و افزود: « اما با رعايت شروط آن كه من خود از جمله آن هستم. »
در آن روز تعدادى بالغ بر بيست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند كه حديث امام را مى ‌نوشتند. آرى ، و بدين‌گونه مورّخان رويداد معروف نيشابور را يادداشت كرده‌اند.
سند ولايتعهدى كه مأمون آن را به خط خويش نوشته، ضمن تعبيرهايى بازگو‌ كننده موقعيّت و سجايا در شخصيت امام است. مثلأ مأمون چنين مى نويسد: « … چون او بديد فضيلت درخشانش، واكنش چشم‌گيرش، پارسايى برجسته‌اش، زهد سرَه‌اش، كناره‌گيريش از دنيا، و خلاصه خويشتن داريش از مردم را وبر وى ( مأمون ) ثابت گرديداخبارى كه پيوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنيده مى ‌شد، زبان‌هايى كه بر او اتفاق سخن داشتند، چون در او فضيلت را به حّد عالى ، زنده و كامل يافت … »
وبه نوشته النجوم الزاهره، امام رضا « سرور بنى هاشم و گرانقدرترين آن‌ها در زمان خود بود. مأمون او را بسيار گرامى مى ‌داشت، در برابرش بسى كرنش مى كرد … »
مأمون كيست؟
نام وى عبد‌الله فرزند هارون الرشيد است.
پدرش: پنجمين خليفه عباسى بود، و خودش پس از امين هفتمين خليفه اين سلسله بشمار مى رود.
مادرش كنيزى خراسانى است به نام « مراجل كه در روزهاى پس از تولّد مأمون، از دنيا رفت. پس مأمون به صورت نوزادى يتيم و بى ‌مادر پرورش يافت. مورّخان نوشته‌اند كه مادر وى زشت‌ترين و كثيف‌ترين كنيز در آشپزخانه رشيد بود، و اين خود تأييد داستانى كه علّت حامله شدن وى را بازگو مى كند.
مأمون را پدرش به جعفر بن يحيى برمكى سپرد تا در دامان خود او را بپروراند. ولادتش به سال 170 هجرى يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد.
درگذشتش به سال 218 هجرى بود. فضل بن سهل مربّى او بود كه به ذوالرياستين شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد.
فرمانده كل قوايش طاهر بن حسين ذواليمينين بود.
خصوصيات مأمون
زندگيش سراسر كوشش و فعاليّت و خالى از تنعّم بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده، پرورش يافته بود. هر كس زبيده را بشناسد درمى يابد كه امين غرق خوش‌گذرانى و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالتى چندان براى خود احساس نمى كرد و نه تنها مطمئن به آينده خويش نبود بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مى پنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن درنخواهند داد. از اين رو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند، مى ديد و به همين دليل آستين همّت بالا زد و براى آينده‌اش به برنامه‌ريزى پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظه‌اى تعيين كرد كه به موقعيت خود پى برد و دانست كه برادرش امين از مزاياى خوبى برخوردار است كه دست وى از آن‌ها كوتاه است.
او از اشتباه‌هاى امين نيز پند آموخت. مثلأ فضل با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى گفت كه تو پارسايي ودينداري و رفاتر نيكو از خود بروز بده و مأمون نيز همين‌گونه مى كرد. هر بار كه امين حركت سستى را آغاز مى كرد، مأمون آن حركت را با جديّت در پيش مى ‌گرفت.
از اين‌جا ما به راز نامه‌اى كه مأمون براى عباسيان نوشته بود، پى مى بريم و مى ‌فهميم كه به چه دليل او خود را به صورت يك پندگوى پرهيزگار جلوه داده و نامه خود را در هاله‌اى از تقوى و پارسايى فرو برده بود! از اين نامه بى ميلى نسبت به دنيا، مقيّد بودن به احكام آموزش‌هاى دينى مى بارد! مأمون با نگاشتن اين نامه مى خواست عباسيان را توجه دهد به اين‌كه او از قماشى برتر از قماش امين است.
گفته‌هايى درباره مأمون
به هر حال، مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر همگنان خويش و حتّى بر تمام عباسيان، برترى يافت.
برخى از آنان مى گفتند: « در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از مأمون نبود.»
ابن نديم درباره‌اش چنين گفته: « آگاه‌تر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود.»
محمد فريد وجدى نيز گفته: « بعد از خلفاى راشدين كسى با كفايت‌تر از مأمون نيامد.»
از حضرت على (ع) نيز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى گفت، تا بدين جا رسيد كه فرمود: « هفتمى از همه‌شان دانشمندتر خواهد بود.»
سيوطى ، ابن تغرى بردى ، و ابن شاكر كتبى مأمون را چنين ستوده‌اند:
« بهترين مرد بني عباس بود به لحاظ دورانديشى ، اراده، بردبارى ، دانش، زيركى ، هيبت، شجاعت، سيادت، فتوّت، هر چند همه اين صفات را اعتقادش به خلق قرآن لكه‌دار نموده بود. در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از او به مقام خلافت نرسيد ... .»
پدر مأمون نيز خود به برترى وي بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:« ... تصميم گرفته‌ام ولايتعهدى را تصحيح كنم و به دست كسى بسپارم كه بيشتر رفتارش را مى پسندم و خط مشيش را مى ستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم، از ضعف و سستى اش آسوده خاطرم، و اوكسى جز عبدالله نمى باشد.اما بنى عباس به پيروى از هواى نفس خويش، محمد را مى طلبند، چه در او يك پارچه متابعت از خواهش‌هاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزان در رأى او شريك و مؤثّر واقع مى شوند. در حالى كه عبدالله شيوه پسنديده و رأيى اصيل داشته براى چنين امري بزرگ قابل اطمينان است. اگر به عبد الله روى برم، بنى هاشم ( يعنى عباسيان ) را به خشم خواهم آورد؛ و اگر اين مقام را تنها به دست محمد بسپارم، از تباهى كه بر سر ملّت خواهدآورد، ايمن نيستم ... .»
رشيد همچنين مى گفت: « در عبدالله دورانديشى منصور، عبادت مهدى وبزرگى هادى را مى بينم، ولى من محمد را بر او پيش انداختم در حالى كه مى دانستم محمد تابع هواى نفسش است، هر چه به دست مى آورد به اسراف از كف مى بازد، زنان و كنيزان را در تصميم‌هاى خويش شركت مى دهد. اگر امّ‌جعفرـيعنى زبيدهـنبود و بنى هاشم هم اصرار نمى داشتند، حتمأ عبدالله را بر او مقدّم مى داشتم ... .»
كوتاه سخن آن كه هر كهـاز مورّخان و يا ديگرى ـبه شرح حال مأمون پرداخته، برترى اش را تصديق و او را تنها مرد ارزنده ميان خلفاى عباسى معرّفى كرده است.
آن چه براى ما در اين جا مهم است همين نگرش كوتاه بر زندگى وى مى باشد تا به اجمال زيركى و سياست و تدبير نيكويش را به خاطر آوريم.
ديگر نيازى به كنجكاوى در شرح احوالش نداريم كه اين خود با هدف نگارش اين كتاب سازگار نمى آيد.
البته در فصل‌هاى بعدى باز هم درباره مأمون سخن خواهيم راند، البته تا جايى كه به موضوع كتاب ارتباط يابد.
آرزوهاى مأمون و رنج‌هايش
عباسيان از مأمون خشنود نبودند!!
از نظر مورّخان جاى هيچ ترديد نيست كه مأمون به مراتب از امين شايسته و سزاوارتر به امر خلافت بود. ما حتى اعترافى از خود رشيد در اين زمينه نقل كرديم و ديديم چگونه با اين وصف براى گزينش امين دو عذر مى آورد؛ يكى آن كه عباسيان خليفه شدن مأمون را نمى پذيرند. هر چند به لحاظ سن، فضل و زيركى اين شايستگى را دارد. ديگر آن كه مى گفت: « عباسيان به خاطر پيروى از هواى نفس خويش امين را بيشتر مى پسندند، چه در نهاد او چنين و چنان مى گذرد ... .» تا آن كه گفت:« اگر به فرزندم عبدالله تمايل كنم، بنى هاشم را به خشم خواهم آورد، و اگر خلافت را به دست محمد بسپارم از تباهى كه به سر ملّت خواهد آورد، ايمن نيستم ... .» همچنين مى گفت: « اگر امّ‌جعفر ( يعنى زبيده ) نبود و بنى هاشم نيز به او ( يعنى امين ) راغب نبودند، بى شك عبدالله را مقدّم مى ‌داشتم ... .»
مأمون نيز در پايان نامه خود خطاب به عباسيان مطالبى به اين شرح بازگو كرده:« اما اين كه نوشته‌ايد در قلمرو حكومت من ناراحتى هايى تحمل كرده‌ايد، به جان خودم سوگند كه اين جز از ناحيه خودتان نبوده زيرا شما از امين پشتيبانى مى كرديد و به او تمايل داشتيد، آن‌گاه چون من او را بكشتم شما گروه گروه پراكنده شديد، گاهى از پى ابن ابى خالد افتاديد، گاهى از اعرابى پيروى كرديد، زمانى ابن شكله را اطاعت كرديد‌ وبعد هم از هر كسى كه به روى من شمشير مى ‌كشيد طرفدارى مى نموديد. اگر عادتم بخشش و در سرشتم روح گذشت نبود، احدى از شما را بر روى زمين زنده نمى گذاشتم، چون خون همگى شما حلال است ... .»
به زودى از فضل بن سهل عباراتى بيان خواهيم كرد كه از جمله به مأمون گفته بود: « ... فرزندان پدرت با تو و با افراد خانواده‌ات دشمنند ...» از اين گونه متون تاريخى بسيار است كه همه دلالت بر موضع منفى عباسيان در برابر مأمون و نظر موافقشان نسبت به برادرش امين، دارند.
راز نارضايتى عباسيان از مأمون چه بود؟ آخر چرا برادرش امين را بر او كه بسى شايسته‌تر و لايق‌تر براى خلافت بود، ترجيح مى دادند؟ براى پاسخ به اين سئوال مى كوشيم تا با مراجعه به متون تاريخى ، حقيقت جريان را در يابيم.
شايد راز روگردانى عباسيان از مأمون آن بود كه مى ديد برادرش امين يك عباسى اصيل بشمار مى رود. پدرش هارون و مادرش زبيده بود. زبيده خود يك هاشمى و هم نوه منصور بود.او بزرگ‌ترين زن عباسى به طور اطلاق بشمار مى رفت.
امين در دامان فضل يحيى برمكى ، برادر رضاعى رشيد و متنفّذترين مرد در دربار وى ، پرورش يافته و فضل بن ربيع نيز متصدى امورش گشته بود؛ مرد عربى كه جدش آزاد شده عثمان بود و در مهرورزيش نسبت به عباسيان، كسى ترديد نداشت.
اما مأمون در دامان جعفر بن يحيى پرورش يافت كه نفوذش به مراتب كمتر از برادرش فضل، مى بود.
اما مربيّش و كسى كه امورش را تصدى مى ‌كرد، مردى بود كه عباسيان به هيچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه متهم بود به اين كه مايل به علويان است. ميان وى و مربّى امين،فضل بن ربيع، هم كينه بسيار سختى وجود داشت. اين شخص همان كسى بود كه بعدأ وزير و همه‌كاره مأمون گرديد، يعنى فضل بن سهل فارسى . عباسيان از ايرانيان مى ترسيدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، از اين رو به زودى جاى آن‌ها را در دستگاه خود به تركان و ديگران واگذار كردند.
مادر مأمون يك زن خراسانى و غيرعرب بود كه در روزهاى نخستين وضع حملش، از دنيا چشم فرو‌بست. ولى حتى اگر زنده مى ‌ماندهرگز ياراى رقابت با زبيده را نمى داشت. كنيزى بسيار زشت وكثيف بود كه در آشپزخانه رشيد خدمت مى ‌كرد. اگر بگوييم مرگ اين زن به سود مأمون بود از حقيقت فرانرفته‌ايم. بيچاره آن‌قدر در نظر مردمان خوار و بى مايه مى نمود كه مأمون را به وجود او سرزنش مى كردند.
در اشعار زير مى بينيم چگونه امين برادر خود را در مورد مادرش سرزنش مى كند:
« هنگامى كه مردان به فضل خويش سر برمى افرازند تو بر جا منتظر بمان كه هرگز سرافراز نيستى خدايت به تو هر چه خواستى عطا كرد اما خلافت دل‌خواهت را نزد « مراجل» يافتى هر روز با دلى پر اميد بر سر منبر مى روى ولى پس از من هرگز بدان دست نخواهى يافت.»
امين در جاى ديگر دامنه هجو را به فحش و ناسزا مى ‌كشاند و اين در ايام شورشى بود كه ميان آن دو برخاسته بود:
« اى پسر كسى كه به نازل‌ترين قيمت فروخته شد در بازار به ميان مردم، و به زيادتر از آن خريدار نداشت در هرنقطه از بدن تو كه جايى سرسوزنى باشد اثرى از نطفه شخصى در آن يافت مى ‌شود.»
سپس مأمون چنين پاسخ داد:
« مادران چيزى جز ظروف و پذيرنده وديعه نيستند، و كنيزان نيز اين منظور را بسند چه بسا زن تازى كه نتواند فرزند نجيبى بياورد و چه بسا كنيز پارسى كه در كلبه‌اش نجيبى زاييده شود.»
موقعيت برتر امين
پس از ذكر مطالب فوق، اكنون لازم است برترى موقعيّت امين را نسبت به برادرش مأمون خاطرنشان كنيم. امين داراى دار و دسته بسيار نيرومند و ياران بسيار قابل اعتمادى بود كه در راه تحكيم قدرتش كار مى كردند. اين‌ها عبارت بودند از دايى هايش، فضل بن يحيى برمكى ، بيشتر برمكيان اگر نگوييم همه‌شان، مادرش زبيده و بلكه عرب‌ها چنان كه توضيح خواهيم داد.
با توجه به اين نكته كه همينان بودند شخصيّت‌هاى با نفوذى كه رشيد را تحت نفوذ قرار مى دادند، و نقشى بزرگ در تعيين سياست دولت داشتند، ديگر طبيعى مى نمايد كه رشيد در برابر نيروى آنان اظهار ضعف كند ودر نتيجه اطاعت از آن‌ها مجبور شود كه مقام ولايتعهدى را به فرزند كوچك‌تر خود، يعنى امين بسپارد و فرزند بزرگ‌تر خودـمأمونـرا رها كرده و فقط او را وليعهد دوّم پس از فرزند كوچك‌ترش اعلام كند.
شايد اين حس گروه‌گرايى و تعصّب بنى هاشم و همچنين بزرگى مقام عيسى بن جعفر بود كه نقش مهم خود را در پيش انداختن ولايتعهدى امين بازى مى كرد.در اين ماجرا نقش اصلى در دست زبيده بود كه اين موضوع را به سود فرزند خود تمام كرد.
مورّخان براى ما مى نگارند: عيسى بن جعفر بن منصور، دايى امين، نزد فضل بن يحيى آمد و اين در حالى بود كه او لشكرى را به سوى خراسان رهبرى مى ‌كرد. عيسى به او گفت: « تو را به خدا سوگند مى دهم كه در مورد بيعت براى خواهرزاده من كار كن، چه او فرزند توست، و خلافتش به سود تو خواهد بود. خواهرم زبيده از تو همين را مى ‌خواهد.» فضل نيز به او قول مساعد داد، و پس از پيروزى بر شورش‌گران و فرماندهانش براى محمد بيعت گرفت،  و اين به رغم آن بود كه مأمون شش ماه و به قولى يك ماه از امين بزرگ‌تر بود.
در اين هنگام، ديگر رشيد در برابر امر واقع شده قرار گرفت، زيرا كسى كه اقدام به اين امر كرد، آن قدر ازنفوذ و قدرت برخوردار بود كه ممكن نبود حرفش را رد كرد. ولى آن چنان خدمات برجسته‌اى ارائه داده بود و برگ‌هاى برنده و درخشانى در اختيار داشت كه براى رشيد يا ديگران امكان نداشت آن‌ها را انكار كند و يا ناديده‌شان بگيرد.
ملاحظه كرديد كه چگونه عيسى بن جعفر تقاضاى خواهرش زبيده را براى فضل عنوان كند و مى گويد كه او خواسته در اين‌باره اقدام بشود. زبيده نزد عباسيان حرمتى بزرگ و نفوذى گسترده و بر رشيد نيز تسلّطى بسيار داشت. همين زبيده بود كه برمكيان را تشويق مى كرد تا به منظور بقاى سلطنت و دوام حكومت عباسيان، در كنار ايشان باشند. اين معنى به خوبى از گفتار عيسى برمى ‌آيد كه به فضل گفته بود:« او فرزند خود توست و خلافتش به سود خود تو مى باشد.» پس فضل در انجام كارى كه از او خواسته شده بود، دليل قانع كننده‌اى در جهت مصالح خويش و برمكيان داشت. اين كار نقش تعيين كننده‌اى نيز براى آينده برمكيان در زمينه حكومت عباسيان، در بر مى داشت.
كلام نقل شده از عيسى روشن‌گر اهمّيت نقش زبيده نيز مى باشد، و ما را بدين نكته توجه مى دهد كه چگونه اين زن نفوذ خود را به كار برد تا دولتيان را به مقدم شمردن امين بر مأمون، قانع گرداند. به علاوه او دائمأ رشيد را نيز بر ولايتعهدى امين ترغيب مى نمود،  آن هم به گونه‌اى كه خود رشيد مى گفت: « اگر امّ جعفر ( يعنى زبيده ) نبود و تمايل بنى هاشم نبود بى شك عبدالله را ( بر امين ) ترجيح مى ‌دادم.»
افزون بر همه اين‌ها، ما هرگز بعيد نمى دانيم كه زبيده براى تضمين ولايتعهدى براى فرزند خويش، از اموال خود در اين راه استفاده كرده باشد. سخن فضل بن سهل بر اين مطلب دارد كه به مامون مى گفت: « او فرزند زبيده است، دايى هايش بنى هاشمند و زبيده و اموالش ... .»
گذشته از اين با توجه به نقشى كه مسأله نسب در انديشه عرب‌ها دارد، رشيد به احتمال قوى برترى امين بر مأمون را بدين لحاظ نيز مورد نظر داشته است. برخى از مورخان اين مطلب را به اين عبارت بيان كرده‌اند: « در سال 176، رشيد پيمان ولايتعهدى را براى مأمون پس از برادرش امين بست... مأمون از لحاظ سنى يك ماه بزرگ‌تر از برادرش امين بود. اما امين زاده زبيده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى كه مأمون از كنيزى به نام ( مراجل ) زاده شده بود و او نيز در ايام نقاهت پس از زايمان درگذشته بود ...»

براي دانلود فايل pdf مقاله اينجا را كليك كنيد .