كوششهاى رشيد به نفع مأمون
كوششهاى رشيد به نفع مأمون
از مطالب پيش موضعگيرى عباسيان، افراد خانواده مأمون و رجال مملكت را در برابر وى دانستيم و ديديم كه تا چه حد برادرش امين از موقعيّت نيرومندترى برخوردار بود. براى مأمون هرگز نظير مزاياى برادرش وجود نداشت.
با اين همه، رشيد به خوبى به حقيقت امر آگاه بود و مى كوشيد تا بهره او از خلافت پايمال نشود، لذا او را پس از برادرش امين، وليعهد نموده بود. در اينباره پيمانها و اسنادى هم تنظيم كرد كه همراه با گواهى گواهان آن ها را در داخل كعبه آويزان كرد. جز رشيد خليفه ديگرى نمى شناسيم كه اينگونه با وليعهدهاى خود رفتار كرده باشد. در حالى كه خلفاى ديگر نيز بيعت ولايتعهدى را براى چند نفر مى گرفتند.
رشيد همچنين به طرق ديگرى مى كوشيد تا موقعيّت مأمون را تحكيم كند، چه از سوى امين بر عليه او وحشت احساس مى كرد. از اين رو مى بينيم كه بارها بيعت را برايش تجديد مى كرد، او را به شئون جنگى وارد مى ساخت، ولى امين را به كارهاى صلحآميز مى گماشت.
به رغم همه كوششهاى رشيد، موقعيّت مأمون همچنان مورد تهديد بود و همه نيز اين را به خوبى درك مى كردند. چگونه مردم اين مطلب را درك نكرده باشند، در حالى كه امين پس از دريافت پيمانها و اسناد ولايتعهدى و اداى مراسم سوگند تصريح كرده بود كه در اندرون خويش خيانت نسبت به برادر خويش مأمون مى پروراند.
بسيارى بر اين گمان بودند كه كار خلافت سامان نمى پذيرد، چه معتقد بودند كه رشيد ميان فرزندان خود تخم دشمنى و نفاق و تفرقه پراكنده و هر يك را سهم و بهرهاى بخشيده كه سرانجام اين كارها براى ملّت گران تمام مى شود.
در اين صورت ديگر طبيعى بود كه مأمون و دارودستهاش موقعيت خود را در معرض تهديد ببينند. امين در دل خيانت نسبت به او مى پروراند. هنگامى كه رشيد عازم خراسان شده بود، مأمون را دستور داد كه در بغداد بماند. در اين هنگام فضل بن سهل به وى گفت: « تو نمى دانى كه بر سر رشيد چه خواهد آمد، خراسان قلمرو توست، امين را بر تو ترجيح دادهاند، حال سادهترين كارى كه او مى تواند در حق تو كند اين است كه از ولايتعهدى عزلت نمايد؛ امين فرزند زبيده است، دايى هايش از بنى هاشمند و زبيده و اموالش ... .»
رشيد نيز در اضطراب است
رشيد خود نيز صراحتأ وحشت خويش را كه از سوى امين عليه مأمون احساس كرده بود، باز گفته بود. هنگامى كه زبيده او را سرزنش كرد كه چرا زرّادخانه را در اختيار مأمون قرار داده، گفت: « من از فرزندت بر جان عبدالله بيم دارم، ولى از سوى عبدالله بر فرزندت در صورت بيعت بيمى ندارم ... .»
علاوه بر اين، رشيد سخنان ديگرى نيز در همين مقوله گفته بود كه در پيش نقل كرديم و در اينجا ديگر تكرار نمى كنيم.»
به هر حال، حقيقتى كه قابل انكار نيست اين كه رشيد در ولايتعهدى از جهات مختلفى در بن بست قرار گرفته بود. او به خوبى احساس مى كرد كه آن چه بر او تحميل شده به زودى دست خوش اضمحلال مى گردد و اين احساس به گونهاى او را مى آزرد.
تكيهگاه مأمون چه بود؟
پدرش مقام دوّم را برايش پس از امين تضمين كرده بود. ولى اين البته براى خود مأمون هيچگونه اطمينانى نسبت به آيندهاش در مسأله حكومت ايجاد نمى كرد، چه او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد، كه روزى پيمان شكنى نكنند. بنابراين، آيا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعيّتش، بر ديگران تكيه كند؟ آنان چه كسانى مى توانند بود؟ اينان در حال حاضر چه رابطهاى با او دارند؟ مأمون چگونه مى تواند به حكومت و قدرت دست يابد؟ و در صورت دستيابى ، چگونه بايد پايههاى آن را تحكيم كند؟!
اينها سئوالهايى بود كه پيوسته بر مأمون عرضه مى شد، و او مى بايست در نهايت دقّت، هشيارى و توجّه پاسخ آنها را بجويد. آنگاه حركت خود را هماهنگ با اين پاسخ شروع كند.
اكنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانيم تا ببينيم او در ميان كدام يك از آنها ممكن بود تكيهگاهى براى خويشتن پيدا كند، تا به هنگام خطرها و مبارزهطلبى هايى كه انتظارشان مى رفتـهم عليه خودش و هم عليه حكومتشـبه مقابله برخيزد.
موضع علويان در برابر مأمون
اما علويان طبيعى بود كه نه تنها به خلافت مأمون كه به خلافت هيچ يك از عباسيان تن درنمى دادند، زيرا خود كسانى را داشتند كه به مراتب سزاوارتر از عباسيان براى تصدى آن مى شناختند. به علاوه، مأمون به دودمانى تعلق داشت كه نسبت به افراد آن قلوب خاندان على چركين بود. چه از دست آنان كشيده بودند بيش از آنچه از بنيى اميّه مى كشيدند. مانيز در همين كتاب برايتان بازگو كرديم كه چگونه خونهايشان را مى ريخته، اموالشان را ضبط و خودشان را از شهرهايشان آواره مى كرده، و خلاصه انواع آزارها و شكنجهها را در حقّشان روا مى داشتهاند. براى مأمون لكه ننگ همين كافى بود كه فرزند رشيد بود، كسى كه درخت نبوّت را از شاخ و برگ برهنه كرد و نهال امامت را از ريشه برافكند، كه ما نيز در فصلهاى پيشين شمّهاى از شرح حال ناميمونش را بازگفتيم.
موضع اعراب در برابر مأمون و سيستم حكومتش
اعراب نيز يه خلافت و حكمرانى مأمون تن در نمى دادند و اين به دو دليل بود: نخست آن كه مادرش، مربيّش، متصدّى امورش همه غيرعرب بودند، و خدا مى داند كه عربها از دست اينان چه كشيدند. ديگر منزلتى برايشان قائل نبودند. عرب از گوسفند خوارتر و از حيوان هم كوچكتر شده بود.
مسعودى اين طور مى نويسد: « ... منصور نخسنين خليفهاى بود كه غير عربها و خواجگان دربار خود را در كارهايش شركت داد و امور مهم را به دستشان سپرد، و بر عربها ترجيحشان بخشيد. آنگاه خلفاى پس از وى نيز از او متابعت كردند، به نابودى فتادند و رياست خود را از كف باختند ... .»
ابن حزم درباره عباسيان چنين نگاشته: « ... دولت ايشان يك دولت غيرعربى بود. در اين دولت قدرتهاى اجرايى عرب از ميان رفت، پارسيان خراسانى ، بر اوضاع مسلّط شدند.دستگاه خليفه به صورت دربار كسرى درآمد. اينان تنها كارى كه نكردند اين بود كه مردم را به لعن يكى از اصحاب پيامبر دستور ندادند. در حكومت بنى عباس وحدت مسلمانان به پراكندگى مبدّل شد ... .»
جاحظ نيز مى گويد: « ... حكومت بنى عباس، حكومتى عجمى و خراسانى بود، ولى بنى مروان حكومت تازى داشتند ... .»
اين گفتهها و نظايرشان همه دلالت بر سقوط و استعباد عرب در آن ايام دارند، و اين خود از امور مسلم تاريخ است. محققّان ( از جمله احمد امين در جلد اوّل « ضحى الاسلام» ) درباره اين مطلب بحث كاملى ايراد كردهاند كه علاقهمندان به كتابهاى مربوط مراجعه كنند.
پس دانستيم كه سرورى عرب به دست پارسيان از ميان رفت و آنان كه روزى صاحب همهگونه نفوذ و قدرت بودند، اكنون در چنگال ديگران زجر مى كشيدند. پس از اين رو ديگر طبيعى بود كه اعراب نسبت به ايرانيان و هر كه به نحوى با آنان در ارتباط باشد، كينه بورزند.
دليل دوّم: بيزارى عرب از مأمون به خاطر سلوك ناپسند نياكانش به ويژه پدرش رشيد بود كه با مردم، به طور كلى ، و با اهل بيت به شيوهاى خاص، بدرفتارى مى كردند.ما نيز در فصلهاى پيشين شمّه اى از آنها را برايتان بازگو كرديم.
اما امين تا حدى از وجود يك ميانجى برخوردار بود تا نزد مردم برايش آبرويى دست و پا كند. چه او هم مادر و هم پدرش عرب بودند، و از سويى ديگر، اطمينان ودوستى آنان را به خود جلب كرده بود، حتى وزير خود را مردى از اعراب به نام « فضل بن ربيع» قرار داده بود. خلاصه كارى كرده بود كه مردم در وجودش اين اميد را يافته بودند كه ديگر او به آنان به همان چشم ننگردكه پدر و نياكانش مى نگريستند، و يا اين كه لااقل ديد مأمون را نسبت به آنان نداشته باشد. هر چند مأمون بزرگتر و با فضيلتتر بود، ولى امين را بر وى ترجيح مى دادند تا از نظر خودشان از ميان دو شر، شر سبكتر، و از ميان دو ضرر، زيان كمتر را برگزيده باشند ... حتى « نصر بن شبث» كه دلش با عباسيان بود شورشى عليه مأمون از سال 198 تا 210 رهبرى مى كرد كه هدفش حمايت از اعراب بود. نصر شكوه از اين داشت كه عباسيان عجمها را بر عربها ترجيح مى دهند.
در مصر نيز ميان قيسى ها كه از امين جانبدارى مى كردند با يمانى ها كه طرفداران مأمون بودند، درگيرى و آشوب شعلهور شد. احمد امين مى نويسد: « ... بيشتر پارسيان طرفدار مأمون و بيشتر عربها هواخواه امين بودند ...»
علّت هواخواهى عرب از امين به خاطر همان دو دليلى بود كه ما گفتيم و البته نصر بن شبث نيز يكى از آن دو را تصريح كرده بود.
ولى به عقيده « فردينان توتل» در كتاب « منجد الاعلام»، علّت طرفدارى شديد عربها از امين از اين حقيقت منشأ مى گرفت كه: مأمون نتوانست محبت آنان را به خود جلب كند، زيرا هميشه تمايل خويشتن را نسبت به ايرانيان ابراز مى كرد و اينان را به خود نزديك مى ساخت. ايرانيانـبه ويژه
خراسانيانـنيز او را پيوسته در نبردها و مبارزاتش يارى مى كردند.
اما به نظر من، هواخواهى عرب از امين پى آمد نزديكى ايرانيان به مأمون كه خود محبّتشان را جلب كرده بود، نبود. بلكه عكس اين مطلب درست مى نمايد، يعنى آن كه بگوييم: مأمون هرگز نزديكى با خراسانيان را طلب ننمود مگر پس از آن كه از عربها و خانواده خويش و از علويان نوميد گشت.
ناگزير خراسان را بايد برگزيد
پس از آن كه مأمون خود را از دامان فرزندان پدرش، برمكيان، اعراب و علويان كوتاه ديد، ناگزير شد كه روى به جانب ديگر برد و دست يارى به سوى ديگران دراز كند تا بتواند هدفهايش را به تحققّ برساند...
در برابر ديدگان خويش جايى جز خراسان نيافت. از اين رو آن جا را برگزيد همانگونه كه در پيش « محمد بن على عباسى » نيز برگزيده بود. به مردم آن سامان تمايل و محبت ابراز نمود، آنان را به خويشتن نزديك ساخت و برايشان چنين وانمود كرد كه او دوستدار هر كى و هر چيزى است كه آنان دوست بدارند، ومتنفّر از هر چيز و هر كسى است كه آنان تنفّر داشته باشند. حتى وقتى احساس تمايل آنان را نسبت به علويان دريافت، تظاهر به دوستى و پيروى علويان هم كرد.
از سوى ديگر، با دادن وعدهها وبستن پيمانها قول داد كه ظلم و تعدّى را از حريمشان خواهد راند، و اينها همه چيزهايى بود كه اعتماد خراسانيان را نسبت به مأمون جلب كرد و چشم اميد و آرزوها بر او بستند.
شيعهگرى ايرانيان
شيعه بودن ايرانيان نيازى به اثبات ندارد، چه در پيش به حد كافى توضيح داديم كه دولت عباسيان بر پا نشد مگر بر اساس تبليغ به سود علويان و اهل بيت گفتيم كه خراسانيان بر ( يحيى بن زيد ) هفت شبانهروز به سوگ نشسته و هر كودكى كه در آن سال به دنيا مى آمد نام يحيى بر او مى نهادند. حتى ( بلاذرى ) مى نويسد: موقعى كه منصور درباره تعقيب محمد و ابراهيم فرزندان عبدالله بن حسن با عيسى بن موسى مشورت مى كرد، عيسى به وى توصيه كرد كه بر مدينه يك خراسانى را حاكم قرار بدهد منصور به او گفت: « اي موسى ، در دل اهل خراسان دوستى خاندان ابوطالب با دوستى ما به هم آميخته، حال اگر يك نفر خراسانى را بر مدينه بگماريم محبّتشان نمى گذارد كه در جستوجوى آن دو برآيند. ولى اهل شام على را كشتهاند تا او بر ايشان مسلط نگردد و اين نبود جز به خاطر كينهاى كه نسبت به او مى ورزيدند…»
باز در صفحات پيش ديديم كه مورّخان با چه شكوهى ورود امام رضا را به نيشابور توصيف كردهاند. بعدأ نيز در فصل « برنامه امام» شرح رويداد خروج امام را براى نماز در مرو خواهيم خواند.
محبت اهل بيت در دل ايرانيان به گونهاى اوج گرفته بود كه حتى مأمون مى ترسيد نكند روزى اگر او بيعت خود را از امام رضا در موضوع ولايتعهدى بازپس گيرد، مردم نيز كمر به قتل او بربندند.
جرجى زيدان مى نويسد: « اهل خراسان و حكمرانانش از اهل طبرستان وديلم پيش از قيام عباسيان همه از شيعيان على بودند. بيعتشان با بنى عباس به خاطر همكارى باابومسلم و يا از روى ترس از وى بود …»
احمد امين نيز مى نويسد: « تشيّع در رگهاى پارسيان مى دويد.»
بنا به به نوشته دكتر شيبى : « … پارسيان به تشيّع پناه بردند، و اين پس از آن بود كه نخست از سوى سفّاح و سپس منصور و بعد هم از رشيد ضربه بسيار ديدند ...»
و به قول احمد شبلى : « ... انگيزه بيعت گرفتن از سوى مأمون براى ولايتعهدى امام رضا آن بوده باشد كه او مى خواست پاسخى به آمال اهل خراسان بدهد، چه آنان به اولاد على تمايل بيشترى داشتند.»
راز تشيّع اهل خراسان
سيد اميرعلى درباره ارتباط پارسيان با مسأله بنى فاطمه، چنين مى نويسد: « ... امام على از روزهاى نخستين اسلام ايرانيانى را كه اسلام مى آوردند، پيوسته مورد ستايش و محبّت خود قرار مى داد. سلمان فارسى كه از بزرگان اصحاب رسول خدا بود، دوست وهمدم على بشمار مى رفت. يكى از عادات امام اين بود كه سهم نقدى خود را از غنايم، به راه آزاد كردن اسيران ويژه مى ساخت. در موارد بسيارى عمر را قانع كرده بود كه بار وظايف رعاياى ايرانى را سبك گرداند. همينگونه نيز ايرانيان به اولاد على مهر مى ورزيدند كه امرى بسيار واضح است ...»
وان ولوتن معتقد است كه يكى از علل تمايل اهل خراسان و ديگر ايرانيان نسبت به علويان اين بود كه هيچگاه با آنان خوشرفتارى نمى شد و نه هرگز روى عدالت را مى ديدند، مگر در ايام حكومت على عليهالسلام.
از ديدگاه على غفورى ، راز اين نكته به گونه ديگرى شكافته شده است : ايرانيان پيش از ظهور اسلام داراى منطقى بودند كه مى پنداشتند مردم براى خدمتگزارى طبقه حاكم آفريده شدهاند و لذا بايد اوامر را بدون هيچ چون و چرايى به كار ببندند. اما اسلام كه آمد وتعاليم آسان و هماهنگ با فطرتى عرضه داشت، ايرانيان با كمال خوشنودى آن را پذيرفتند و در راه ايجاد يك حكومت راستين اسلامى كوشش آغاز كردند.
سپس ديدند كسانى كه زمام امور را به دست گرفتهاند كه به استثناى على (ع) همه منحرف از راه اسلام و تعاليم آن بودند. عادات جاهلى خود و تبعيضهاى قبيلهاى و نژادى را در لباس اسلام زنده كرده، شكل قانونى نيز به آن دادند.
در اين چيزها ايرانيان اهداف اسلامى را گم شده و جاى تعاليمش را در اين نوع حكومتها خالى يافتند. از اين رو ديگر طبيعى بود كه آنان به آستان على و پيشوايانى كه از اولاد او بودند، روى بياورند.
به هر صورت، آن چه در اينجا براى ما اهميّت دارد اشاره به تشيّع ايرانيان است و اين كه چگونه مأمون آن را در راه مصالح و اهداف خويش به كار گرفت. مى خواهيم بدانيم چگونه وعدههاى مأمون به اهل خراسان، اظهار دوست و نزديكي با ايشان و تظاهرش به حبّ على (ع) برايش ثمر بخش آمد. اهالى خراسان دلشان مى خواست كه از چنگال حكمرانان ستمگر رهايى يابند. بنابراين، خراسانيان در وجود مأمون نجات خود را از دست حكمرانان ستمگر مى جستند، حكمرانانى كه به انواع ظلم و شكنجه را در حقّشان روا مى داشتند، و جز به مصالح شخصى و ارضاى شهوات خويش نمى انديشيدند.
اهالى خراسان تا حدى به وعدههاى مأمون دل بسته بودند و از همين رو بر گرد او جمع آمده، سپاهش مى شدند، برايش فرماندهى مى كردند و صميمى ترين وزرايش را تشكيل مى دادند كه اينان برايش سرزمينها را تسخير مى كردند، مردم را به اطاعتش در مى آوردند و سلطه و نفوذش را در بسيارى از شهرها و ايالات گسترش مى دادند. البته چيزهايى كه مأمون آرزوى دستيابى به آنها را مى داشت، همينها بود.
چگونه مأمون به عرب اعتماد كند؟!
بنابراين روشن گرديد كه روى آوردن مأمون به ايرانيان ناشى از سياست و زيركى بود. او از اين موقعيّت بهترين سودها را برگرفت تا توانست به حكومت دست يابد. او پس از كشته شدن برادرش ( كه بسيار در چشم عباسيان و عربها عزيز مى نمود ) و تار و مار كردن طرفداران و وى به كمك شمشيرهاى عجم بر تخت خلافت تكيه زد. تازه اين خود جنايتى بود كه هرگز آسان نبود عرب از آن بگذرد.
آن گاه بر حكمرانى بغداد شخصى غيرعرب را گماشت. يعنى حسن بن سهل، برادر فضل بن سهل، كه هم مردم بغداد و هم عربها شديدأ از او متنفّر بودند.
سپس مقرّ حكومت خود را در سرزمين پارسيان، يعنى مرو، قرار داد. اما بغداد نخستين پايتخت عربى را به ويرانه تبديل كرد. مأمون اين كارها را براى ايجاد رعب در دل عربها مى كرد تا بترسند از روزى كه امپراتورى عرب به امپراتورى فارسى مبدّل گردد، به ويژه آن كه اين پارسيان بودند كه او را به حكومت رسانيده، به علاوه، شايستگى و كاردانى خود را نيز در صحنههاى گوناگون سياست و حكومت ثابت كرده بودند.
كشتن امين و شكست آرزو
كشتن امين به ظاهر يك پيروزى نظامى براى مأمون بشمار مى رفت. ولى در واقع عكسالعمل و نتايجى منفى بر ضدّ مأمون، هدفها و نقشههايش، به دنبال داشت. به ويژه شيوههايى كه مأمون براى تشفّى خاطر خود اتّخاذ كرده بود، به طاهر دستور قتل امين را صادر كرده بود... به كسى كه سر امين را به حضورش آوردـپس از سجده شكرـيك ميليون درهم مى بخشد، سپس دستور داد كه سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب كنند تا هر كس كه براى گرفتن مواجب مى آيد، نخست بر آن سر نفرين بفرستد و سپس پولش را بگيرد.
اى كاش مأمون به همين چيزها بسنده مى كرد. دستور دادتا سر امين را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهيم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش كرد كه چرا بر قتل امين سوگوارى مى كنند!!
پس از اين رويدادها ديگر از عباسيان و عربها و حتى ساير مردم چه انتظارى مى توان برد، و چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتّخاذ كنند!
كمترين چيزى كه مى توان گفت اين است كه امين با كشتن برادرش و ارتكاب چنان كردارهاى زنندهاى ، اثر بدى بر روى شهرت خويش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل نمود و نفرت آنانـچه عرب و چه ديگرانـرا برانگيخت.
اثر سوء اين اعمال سالهاى طولانى حتى پس از فروكش كردن شورش مردم و بازگشت به بغداد، همچنان ادامه يافت.
فضل بن سهل، هنگام حركت به سوى بغداد مأمون را خطاب كرده گفت: « اين كار هرگز درست نيست،ديروز برادرت را كشتى و خلافت را از چنگش درآوردى ؛ اكنون فرزندان پدرت با تو دشمنند، افراد خانوادهات و عربها نيز همچنين ... . بنابراين بهتر آن است كه در خراسان اقامت كنى تا دلهاى جريحهدار مردم اندكى آرام گيرد، و ماجراى برادرت فراموششان شود...»
مأمون در عرصه حكومت
حال اگر بخواهيم از جهت ديگر بر سياست سيستم مأمونى نظر بيفكنيم، مى بينيم كه او در سياستى كه با مردمـخواه عربها و خواه ايرانيان به ويژه اهالى خراسانـدر پيش گرفته بود، هرگز موفق نبود. زيرا بنا نداشت كه از سياست ظلم و زورگويى و آزار كه پيشينيان وى اعمال مى كردند، دست بردارد. مأمون چه بسا كه در اين وادى پيشتر هم دويده و بر ستمگران گذشته بسيار هم پيشى گرفته بود.
اما سياست وى با اعراب: هر چند مأمون توانست به حكومت دست بيابد،ولى در جلب اطمينان اعراب با شكست روبه رو گرديد.
در اينجا برخى از ظلمها و بيدادگرى هاى او و كارگزارانش را خاطرنشان مى كنيم، چه همه آنها به راستى در قالب بيان و اندازهگيرى نمى گنجد. مثلأ « ديونيسيوس» مأموران وصول ماليات سال دويست هجرى را چنين توصيف مى كند: « جماعتى از بصره و عاقولاء بسيار ظالم بودند، در دل كوچكترين احساس رحم و ايمان نداشتند، از افعى بدتر بودند. مردم را مى زدند و به زندان مى انداختند. آدم سنگين وزن را از سقف به يك دستش مى آويختند، چندان كه مشرف به مرگ مى شد.»
حتى ايرانيان نيز هرگز وضع بهترى از مردم عراق نداشتند.
ژنرال جلوب درباره مأمون چنين مى نگارد: « ... در نخستين خطبهاى كه ايراد كرد به مردم وعده داد كه حكومتش بر اساس شرع و خودش نيز فقط در خدمت خدا خواهد بود. اينگونه وعدههاى پارسامنشانه شورى در دل مردم برانگيخت و خود يكى از عوامل پيروزيش بشمار آمد. اما به جاى پاييدن اين وعدهها، بر مردم فاجعهها فرود آمد، چه خليفه قولهاى خويش رابه فراموشى سپرده بود... .»
در اينجا كافى است كه به قحطى سال 201 هجرى اشاره كنيم كه گريبان گير مردم خراسان، رى واصفهان گرديد و بر اثر كمى آذوقه مرگومير رواج يافت.
پس از دستيابى به حكومت ...
مأمون مى پنداشت پس از كشتن برادرش و رهايى از شرّ هواخواهانش، و پس از به ثمر رسيدن مبارزات تبليغاتى عليه اينان، ديگر برايش حكومت هموار گرديده با خيالى آرام سر بر بستر آسايش فرو مى نهد.
ولى اين يك خيال خام بود، چه جريانات امور بر خلاف مصالح وى پيش آمد. ايرانيان پس از جنگ خونين امين و مأمون دست از تأييد عباسيان شستند. از گرد ايشان پراكنده شده به تأييد و مهر علويان روى بردند، چه مى دانستند آنان كه دادگسترى مى كنند و بر وفق شريعت گام بر مى دارند همينانند. و واقعه نيشابور و ماجراى دو نماز عيد، دلايل روشنى بودند بر اين عاطفه ومهر و احساس.
يكى ديگر از علل روى گردانى ايرانيان از بنى عباس آن بود كه به چهره حقيقى ، خودپرستى ، ظلم و جور و آزار آنان پى برده بودند و اينها تمام از حكومتى سر مى زد كه خود آنها در راه ايجادش كوشيده بودند.
حتى اگر برخى هم بر تأييد حكومت مأمون استوار بودند، ولى او خود نمى توانست براى مدّت طولانى به اينگونه تأييد اميدوار باشند. زيرا پس از رفتارى كه مردم از او درباره برادر و پيروانش ديده بودند، ديگر همه به راحتى مى توانستند سياست و زيركى مأمون را درك كنند. بهعلاوه، پس از آن كه ديده بودند او وعدههاى خويش را به فراموشى سپرده، ديگر مشكل مى نمودكه بتوانند به حرفهاى او دل خوش بدارند.
موقعيت دشوار
اين بود اشارهاى سريع بر موضع عباسيان و اعراب در برابر مأمون. موضعى كه روزبه روز حساستر و پيچيدهتر مى شد. علاوه بر اين، خراسانيان كه خود نيز مأمون را به عرش قدرت و حكومت رسانده بودند اكنون از او برگشته، در شرف تكوين خطرى عليه او قرار گرفته بودند.
در اين ميان، علويان نيز از فرصت برخورد ميان مأمون و برادرش به نفع خود بهرهبردارى كرده، به صفآرايى و افزودن فعاليّتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانيد وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم كنيد، به ويژه آن كه فهرستى از شورشهاى علويان را نيز كه در گوشه و كنار كشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهيد.
شورشهاى علويان ... و ديگران
ابوالسّرايا كه روزى در ميان حزب مأمون جاى داشت، در كوفه سر به شورش برداشت. لشكريانش با هر سپاهى كه روبهرو مى شدند آن را تارومار مى كردند و به هر شهرى كه مى رسيدند، آنجا را تسخير مى كردند.
مى گويند در نبرد ابوالسّريا دويست هزار تن از ياران سلطان كشته شدند، در حالى كه از روز قيام تا روز گردن زدنش بيش از ده ماه طول نكشيد.
حتى در بصره كه تجمّعگاه عثمانيان بود، علويان مورد حمايت قرار گرفتند به طورى كه زيدالنار قيام كرد و همراه با وى على بن محمد و از پيش نيز على منصور به شورش برخاسته بودند.
در مكه ونواحى حجاز، محمد بن جعفر ملقّب به « ديباج» قيام كرد كه « اميرالمؤمنين» خوانده مى شد.
در يمن: ابراهيم بن موسى بن جعفر شوريد.
در مدينه: محمد بن سليمان بن داود بن حسن بن حسين، ابن على ابن ابيطالب قيام كرد.
در واسطا: كه بخش عمده آن مايل به عثمانيه بود، قيام جعفر بن زيد بن على ، و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن على ، رخ داد.
در مدائن: محمد بن اسماعيل بن محمد قيام كرد.
خلاصه سرزمينى نبود كه در آن يكى از علويان به ابتكار خود يا به تقاضاى مردم، اقدامى به شورش بر ضدّ عباسيان، نكرده باشد. بالاخره كار به جايى كشيده شده بود كه اهالى بينالنهرين و شام كه به تفاهم با امويان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدمابوالسّرايا، گرويده ضمن اين كه نامه نوشتند كه در انتظار پيكش نشستهاند تا فرمان او را ابلاغ كند.
اما شورشهايى كه از سوى غير علويان برپا شد، آنها نيز بسيار است. برخى از اين شورشها، مردم را به « خوشنودى خاندان محمد» مى خوانند، مانند قيام حسن هرش به سال 189 هجرى و نيز افرادى ديگر كه جاى ذكرشان در اين كتاب نيست. اگر كسى مايل به مطالعه باشد بايد به كتابهاى تاريخى مراجعه كند.
در ارزيابى شورشهاى ضد عباسى به اين نكته پى مى بريم كه خطر جدى از سوى علويان بود كه آنان را تهديد ميكرد. زيرا اين شورشها در مناطق بسيار حساسى برمى خاست و رهبريشان در دست افرادى بود كه از استدلال قوى و شايستگى غيرقابل انكارى برخوردار بودند، و با عباسيان بدين لحاظ هرگز قابل مقاسيه نبودند.
اين كه مردم رهبران اين شورشها را تأييد مى كردند و به سرعت، دعوتشان را پاسخ مى گفتند خود دليلى بود بر ميزان درك طبقات مختلف ملّت و نحوه برداشتشان از خلافت عباسيان و نيز بر شدت خشمشان كه بر اثر استبداد و ظلم و رفتارشان با مردم و به ويژه با علويان برانگيخته شده بود.
در اين ميان، مأمون بيش از هر كس ديگر مى دانست كه چه فاجعهاى در انتظارش است اگر امام رضا هم بخواهد از آن فرصت استفاده كند و به تحكيم موقعيّت و نفوذ خويش بر ضد حكومت جارى ،بپردازد.
هنوز همه مردم بيعت نكرده بودند
پس از همه اينها، يكى از مطالب مهم آن است كه بدانيم علويان و بخش مهمى از مردم، و بلكه عموم مسلمانان، قصد بيعت با مأمون را نداشتند. مانند اهل بغداد كه جريان مخالفتشان با او مشهورتر آن است كه ذكر شود.
اما اهالى كوفهـكه همواره دوستداران على و اولادش بودندـبا او هرگز بيعت نكردند و تا زمانى بر مخالفت خود باقى ماندند كه برادر امام رضا (ع)، عباس ، نزدشان گسيل شد و به بيعتشان فراخواند. در اينجا فقط برخى او را پاسخ مساعد گفتند، ولى بقيه او را چنين خطاب كردند: « اگر آمدهاى ما را براى مأمون فرابخواني وسپس براى برادرت، ما هرگز به اين دعوت نيازى نداريم و اگر ما را به سوى برادرت، يا برخى از خاندان على و يا حتى خودت فرابخوانى ، تو را اجابت خواهيم كرد.»
اما اهالى مدينه، مكّه، بصره و ديگر مناطق حساس كشور، مطالبى در گذشته آورديم كه خود دال بر موضعگيرى آنان نيز بود.بلى چون مأمون به بغداد بازگشت و حكومتش جانى تازه و نفوذش هم گسترش يافت، تازه مردم شروع به بيعت با او كردند و امتناع گذشته خود را چنين توجيه نمودند كه ظاهرى بوده و در واقع و نهان، آنان او را دوست مى داشتند.
با اين همه، پس از پيروزى مأمون ودستيابى اش به حكومت و قدرتى كه آرزو مى داشت، همواره اين مشكل را احساس مى كرد كه نه فرزندان پدر، نه علويان و نه اعراب، هيچ كدام از او خشنود نيستند. حتي غير عربها نيز از او سلب اطمينان كرده بودند.
از سوي ديگر، شورشهاى علويان، افزون بر ديگران، از هر سو هويدا گشته بود، بسيارى از طبقات مردم بلكه عموم مسلمانان از بيعت با وى خوددارى مى كردند... . خلاصه، پس از همه اين جريانات مأمون چگونه مى توانست در برابر اين تندبادها ايستادگى كند و نظام حكومتى خود را رهايى بخشد؟
پاسخ به اين سئوال در فصل بعدى داده خواهد شد.
شرايط و علل
رهايى از ورطه!!
در فصل پيش، وضع نابسامان حكومت مأمون را ترسيم كرديم و ديديم چگونه به طور روزافزونى ، در معرض تهديدها قرار گرفته بود. آنگاه به اين نتيجه رسيديم كه از جانب وى انجام يك حركت و يا يك اقدام تند لازم مى نمود تا نگذارد بيش از آن، شكاف در اركان قدرتش بيفتد.
مأمون دريافته بود كه براى رهايى از آن ورطه مى بايست چند كار را انجام بدهد:
1 ـ فرو نشاندن شورشهاى علويان.
2 ـ گرفتن اعتراف از علويان مبنى بر آن كه حكومت عباسيان قانونى است.
3 ـ از بين بردن محبت و ستايش و احترامى كه علويان از سوى مردم برخوردار بودند و پيوسته روزافزون بود. او مى بايست اين احساس عميق را از نهاد مردم بركند و علويان را به طرقى كه شبهه و شك زيادى برنيانگيزد، در نظرشان بى آبرو گرداند، تا ديگر نتوانند دست به كوچكترين حركتى بزنند، و از سوى مردم حمايت شوند.
4 ـ كسب اعتماد و مهر اعراب.
5 ـ استمرار تأييد قانون از سوى اهالى خراسان و تمام ايرانيان.
6 ـ راضى نگه داشتن عباسيان و هواخواهانش كه با علويان دشمنى داشتند.
7 ـ تقويت حس اطمينان مردم نسبت به شخص مأمون، چه او بر اثر كشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست كرده بود.
8 ـ و بالاخره ... ايجاد مصونيّت براى خويشتن در برابر خطرى كه او را از سوى شخصيّتى گرانقدر، تهديد مى كرد و مى ترسيد كه روزى برخورد مسلّحانه با وى پيدا كند. آرى مأمون از شخصيتّ با نفوذ حضرت امام رضا عليهالسلام بسيار بيم داشت كه مى خواست خود را براى هميشه از اين خطر در امان نگاه بدارد.
به اعتماد نفس نيازمند بود
مأمون بيش از هر كس مى دانست كه براى روبه رو شدن با اين مشكلات نمى توانست نه از عباسيان كمك بگيرد، چه همواره قتل برادرش را بر او عيبجويى مى كردند، و نه از عربها كه ديديم چگونه از او سلب اعتماد كرده بودند.
از همه مهمتر آن كه در ميانشان شخص باكفايتى كه قابل اعتماد باشد، باقى نمانده بود. دليل بر اين مطلب آن كه در شورشى كه عليه مأمون به بهانه اخذ بيعت براى امام رضا (ع)، صورت گرفته بود كسى را براى بيعت از « ابراهيم ابن شكله» مهمتر و با كفايتتر نمى يافتند؛ مرد آوازه خوانى كه اهل بزم و طرب بود.
به هر حال در آن زمان كه مأمون در ميان فرزندان پدر خود كه عباسى بودند كسى را براى يارى نيافت، ناچار شد مشكلات خود را به كمك علويان و هواخاهان ايشان حل كند! علويانى كه خود هسته اصلى مشكلات او را تشكيل داده، بر سر راه حكمرانيش پرتگاههاگسترده بودند.
اما عربها، كه مأمون بهتر از هر كس به مواضعشان آگاهى داشت. اهالى خراسان نيز نمى شد روى اعتمادشان زياد حساب كرد، چه آنان به خوبى چهره حقيقى مأمون را شناخته بودند. كشتن برادرش و ( طرد طاهر بن حسين ) از صحنه سياست كه خود او از سازندگان بناى حكومتش بود، به چيزى جز خودخواهى وقيحانه مأمون توجيه نمى شد.
كدام شيوه مفيدتر بود؟
براى مبارزه با مشكلات جاى هيچگونه زورگويى و شدت عمل نبود، چه مأمون از نتايج همين شيوهها بود كه با بنبست مواجه شده بود.
منطق و استدلال نيز مأمون را سودى نمى بخشيد. زيرا علويان از اين لحاظ به مراتب قويتر از او بودند. اگر منطق آن بود كه ميان امّت اسلام شايع كرده بودند كه جانشينى پيامبر، خويشاوندانش را مى سزد، پس علويان به خلافت سزاوارتر بودند. اگر عباسيان مى خواستند به داشتن لياقت جهت رهبرى به نفع خود استدلال كنند، باز علويان را از خود پيشتر مى يافتند. زيرا كسى منكر شايستگى ذاتيشان براى سمت رهبرى ، نبود.
اگر مى خواستند به نصّ قرآن يا سنت استدلال كنند، باز كسى كه جرأت اين كار را به نفع خويشتن داشت، همان خاندان على و امامان اهل بيت بودند. خلاصه هيچ يك از اين شيوهها به نظر مأمون كارى نيامدند و مأمون همچنان در ورطه هولناك خود دست و پا مى زد.
پس او چه بايد مى كرد؟
نقشه مأمون
ديديم كه چگونه مأمون در محاصره هشت مشكل بزرگ قرار گرفته بود. براى رهيدن از آن موقعيّت دشوار و حفظ مقام خلافت براى خودو خاندانش شيوه جديدى را كه هرگز سابقه نداشت، طرح ريزى كرد. گويا براى يافتن چنين راه حلى مدّتها انديشيده بود و نقشهاى كه سرانجام يافت حكايت از رأى محكم و بينش عميق او مى كرد.
مردم از يك سو مى ديدند كه مأمون هيچ يك از خلفا و يا صحابه ديگر را به زشتى ياد نمى كند. او همچنين از ناسزاگويى به غيرصحابه و يا حتى به كسانى كه بر عليه دين قيام كرده بودند، مانند حجاج بن يوسف، احتراز مى جست تا مبادا در جايى احساسى عليه او برانگيخته و افرادى كه با يكى از اينان همبستگى عاطفى و يا فكرى دارد، از دست او رنجيده شود، چه ممكن بود آنان روزى به كارش آيند.
از سوى ديگر، ديديد كه مأمون علاوه بر اين مى خواست ارج نهادن به على (ع) و بيزارى از معاويه را آيين رسمى قرار دهد كه مردم همگى بدان روى برند. هر چند موضوع پخش آگهى در مورد نفرين معاويه به سال 212 هجرى انجام گرفت، ولى مأمون از همان روزهاى نخست خود، على را بر تمام مردم برتر شمرده و به اولادش تقرّب جسته و ابراز دوستى و هواخواهى نسبت به آنان كرده بود.
آنگاه به رغم فتواى عمر، خليفه دوّم، نكاح موقّت ( متعه ) را مباح شمرد و عمر را نيز به اهانت، « سرگين غلطان» مى خواند. البته مأمون خود در اينگونه اقدامات هرگز تناقضى نمى ديد و همه به نظرش صحيح و منطقى مى نمودند. چه هر كدام در شرايط خاصّى انجام مى پذيرفت. او هميشه با توجه به اين شرايط و براى هماهنگى با مقتضيات روز گام برمى داشت. پس اشكالى نداشت كه روزى علويان را به خود نزديك سازد و تظاهر به بزرگداشت و اكرامشان كند، و روز ديگر حتى اجازه ورود به دستگاهش را از آنان سلب كرده، به آزار و قتلشانـآن هم گاهى با سم و گاهى با شمشيرـبپردازد.
نياز به اقدام ديگر
مأمون مى ديد كه اين اقدامات نه هنوز براى فرونشاندن شورشهاى علويان كافى است، و نه براى رسيدن به تمام هدفهايش كه برايتان برشمرديم. اقدام جديدى كه به خاطر رسيد بسيار شگفت و هيجانانگيز بود، ولى البته با توجه به شرايط آن زمان گامى بود كه خيلى طبيعى برداشته مى شد، يعنى : گرفتن بيعت براى وليعهدى اما رضا (ع) كه پس از مأمون به مقام خلافت رسيد. بدينوسيله مأمون او را امير همه بنى هاشمـچه عباسيان و چه طالبيانـقرار داد و خود نيز لباس سبز پوشيد.
نامه فضل بن سهل به امام
اين نامه بازگو كننده چند نكته مهّم كه برخى از آنها را استخراج كرده برايتان بازگو مى كنيم:
1 ـ استعمال لقب (رضا) در اين نامه جالب توجه است. اين لقب را مأمون به امام داده بود، ولى نحوه استعمال مطلق اين لقب در نامه فضل اين نكته را مى رساند كه مأمون به الهام از او بوده كه رضا را براى امام، لقب قرار داده است.
2 ـ نامه براى جلب اطمينان امام به اين موضوع پرداخته كه ماجراى وليعهدى وى يك بازى مأمونى نبود، بلكه نتيجه كوششهاى فضل بوده و جايى براى نگرانى هرگز وجود ندارد. در هر صورت، اين تضمينى بود كه از سوى وى و مأمون گرفته شده و ديگر هيچگونه مقاومت و ممانعتى از سوى امام فايده ندارد.
3 ـ در نامه مزبور جملهها و الفاظ به گونهاى انتخاب شده كه خوشايند ذوق امام (ع) باشد، يعنى با عقايد دينى و شيعى او هماهنگ آمده و در ضمن عقايد شايع ميان مردم را كه خلافت پيغمبر را حقّ عباسيان مى دانستند، نقض نمى كند.
آنگاه فضل كوشيده تا به امام اين نكته را بقبولاند كه هرچند او و مأمون تصميم به ولايتعهديش گرفتند ولي ديدگاه هر يك با ديگرى متفاوت است. فضل مدّعى است كه: « راز اين وليعهدى اين است كه تو فرزند رسول خدا، ره يافته و شايسته پيشوايى هستى . در اين كار حقّ خودت به تو پس داده مى شود. اما به نظر مأمون، تو شريك در خلافت او بوده، به لحاظ نسب برادرش هستى و از همه مردم به آن چه او در اختيار دارد، سزاوارترى .»
4 ـ در پايان، از امام مى خواهد كه به مجرّد نامه آن را بر زمين نگذارد مگر آن كه رهسپار مقرّ مأمون گردد و اين را به دليل حفظ مصالح ملّت تأكيد مى كند. وى چنين باور داشت كه اگر پاى مصالح ملّت را به ميان بكشد،امام قبول وليعهدى را وظيفه خود دانسته، لحظهاى درنگ نمى كند.
چند نكته مهم
اكنون پيش از بررسى علل بيعت بايد چند نكته مهم را از نظر بگذرانيم:
الفـطبيعى است كه چنين اقدام از سوى مأمون خشم عباسيان را برمى انگيخت؛ كسانى كه از پيش تخم كينه را مى كاشتند و برادرش امين را بر ضدّ او حمايت مى كردند. در برافروختگيشان همين بس كه از شنيدن اين خبر صاعقهآسا حاضر شدند فرد دون همّتى همچون ابراهيم بن شكله آوازهخوان، برايشان خليفه بشود. آنها فرد با كفايتى نداشتند كه بازى هاى سياست و زيركى و نيرنگى دولتمردان را بتواند درك كند.
بـولى از اين همه وحشت چه سود اگر خلافت به كلى از ميانشان رخت برمى بست و خونهايشان پيوسته بر زمين ريخته مى شد. مأمون در نامه خود به عباسيان اين نكته را چنين بيان داشته: «علّت آن كه خواستم براى على بن موسى بيعت بگيرم، گذشته از لياقت ذاتى وى اين بود كه خواستم با ايجاد دوستى بين خود و ايشان، خونهاى شما حفظ شده و حمايتتان كرده باشم ... .»
شبيه اين مطلب در اصل سند ولايتعهدى نيز بيان شده است.
بنابراين آنان بايد كمتر خشمناك مى شدند، چه در پايان كار حتمأخوشحالى فراوان مى يافتند، يعنى آنگاه به كه به حقيقت امر پى برده مى فهميدند كه بازى مأمون به خاطر ابقاى عباسيان بر تخت حكمرانى و نابود ساختن بزرگترين دشمنانشان مى بود. شگردى كه مأمون برگزيده بود به مراتب از برخورد مسلّحانهاش با دشمن سودمندتر بود.
جـحق آن است كه بگوييم انتخاب امام رضا (ع) از سوى مأمون به عنوان وليعهد شگرد موفقيّتآميزى بود. بعدأ اين موضوع را توضيح مى دهيم. اين خود دليل بر زيركى و تدبير مأمون بود كه مى دانست با مشكلات چگونه دست و پنجه نرم كند.
دـانتخاب امام براى وليعهدى ، كه جز با تهديد به قتل پذيرفته نشد، در ابتداى امر مشكلات و دردسرى بزرگ براى مأمون در بر داشت. ولى بايد به اين نكته توجه داشته باشيم كه امام بزرگترين منبع خطر بشمار مى آمد كه در ميان طبقات مختلف از امتّ اسلامى نفوذ بسيارى داشت. مأمون هرگز چنين انتخابى نكرد مگر پس از آن كه مطمئن گرديد كه خلافت در خانواده خودش باقى مى ماند. امام (ع) بيست و دو سال از او برزگتر بود و اين خود يكى از دلايل اطمينانش به اين امر بود كه در صورت جريان طبيعى امور و مصون ماندن خليفه از توطئهها و سوءقصدها، بعيد مى نمود كه وليعهد چنانى روزى به خلافت دست يابد.
هـبنابراين آنچه او اقدام كرده بود هرگز انتظارش نمى رفت، چه او برادر خود را به خاطر خلافت به قتل رسانده و خود نيز از دشمنان اهل بيت بشمار مى رفت. لذا نياز به آن داشت كه صدق و اخلاص خود را اثبات كند و براى اين منظور دست به انجام چند كار بزند:
نخست آن كه جامه سياه را كه شعار عباسيان بود، از تن بهدرآورد و جامه سبز پوشيد. سبز شعار علويان بود كه مى گفتند، لباس اهل بهشت سبز است. البته دوران اين تظاهر با درگذشت امام رضا (ع) به سر رسيد و مأمون چون به بغداد بازگشت، پس از گذشت هشت روز، به قول مورّخان، و يا سه ماه مجددأ جامه سياه را بر تن كرد.
دوّم آن كه دستور داد تا به نام امام رضا (ع) سكه بزنند.
سوّم آن كه دختر خود را به رغم اين كه چهل سال از امام (ع) كوچكتر بود، به زناشويى وى درآورد. همچنين دختر ديگرش را به همسرى امام جواد درآورد كه هنوز صغير و طفل هفت سالهاى بود.
شايد هم هدف از اين ازدواجها گماشتن مأموران داخلى بر خانواده امام مى بود و اين زنان مى توانستند وسيله نابودى امام نيز واقع بشوند. چنان كه در مورد امام جواد همسرش بود كه او را مسموم ساخت. مأمون مى خواست همين نقشه را در مورد وزيرش فضل بن سهل نيز اجرا كند، يعنى دخترش را به او تزويج كند ولى هر چه كرد، فضل زير بار نرفت. چهارم آن كه، كه به ظاهر براى امام بسيار احترام و تجليل قائل مى شد و علويان را نيز بسى اكرام مى نمود، وى خودش مى گفت كه اينها نشانه سياست و زيركى اوست و منظورى جز رسيدن به هدفهاى سياسى ندارد.
وـمأمون در تمام اين جريانها مطمئن بود كه هيچ كدام از آنهاـحتى بيعت به نفع امامـبه زيان وى تمام نمى شود. چه مصمّم شده بود كه به شيوههاى خاصّ خود طى يك نقشه دراز مدّت، امام را كم كم از صحنه بيرون براند. خود او تصريح كرده بود كه مى خواهد طورى گام بردارد كه امام را در نزد مردم بى لياقت براى امر خلافت جلوه دهد. بعداً در اينباره سخن خواهيم داشت.
هدفهاى مأمون از بيعت
چشمداشت مأمون از گرفتن ولايتعهدي امام رضا (ع) تأمين هدفهايي بود كه به اجمال ذيلأبيان ميگردد:
نخستين هدف:
احساس ايمنى از خطرى كه او را از سوى شخصيّت امام رضا (ع) تهديد مى كرد. شخصيّتى نادر كه نوشتههاى علميش در شرق وغرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عامـبه اعتراف مأمونـاز همه محبوبتر بود. در صورت وليعهدى ، او ديگر نمى توانست مردم را به شورش و يا حركت ديگرى بر ضدّ حكومت، دعوت كند.
هدف دوّم:
شخصيّت امام بايد تحت كنترل دقيق وى قرار گيرد، و از نزديك هم از داخل و هم از خارج اين كنترل بر او اعمال گردد، تا آن كه كم كم راه براى نابود ساختن وى به شيوههاى مخصوصى هموار شود. مثلأ همانگونه كه گفتيم يكى از انگيزههاى مأمون در تزويج دخترش اين بود كه در زندگى داخلى امام مراقبى را بگمارد كه هم مورد اطمينان او باشد و هم جلب اعتماد بنمايد.
افزون بر اين، چشم هاى ديگرى هم از سوى مأمون براى امام رضا گماشته شده بودند كه تمام حركات و اعمال وى را گزارش مى كردند.
يكى از آنها «هشام بن ابراهيم راشدى » بود كه از نزديكان امام بشمار مى رفت، كارهايش همه به دست وى انجام مى گرفت. ولى هنگامى كه امام را به مرو بردند، هشام با ذوالرياستين و مأمون تماس گرفت و موقعيّت ويژه خود را به آنان عرضه كرد. مأمون نيز او را به عنوان دربان امام قرار داد. از آن پس تنها كسى مى توانست امام را ملاقات كند كه هشام مى خواست. در نتيجه دوستان امام كمتر به او دسترسى پيدا مى كردند ...»
هدف سوّم:
مأمون مى خواست امام چنان به او نزديكى پيدا كند كه به راحتى بتواند او را از زندگى اجتماعى محروم ساخته، مردم را از او دور بگرداند. تا آنان تحت تأثير نيروى شخصيّتى امام، علم،حكمت و درايتش قرار نگيرند. از اين مهمتر اين كه مأمون مى خواست امام را از شيعيان و دوستانش جدا سازد تا با قطع رابطهشان با او به پراكندگى افتند و ديگر نتوانند دستورهاى امام را دريافت نمايند.
هدف چهارم:
همزمان با آن كه مأمون مى خواست خود را در پناه امام از خشم و انتقام مردم نسبت به اهل بيتـكه پس از برافروختن شعله جنگ بين او و برادرش پيوسته رو به تزايد نهاده بودـنيز به نفع خويشتن و در راه حكومت عباسى ، بهرهبردارى كند.
به ديگر سخن مأمون از اين بازى مى خواست پايگاهى نيرومند و گسترده و ملى براى خود كسب كند. او چنين مى پنداشت كه به همان اندازه كه شخصيّت امام از تأييد و نفوذ نيرومندى برخوردار بود، حكومت وى نيز مى توانست با اتّصال به او در ميان مردم جا باز كند.
دكتر شيبى مى نويسد: «امام رضا پس از وليعهد شدن ديگر تنها پيشواى شيعيان نبود، بلكه اهل سنّت، زيديّه و ديگر فرقههاى متخاصم شيعه، همه بر امامت و رهبرى وى اتّفاق كردند. »
هدف پنجم:
نظام حكومتى در آن ايّام نياز به شخصيتّى داشت كه عموم مردم را با خوشنودى به سوى خود جلب كند، در برابر آن افراد بى لياقت و چاپلوسى كه بر سر خوان حكومت عباسى فقط به منظور طلب شهرت و طمع مال گرد آمده بودند و حال ومآلشان بر همگان روشن بود، وجود چنان شخصيّتى عظيم يك نياز مبرم بود. به ويژه آن كه به لحاظ منطق در برابر هجوم علماى ساير اديان با شكست مواجه مى شدند. هنگام بروز ضعف و پراكندگى در دستگاه دولتى ، متفكرّان ساير اديان بر فعاليت خود بسى افزوده بودند.
بنابراين حكومت در آن ايّام به دانشمندان لايق و آزادانديش نياز داشت نه به يك مشت آدم چاپلوس وخشك و تهى مغز.لذا مى بينيم كه اصحاب حديث متحجر را از خود مى راند، برعكس،معتزليانى چون «بشر مريسى » و «ابوالهذيل علاف» را به خويشتن جذب مى كرد. با اين همه، تنها شخصيّت علمى كه درباره برترى علميش توأم با تقوى و فضيلّت، كسى ترديد نداشت امام رضا (ع) بود. اين را خود مأمون نيز اعتراف كرده بود. بنابراين، حكومت به وى بيش از هر شخصيت ديگرى احساس نياز مى كرد.
هدف ششم:
اوضاع پرآشوب آن زمان كه آشوب و بلوا و شورشها از هر سو مردم را فرا گرفته بود، ايجاب مى كرد كه ذهن آنان را به طرقى از حقيقت آن چه كه در متن جامعه مى گذرد، منصرف گردانند. تا بدينوسيله و با توجه به رويدادهاى مهم مشكلات ملّت و حكومت كمتر احساس شود.
هدف هفتم:
بنابرآنچه كه گفته شدديگر براى مأمون طبيعى بود كه مدّعى شودـچنان كه در سند ولايتعهدى مدّعى شدهـكه هدف از تمام كارها و اقداماتش چيزى غير از خير امّت و مصالح مسامانان نبوده. حتى در كشتن برادرش نمى خواسته فقط به رياست و حكومت دست يابد، بلكه هدفش تأمين مصالح عمومى مسلمانان نيز بوده است. دليل بر اين ادعا آن است كه چون خير ملّت را در جدا ساختن خلافت از عباسيان و تسليم آن به بزرگترين دشمن اين خاندان يافت، هرگز درنگ نكرد و با طيب خاطر، به گفته خويش، اين عمل را انجام داد. بدينوسيله مأمون كفّاره گناه زشت خود را كه قتل برادر وى بود و بر عباسيان هم بسيار گران تمام مى شد، پرداخت.
با اين عمل رابطه امت را با خلافت استوار كرده اعتمادشان را در اين راه جلب نمود، به گونهاى كه دل و ديده مردم متوجه آن گرديد. مردم به اين امر دل بسته بودند كه دستگاه خلافت از آن پس با آنان و در خدمتشان خواهد بود. در نتيجه، مأمون با اين شگرد توانسته بود براى هر اقدامى كه در آينده ممكن بود انجام دهد، حمايت مردم را جلب كند هر چند كه آن اقدام نامأنوس و نامعقول جلوه نمايد. به هر حال از آن چه گفتيم دونتيجه به بار مى آيد:
نخست: پس از اين اقدامات از سوى مأمون، ديگر منطقى نمى نمود كه اعراب به دليل رفتار پدر يا برادر و ساير پيشينيانش باز هم از دست او عصبانى باشند. چه هر كس در گرو عملى است كه خود انجام مى دهد نه ديگرى .
چگونه بر اعراب روا بود كه مأمون را مورد خشم خود قرار دهند و حال آن كه خلافت را به آنان يعنى به ريشهدارترين خانواده در ميانشان برگرداند، و عملأ نشان داد كه جز صلاح و نيكى براى عرب و غيرعرب نمى خواهد.
از اين رو ديگر جاى شگفتى نبود اگر اعراب بيعت با امام رضا را با روحى سرشار ازخشنودى پذيرفتند. دوّم: اما ايرانيان، به ويژه اهالى خراسان و كسانى كه شيعه علويان بودند، براى مأمون ادامه ياريش را تضمين كردند چه او برايشان بزرگ ترين آرزوها را عملى ساخته و ثابت كرده بود نسبت به ايشان است، مهر مى ورزد و اين كه در نظر او فرقى ميان عرب و عجم و عباسى وجود ندارد. او فقط به مصالح امّت مى انديشد و بس.
هدف هشتم:
مأمون مى خواست با انتخاب امام رضا به وليعهدى خويش، شعله شورشهاى پى در پى علويان را كه تمام ايالات و شهرها را فرا گرفته بود، فرونشاندو به راستى همينگونه هم شد،چون پس از ايام بيعت تقريبأ ديگر هيچ قيامى صورت نگرفت، مگر قيام عبدالله الرحمن بن احمد در يمن، و تازه انگيزه آن ظلم واليان آن منطقه بود كه به مجرد دادن قول رسيدگى خواستههايش، او نيز بر سر جاى خود نشست.
در اين جا چند نكته را هم بايد بدان افزود:
الف: موفّقيت مأمون تنها در فرونشاندن اين شورشها نبود. بلكه اعتماد بسيارى از رهبران و پيروانش با مأمون بيعت هم كردند. اساسأ بيشتر مسلمانان كه تا آن زمان مخالف او بودند، از در اطاعت درآمدند. اين خود بدون ترديد يكي از بزرگترين آرزوهاى مأمون بود.
ج: بيشتر قيامهايى كه بر ضدّ مأمون صورت مى گرفت، از سوى اولاد حسن بود، به ويژه آنانى كه آيين زيديه را پذيرفته بودند. لذا او مى خواست كه در برابر ايشان ايستادگى كرده، براى هميشه خود و آيينشان را به نابودى كشاند.
در آن زمان مذهب زيديّه بسيار رواج پيدا كرده بود و هر روز نيز دامنهاش گستردهتر مى شد. شورشگران زيدى نفوذ فراوانى در ميان مردم داشتند، به طورى كه حتى مهدى يك نفر زيدى را به نام يعقوب بن داود به وزارت خود گماشته و تمام امور خلافتش را به دست وى داده بود.
مورّخان اين مطلب را به صراحت نوشتهاند كه اصحاب حديث همگى همراه با ابراهيم بن عبدالله بن حسن قيام كرده و يا فتوا به همياريش در اين قيام داده بودند.
به هر حال چيزى كه براى مأمون مهم بود تار ومار كردن زيديّه ودر هم شكستن شوكت واجرشان، از طريق اخذ بيعت با امام رضا (ع) بود. او با دادن لقب «رضا» به امام قصد خلع شعار از آنان را كرده بود كه پيوسته از آغاز دعوت و قيام خويش دعوت برآورده، مى گفتند: «رضا وخوشنودى خاندان محمّد». در برابر اين شعار، مأمون به امام لقب رضا را داد تا به همه بفهماند كه اكنون رضاى خاندان محمّد به دست وى تحقّق يافته و از اين پس ديگر هر گونه دعوتى در اين زمينه خالى از محتوى است. بدين وسيله بود كه مأمون ضربه بزرگى به زيديّه فرود آورد.
هدف نهم:
پذيرفتن وليعهدى از سوى امام رضا (ع) پيروزى ديگرى هم براى مأمون به ارمغان آورد. آن اين كه بدين وسيله توانست از سوى علويان اعتراف بگيرد كه حكومت عباسيان از مشروعيت برخوردار است. اين موضوع را مأمون خود به صراحت گفته بود: «ما او را بهترين وليعهد خود قرار داديم تا... تا ملك و خلافت را براى ما اعتراف كند... .»
جنبه منفى اين اعتراف از نظر مأمون آن بود كه امام رضا (ع) با پذيرفتن اين مقام اقرار مى كرد كه خلافت هرگز به تنهايى براى او نيست و نه براى علويان بدون مشاركت ديگران. بنابراين، مأمون ديگر خوب مى توانست با همان سلاحى كه علويان در دست داشتند، با خودشان مبارزه كند. از اين پس ديگر دشوار بود كه كسى دعوت به يك شورش را عليه حكومتى كه اينگونه به مشروعيّتش اعتراف شده بود، اجابت كنند.
تازه مأمون به نحوى برداشت كرده بود كه از اين اعتراف منحصر بودن حكومت براى عباسيان را نتيجه بگيرد و براى علويان هرگز بهرهاى نبود. وليعهدى امام رضا (ع) فقط جنبه لطف و گشادهدستى داشت به انگيزه ايجاد پيوند ميان خاندان عباسى و علوى صورت مى گرفت. هدف آن بود كه زنگار كدورتها از دل مردم به خاطر آن چه كه از سوى رشيد و اسلافش بر سر ايشان آمده بود، زدوده شود.
لازم به تذكر است كه گرفتن اين گونه اعتراف از امام رضا (ع) به مراتب زيانبارتر و خطرناكتر بود بر جان علويان تا شيوههاى كشتار و غارت و تبعيدى كه امويان عليه اين خاندان در پيش گرفته بود.
هدف دهم:
مأمون، به گمان خود، از امام رضا قانونى بودن اقدامات خود را در مدّت ولايتعهدى ، به طور ضمنى تأييد گرفت، و همان تصويرى را كه خود مى خواست از حكومت و حاكم در برابر ديدگان مردم قرار داد. وى در تمام محافل تأكيد مى كرد كه فقط حاكم اوست و اقداماتش نيز چنين و چنان است. ديگر كسى حق نداشت آرزوى حكمران ديگرى را بكند حتى اگر به خاندان پيغمبر تعلّق مى داشت.
بنابراين، سكوت امام در برابر اعمال هيأت حاكمه در ايام ولايتعهدى ، به عنوان رضايت و تأييد وى تلقّى مى شد. در آن صورت، مردم به راحتى مى توانستند ماهيّت حكومت خود امام يا هر علوى ديگرى كه ممكن بود روزى بر سر كار آيد، پيش خود مجسم كنند. حال اگر قرار است كه شكل و محتوا و اساس يكى باشد و فقط در نام و عنوان اختلافى رخ دهد، مردم چرا خود را به زحمت انداخته دنبال چيزى كه وجود خارجى ندارد، يعنى حكومتى برتر و دادگسترتر، بگردند.
هدف يازدهم:
پس از دستيابى به تمام هدفهايى كه مأمون از وليعهدى امام رضا (ع) منظور كرده بود، نوبت به اجراى بخش دوم برنامه جهنّميى اش فرامى رسيد. آن اين كه آرام آرام و بى آن كه شبههاى برانگيزد به نابود ساختن علويان از طريق نابودى بزرگترين شخصيّت ايشان، اقدام كند. او بايد اين كار را بكند تا براى هميشه از منشأ خطر و تهديد عليه حكومتش، رهايى يابد.
مأمون تصميم گرفت كه نظر مردم را از علويان برگرداند و حس اعتماد و مهرشان را از آنان بزدايد، ولى البته به گونهاى كه احساساتش را هم جريحهدار نكرده باشد.
اجراى اين اهداف از آنجا شد كه مأمون كوشيد تا امام رضا(ع) را از موقعيّت اجتماعى كه داشت، ساقط گرداند. كم كم كارى كند كه به مردم بفهماند او شايستگى براى جانشينى وى را ندارد. اين موضوع را مأمون نزد حميد بن مهران و گروهى از عباسيان به صراحت بازگو كرد.
مأمون گمان مى كرد كه اگر امام رضا (ع) را وليعهد خويش گرداند، همين رويداد به تنهايى كافى خواهد بود تا موقعيّت اجتماعى امام درهم بشكند و ارجش پيش مردم فرو بيفتد. زيرا مردم هر چند به زبان نگويند، ولى عملأ اين بينش را پيدا مى كنند كه امام با پذيرفتن مقام وليعهدى ثابت كرده كه اهل دنياست. مأمون مى پنداشت كه اگر وليعهدى را به امام بقبولاند، به شهرت امام لطمه وارد آورده و حس اطمينان مردم را نسبت به وى جريحهدار ساخته است، چه تفاوت سنى ميان آن دو نيز بسيار بود، يعنى امام بيست و دو سال از مأمون بزرگتر بود و چون قبول ولايتعهدى را چنان سنى غيرطبيعى مى نمود، لذا مردم آن را حمل بر حبّ مقام و دنياپرستى امام رضا (ع) مى كردند.
امام رضا (ع) نيز خود اين نقشه مأمون را دريافته بود كه در جايى مى گفت: «... مى خواهد مردم بگويند: على بن موسى از دنيا روگردان نيست ... مگر نمى بينيد چگونه به طمع خلافت، ولايتعهدى را پذيرفته است؟! ... .»
موضع گيرى هاى امام در برابر توطئههاى مأمون
ديديم كه مأمون چگونه از بازى كه پيش گرفته بود، هدفى جز تفوّق بر مشكلات خويش نداشت. او مى خواست پايههاى حكومت خويش و خلافت عباسيان را استوار كند. اكنون اين پرسش مطرح است كه در برابر اين بازى ، امام (ع) چه موضعى اتّخاذ كرد؟ آيا عرصه را براى مأمون فراخ گذاشت تا به آرزوهاى خويش برسد؟ يا او نيز برنامه هايى خاص براى خود داشت و مى كوشيد تا به هدفهايش دست بيابد؟
حقيقت آن است كه امام (ع) توانست با پيروي از برنامه خردمندانه و رفتار جالب و نمونه خويش راه هر گونه فرصتطلبى را بر مأمون ببندد. مأمون نيز چنان با يأس و سرافكندگى رو بهرو شد كه به ناچار به كشتن امام روي آورد.
در اينباره مطالب گستردهاى در بخش سوّم و چهارم خواهيد خواند.
براي دانلود فايل pdf مقاله اينجا را كليك كنيد .
گنبدطلایی امام رضا