حكايات رضوي

حكايات رضوي سري سوم

تعيين اُجرت قبل از كار


مرحوم كلينى به نقل از سليمان بن جعفر حكايت كند:
روزى به همراه حضرت ابوالحسن ، امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام جهت انجام كارى از منزل بيرون رفته بوديم .
پس از پايان آن كار، هنگامى كه خواستم به منزل خود مراجعت نمايم ، حضرت فرمود: امشب همراه من بيا تا به منزل ما برويم و شب را ميهمان ما باش .
من نيز دعوت حضرت رضا عليه السلام را پذيرفتم ، وقتى خواستيم وارد منزل شويم ، يكى ديگر از اصحاب به نام مُعتّب نيز همراه ما آمد.
همين كه داخل منزل رفتيم ، متوجّه شديم كه غلامان حضرت مشغول ساختن جايگاهى آغول براى حيوانات هستند و در بين آن ها مردى سياه چهره ، به عنوان كارگر گِل تهيّه مى كند و به دست ديگران مى دهد.
امام رضا عليه السلام سؤ ال نمود: اين شخص كيست ؟
جواب دادند: اين شخص ما را كمك مى كند؛ و ما نيز آخر كار چيزى به او مى دهيم .
حضرت فرمود: آيا براى او معيّن كرده ايد، كه مزدش چقدر باشد؟
در پاسخ به حضرت گفتند: خير، هر چه به او بدهيم ، قبول دارد و راضى است .
حضرت با شنيدن اين پاسخ ، بسيار عصّبانى و خشمناك گرديد و خواست با آن ها برخورد نمايد.
من جلو رفتم و عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! چرا ناراحت شُديد، چرا اين چنين برخورد مى كنى ؟!
امام عليه السلام فرمود: چندين مرتبه به آن ها تذكّر داده ام كه اين چنين عمله و كارگر نياورند، مگر آن كه قبل از شروع به كار، با او تعيين اُجرت نمايند.
پس از آن ، حضرت افزود: چنانچه با كارگر قبل از شروع كار تعيين اجرت نكنى ، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى ، باز هم ناراضى است و ممكن است خود را طلبكار بداند.
ولى چنانچه با او تعيين اجرت شد، وقتى مزد خود را بگيرد، تشكّر مى كند از اين كه تمام مزد خود را بدون كم و كاستى گرفته ؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه كنى آن را محبّت و لطف مى داند و اين محبّت را هرگز فراموش نمى كند.

 

تقديم هدايا به شاعر اهل بيت


اباصلت هروى حكايت كند:
روزى دعبل خزاعى شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام - در شهر مَرْوْ به محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام شرفياب شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! قصيده اى در شاءن و عظمت شما اهل بيت ، سروده ام و علاقه مندم آن را در محضر شما بخوانم ؟
امام عليه السلام فرمود: بخوان .
پس دعبل خزاعى قصيده خود را در حضور مبارك حضرت آغاز كرد؛ و چون به اين شعر رسيد:
مى بينم كه حقوق و شئون اهل بيت در بين غير صاحبانش تقسيم گشته ، و دست ايشان از تمامى حقوق ، قطع و خالى گشته است .
امام عليه السلام شروع به گريستن نمود؛ و پس از لحظه اى فرمود: راست گفتى ، اى خزاعى ! حقيقت را بيان كرده اى .
و چون دعبل ، اين شعر را سرود:
هنگامى كه در تنگ دستى قرار گيرند و جهت احقاق حقّ خويش به غاصبين مراجعه نمايند، آن ها از پرداخت هرگونه كمكى امتناع مى ورزند و ايشان دست خالى خواهند بود.
حضرت دست هاى مبارك خود را به هم مى فشرد و كف دست پشت و رو مى نمود و مى فرمود: آرى ، به خدا سوگند، تمامى آن ها را قبضه و غصب كرده اند.
و هنگامى كه اين شعر را خواند:
همانا من در دنيا از روزگار آن وحشت داشته ام ؛ وليكن اميدوارم بعد از مرگ به جهت علاقه و محبّت به شما اهل بيت در اءمنيت و آسايش قرار گيرم .
حضرت فرمود: اى دعبل ! خداوند متعال تو را از سختى ها و شدايد قيامت در اءمان دارد.
و همين كه به اين شعر رسيد:
و قبر نفس زكيّه يعنى ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در بغداد است ، خداوند متعال او را در عالى ترين غرفه ها و مقامات اُخروى جاى داده است .
امام عليه السلام اظهار نمود: آيا مايلى دو قصيده هم من بسرايم و بر اشعارت افزوده شود؟
دعبل خزاعى عرضه داشت : بلى ، ياابن رسول اللّه !
پس حضرت رضا عليه السلام چنين سرود:
و قبر ديگرى در طوس خواهد بود، كه چه ظلم ها و مصيبت هائى را متحمّل شده و درونش را از زهر جفا به آتش كشيده اند كه تا روز محشر سوزان است .
و خداوند، حجّت خود يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فى فرجه الشّريف را مى فرستد و تمام ناراحتى ها و اندوه ما اهل بيت را برطرف مى گرداند.
بعد از آن ، دعبل خزاعى سؤ ال كرد: اين قبر از چه كسى است ، كه در طوس مدفون مى گردد؟!
حضرت در پاسخ فرمود: قبر خود من مى باشد، و طولى نخواهد كشيد كه طوس محلّ تجمّع شيعيان و زوّار من گردد.
پس هركس مرا در غريبى طوس با معرفت زيارت نمايد، آمرزيده شود و در قيامت با من محشور خواهد شد.
سپس امام عليه السلام به دعبل فرمود: لحظه اى درنگ كن و از جاى حركت منما.
و آن گاه حود حضرت وارد اندرون منزل شد؛ و پس از گذشت لحظاتى ، خادم وى بيرون آمد و مقدار صد دينار تحويل دعبل خزاعى داد و اظهار داشت : سرور و مولايم فرمود: اين پول ها را خرجى راه خود قرار بده .
دعبل عرضه داشت : به خدا سوگند، كه من براى پول نيامدم ؛ و دِرهم ها را برگرداند و گفت : اگر ممكن است لباسى از لباس هاى حضرت به من داده شود،
پس چون خادم آن دراهم را خدمت امام عليه السلام برد؛ و حضرت همان مقدار پول را با يك لباس مخصوص از لباس هاى خود را براى دعبل ارسال نمود.
پس از آن كه دعبل - ضمن جريانات مهمّى كه در مسير راه برايش اتّفاق افتاد - به منزل خويش وارد شد، كنيزى داشت كه بسيار مورد علاقه اش بود، چشمش نابينا گشته و تمام پزشكان از معالجه و درمان آن عاجز و نااميد بودند، لذا مقدارى از آن لباس حضرت را بر صورت و چشم هاى كنير ماليد، كه به بركت آن بلافاصله كنيز، بينائى خود را باز يافت ... .
همچنين محدّثين و مورّخين به نقل از دعبل خزاعى - كه شخصاً حكايت كند - آورده اند:
روزى در خراسان به مجلس حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام وارد شدم ، پس از گذشت لحظه اى حضرت فرمود:
اى دعبل ! شعرى براى ما بخوان .
و من هم اشعارى را كه خود، در منقبت اهل بيت رسول اللّه عليهم السلام سروده بودم ، خواندم .
چون مقدارى از آن اشعار را خواندم ، حضرت بسيار گريست ؛ چندان كه حالت بيهوشى به حضرت دست داد و خادمى كه كنار حضرت بود، به من اشاره كرد: ساكت باش ؛ و من ديگر چيزى نخواندم تا آن كه حضرت به هوش آمد.
بار ديگر فرمود: اشعارت را تكرار كن .
و من نيز تكرار كردم ، مجدّدا حضرت در اثر گريه بسيار، حالت اوّليّه را پيدا نمود و من ساكت شدم ؛ و تا سه مرتبه چنين گذشت ، تا آن كه در مرحله چهارم اشعارم را تا آخر خواندم .
و در پايان ، حضرت سه مرتبه فرمود: اءحسنت ، اءحسنت ، اءحسنت .
سپس امام رضا عليه السلام دستور فرمود كيسه اى كه در آن سه هزار درهم سكّه بود، به من داده شود و همچنين پارچه هاى گرانبهاى زيادى را نيز به من عطا نمود.

 

تكيه بر وحدت


از خدمات مهم امام به دنياي اسلام و خاصة مسلمين ايجاد اتحاد و وحدت بود. چه بسيار بودند عوامل تفرقه كه درجامعه ايجاد شده و زمامداران به آن دامن زده بودند. مسألة پيدايش مذاهب و استقلال آنها كه در عصر منصور پايهگذاري شده بود نوعي استخوانگذاري جديد لاي زخمهاي ايجاد شده توسط بنياميه و فرقه هاي ديگر بود. در زمان امام رضا (ع) اين فرصت بوجود آمد كه در اين وادي حركتي از خود نشان دهد. شهادت نشد او در ساية بحثها، در كنار هم نشستنها و مناظرهها به گروههاي مخالف نشان داد مسئلة شيعه آنچنان نيست كه آنان تصور دارند و هم نشان داد كه نتيجة اختلافات و فرقه جوييها موجب بروز چه عوارضي براي جامعة اسلامي است و راهي را براي انس و وحدت به رويشان گشود.

 

تلاش هاي ارشادي


از مهمترين وظايف ائمه (ع) هدايت و ارشاد مردم و آنهابه سوي خدا و ارائه خطمشي عملي در جهت اجراي تعاليم مكتب الهي است. و در اين عرصه فعاليتها به نحوي بوده است كه همة جوانب و ابعاد زندگي آنها را دربرميگرفته است. امام راهنماي زندگي مردم در عرصه هاي سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است.

 

تنگدستي


در شب جمعه پنجم ربيع الثاني سال 1331 زني علويهاي كه اهل زهد و تقوي بود و مواظبت کامل از اوقات نماز و ساير عبادات داشت بواسطة تنگدستي دوازده تومان قرضدار شده بود و چون نميتوانست قرض خود را پس دهد در شب جمعه قبل ازتاريخ مذكوربه امام رضا (ع) متوسل شد و اصراربسيار كرد كه مرا از اين قرض راحت ساز.پس خوابش برد در خواب به او گفته شد كه شب جمعة ديگر بيا تا قرضت را ادا كنيم لذادر اين شب جمعه به حرم آمد تا نزديك ساعت 8 منتظر ماند پس از خواندن دعاي كميل كه حرم خلوت شده بود،به امام عرض كرد مگر شما نفرموديد كه امشب قرض تو را ميدهم وعده شما اشتباه ندارد ناگاه از بالاي سر او قنديلهاي طلا كه بهم اتصال داشت به هم خورد و يكي از آنها بر روي زانوي زن افتاد. حاضرين تعجب كردند و بر سر او هجوم آوردند و به توليت خبر دادند و توليت وجهي به وي داد و قنديل را گرفت.

(كرامات رضويه ج 1 ص 92).

 

ثواب زيارت امام رضا (ع)


حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد : كسى كه قبر فرزندم را زيارت كند براى او نزد خدا هفتاد حج مقبول است . راوى مى گويد : گفتم : هفتاد حج ؟! فرمود : آرى ، هفتصد حج . گفتم : هفتصد حج ؟ فرمود : آرى ، هفتاد هزار حج . گفتم : هفتاد هزار حج ؟ فرمود : چه بسا حجى كه پذيرفته نشود ؛ كسى كه او را زيارت كند و يك شب در آن منطقه بخوابد مانند اين است كه خدا را در عرشش زيارت كرده است . گفتم : مانند كسى است كه خدا را در عرشش زيارت كرده است ؟ فرمود : آرى ، هنگامى كه قيامت برپا مى شود چهار نفر از اوّلين و چهار نفر از آخرين بر عرش قرار دارند ، اما چهار نفر اوّلين : نوح و ابراهيم و موسى و عيسى است ؛ اما چهار نفر آخرين : محمد و على و حسن و حسين است .

سپس نخ ترازى كشيده مى شود ـ كه خوبان را از بدان جدا مى كند ـ پس زائران قبور ما با ما قرار مى گيرند ، از نظر برترين درجه ، و نزديك ترينشان به عطا و بخشش ، زائران قبر فرزندم على بن موسى الرضا { هستند }

 

جلسات علمي


از برنامهها و جلساتي كه امام در مرو داشت تشكيل جلسات علمي و برنامههاي مناظره و احتجاج بود. مأمون علماي مختلف را جمع ميكرد و مجالسي از بحث و احتجاج تشكيل ميداد و امام را دعوت ميكرد كه با آنها بحث و مناظره كند. در مورد انگيزه مأمون به اين امر نظرات مختلفي وجود دارد:
مأمون ميخواست خود را دوستدار علم و دانش معرفي كند و از اين طريق براي خود كسب حيثيت كند.
اهل حديث را كه براي او مزاحم بودند سركوب كند.
در صورت محكوميت امام نشان دهد كه او آنچنان كه معروف است عالم نيست.
سر مردم را به علم و فلسفه و تحقيق گرم كند و در ساية آن كارهاي خود را انجام دهد.

 

جلودي


شخصي به نام جلودي از طرف حكومت هارون الرشيد به خانه فرزندان امام رضا (ع) رسيد خواست وارد شود و زيورآلات زنان را بگيرد. امام (ع) فرمود: اكنون كه مأمور اجراي اين ظلم هستي اندكي صبر كن من خود زيورها را براي تو ميآورم. زماني گذشت و سياستها دگرگون شد امام (ع) را وليعهد كردند و جلودي را به زندان افكندند هنگامي كه زمان محاكمه وي رسيد، امام (ع) به مأمون فرمود به اين پيرمرد كاري نداشته باش او را به من ببخش. جلودي كه از دور شاهد گفتگوي امام با مأمون بود گمان كرد كه امام سفارش اعدام را ميكند لذا به مأمون گفت تو را به خدا هرچه اين مرد به تو گفت در حق من انجام نده. مأمون گفت حال كه خودت سوگند دادي سرنوشت شومي در انتظار توست و دستور اعدام او را صادر كرد.

(اعيان شيعه ج 2 ص 25).

 

جمعي از صوفيه در خراسان


جمعي از صوفيه در خراسان پيش امام (ع) رفتند و گفتند: خليفه عباسي خاندان شما و از ميان آنها شما را برگزيده تا مقام ولايت و خلافت را به شما واگذار كند كه شايسته هستيد اما امت اسلامي نيازمند رهبري است كه لباس خشن بپوشد و غذاي ناگوار تناول كند. حضرت به دوزانو نشست و فرمود: يوسف (ع) پيامبر بود در حالي كه لباسهاي زيبا ميپوشيد و بر مسند آل فرعون تكيه زد و حكومت كرد. امام و خليفه بايد عادل باشد راست بگويد، به حق حكومت كند. به وعدههايش عمل كند. خداوند لباس و غذاي خوب را بر كسي حرام نكرده است.

(زندگاني پيشواي هشتم – سيدعلي محقق)

 

جنازه


ابن شهرآشوب روايت كرده از موسي بن سيار كه همراه امام رضا (ع) بودم و به ديوارهاي شهر طوس نزديك شده بوديم كه صداي شيون و فغاني شنيدم .پس به دنبال آن صدا رفتم ناگهان برخورديم به جنازهاي چون نگاهم به جنازه افتاد ايشان از اسب پياده شد و نزديك جنازه رفت آن را بلند كرد و آن را در آغوش گرفت، سپس به من گفت هر كه بدنبال جنازه دوستي از دوستان ما برود، خدا گناهانش را مي آمرزددرست مانند روزي كه از مادر متولد شده و چون جنازه را نزديك قبر بر زمين نهادند ديدم كه امام رضا (ع) به طرف ميت رفت مردم را كنار زد تا خود را به ميت رساند پس دست خود را به سينة او نهاد و گفت: بشارت باد تو را بهشت بعد از اين ساعت ديگر وحشتي نخواهي داشت. عرض كردم فدايت شوم آيا اين مرد را مي شناسي. فرمود اي موسي آيا اکنون متوجه شدي كه بر ما ائمه اعمال شيعيان ما در هر صبح و شام عرضه ميشود پس اگر کمبودي در اعمال ايشان ديديم از خدا ميخواهيم عفو كند و اگر از او كار خوب ديديم از خدا براي او پاداش ميخواهيم.

(مناقب ابن شهر آشوب ج 4).

 

جواب شش سؤ ال و شفاى دردپا


حسين بن عمر بن يزيد از جمله كسانى بود كه بر امامت حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام توقّف كرده و پنج امام بعد از آن حضرت را قبول نداشت ، او حكايت كند:
روزى به همراه پدرم نزد امام كاظم عليه السلام رفتيم و پدرم هفت سؤ ال مطرح كرد كه حضرت شش تاى آن ها را پاسخ فرمود.
پس از گذشت مدّتى از اين جريان ، من با خود گفتم : همان سؤ ال ها را از فرزندش ، حضرت رضا عليه السلام مى پرسم ، چنانچه همانند پدرش پاسخ داد، او نيز امام و حجّت خدا مى باشد.
چون نزد ايشان آمدم و سؤ ال ها را مطرح كردم ، همانند پدرش ، امام كاظم عليه السلام - حتّى بدون تفاوت در يك حرف - پاسخ داد و از جواب هفتمين سؤ ال خوددارى نمود.
و هنگامى كه خواستم از محضرش خداحافظى كنم ، فرمود: هر يك از شيعيان و پيروان ما در اين دنيا به نوعى گرفتار و دچار مشكلات هستند؛ پس اگر صبر و شكيبائى از خود نشان دهند، خداوند متعال پاداش هزار شهيد به آن ها عطا مى نمايد.
و من در اين فكر فرو رفتم كه اين سخن به چه مناسبتى بيان و مطرح شد؛ و با حضرت وداع كردم .
بعد از مدّتى به درد پا مبتلا گشتم و سخت مرا آزار مى داد تا آن كه به حجّ خانه خدا رفتم و امام رضا عليه السلام را ملاقات كردم و از شدّت درد و ناراحتى پا سخن گفتم و تقاضا كردم دعائى را براى شفا و بهبودى آن بخواند؛ و پاى خود را جلوى حضرت دراز كردم ، فرمود: اين پا، ناراحتى ندارد، آن پايت را بياور.
وقتى پاى ديگر خود را دراز كردم ، حضرت دعائى خواند و لحظاتى بعد، به طور كلّى درد و ناراحتى پايم برطرف شد.
همچنين آورده اند:
شخصى به نام احمد بن عبداللّه ، به نقل از غفّارى حكايت كند:
روزى خدمت امام رضا عليه السلام رفتم و گفتم : مقدارى قرض دارم و توان پرداخت آن را ندارم ؛ و مقدار آن را مطرح نكردم .
حضرت دستور داد غذا آوردند و چون غذا خورديم فرمود: آنچه زير تُشك نهاده شده بردار و بدهى خود را بپرداز.
وقتى تُشك را بلند كردم مقدارى دينار زير آن موجود بود، برداشتم و چراغى را آوردم و آن ها را شمردم چهل و هشت دينار بود.
در بين آن ها يك دينار مرا جلب توجّه كرد، آن را برداشتم و نزديك چراغ آوردم ، ديدم بر آن نوشته است : بيست و هشت دينار آن را بابت بدهى خود پرداخت كن و باقى مانده آن را هزينه زندگى خود و خانواده ات قرار بده .

 

جوانان بني هاشم


علي بن احمد بن عبدالله برقي نقل ميكند از پدرش، احمدبن ابي عبدالله، از پدرش از حسين بن موسي بن جعفر (ع ) كه گفت ما ( جوانان بني هاشم) به دور امام رضا (ع) بوديم كه جعفربن عمر علوي برما گذشت و او جامههاي كهنه به تن داشت. ما به يكديگر نگاه كرديم و به ظاهر او خنديديم .حضرت امام رضا (ع) فرمود بزودي او صاحب مال بسيار خواهد شد.پس از گذشت يك ماه او والي مدينه گشت و اوضاعش بهبود يافت و زماني که از مقابل ما مي گذشت خدم و حشم فراوان همراه او بودند.

(منتهي الامال ج 2 ص 352).

 

حج


: در آن سال كه هارون به حج رفت حضرت امام رضا (ع) نيز به قصد رفتن به حج از مدينه خارج شد. سپس به كوهي كه از طرف چپ راه داشت،رسيد نام آن فارغ است. حضرت نگاهي به آنجا انداخت و فرمود: خراب كننده فارغ پاره پاره خواهد شد. راوي گفت ما معني كلام آن حضرت را نفهميديم تا اين كه هارون به آن محل رسيد فرود آمدو جعفربن يحيي بر مكي بالاي آن كوه رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند پس زمانيکه به عراق رسيد جعفر بن يحيي كشته شد و پاره پاره شد.

(منتهي الامال ج 2 ص 363).

 

حجاب


يكي از بزرگان فرموده است كه من وقتي در عالم خواب خدمت حضرت رضا (ع)مشرف شدم ديدم زنبورهاي زيادي اطراف آن حضرت را گرفتهاند و به آن حضرت آسيب ميرسانند. هر چه كردم نتوانستم آنها را دفع كنم صبح خواب را به هر يك از علماء‌گفتم فرمودند آن زنبورها زنهايي هستند كه حجاب آنها شرعي نيست وباعث زحمت ديگر زائرين ميشوند.

(كرامات رضويه، ج 2 ص 200).

 

حجّت و خبر از غيب


برخى از تاريخ ‌نويسان از شخصى به نام حسين بن عَمرو حكايت كنند:
بعد از شهادت و رحلت امام موسى كاظم عليه السلام عازم مدينه منوّره شدم و به يكى از دوستان خود به نام مقاتل كه همراه من بود گفتم : آيا ممكن است كه فردا نزد اين شخص برويم ؟
مقاتل گفت : كدام شخص ؟ منظورت كيست ؟
پاسخ دادم : علىّ بن موسى عليهما السلام .
گفت : سوگند به خداى يكتا، كه تو رستگار نخواهى شد، چرا او را محترمانه نام نمى برى ؟
همانا او حجّت و خليفه خداوند متعال است .
گفتم : تو از كجا مى دانى كه او امام است و حجّت خدا مى باشد؟
در جواب گفت : من شاهد هستم كه پدرش ، امام كاظم عليه السلام وفات يافت و فرزندش ، حضرت علىّ بن موسى عليهما السلام امام بعد از اوست ؛ و نيز حجّت خداوند در ميان بندگان مى باشد، سپس افزود: من هيچ موقع با تو نزد آن حضرت نخواهم آمد.
حسين افزود: پس به همين جهت ، تصميم گرفتم كه تنها بر آن حضرت وارد شوم و از نزديك او را ببينم .
فرداى آن روز آمدم و هنگامى كه وارد منزل حضرت شدم به من خطاب كرد و فرمود: اى حسين ! به منزل ما خوش آمدى ؛ و سپس مرا نزديك خودش نشانيد و ضمن دل جوئى و احوال پرسى ، از مسير راه پرسش نمود و من ، جواب حضرت را پاسخ دادم و آن گاه گفتم : پدرِ شما در چه حالت و وضعيّتى مى باشد؟
پاسخ داد: پدرم رحلت كرد و از اين دنيا رفت .
سپس سؤ ال كردم : امام و حجّت خدا بعد از پدرت كيست ؟
پاسخ داد: من امام بعد از پدرم مى باشم و هركس با من مخالفت نمايد كافر مى باشد.
و بعد از آن افزود: چه مقدار پول از پدرم طلبكار هستى ؟
گفتم : شما بهتر مى دانيد. فرمود: مبلغ يك هزار دينار از پدرم طلب دارى ، كه چون وارث و خليفه او من هستم ، آن ها را پرداخت مى نمايم .
و پس از لحظه اى سكوت ، فرمود: اى حسين ! شخصى همراه تو به مدينه آمده است ، كه مقاتل نام دارد.
گفتم : آرى ، آيا او از دوستان و علاقه مندان شما مى باشد؟
فرمود: بلى ، به او بگو: تو بر حقّ هستى و در عقيده و نظريه خود پايدار و ثابت قدم باش .
بعد از اين صحبت ها و خبردادن از جرياناتى كه تنها من دانستم ، من نيز به امامت او معتقد شدم و ايمان آوردم