حكايات رضوي

حكايات رضوي سري چهارم

حفظ آبرو در سخاوت


مرحوم كلينى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم به نقل از يسع بن حمزه - كه يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام است - حكايت نمايد:
روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسيارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم ، كه پيرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش ‍ مى كردند و حضرت جواب يكايك آن ها را به طور كامل و فصيح بيان مى فرمود.
در اين ميان ، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از اداء سلام ، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
ياابن رسول اللّه ! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظيم الشّاءن شما اهل بيت مى باشم ؛ و اكنون مسافر مكّه معظّمه هستم ، كه پول و آذوقه سفر خود را از دست داده ام ؛ و در حال حاضر چيزى برايم باقى نمانده است كه بتوانم به ديار و شهر خود بازگردم .
چناچه مقدور باشد، مرا كمكى نما تا به ديار و وطن خود مراجعت نمايم ؛ و چون مستحقّ صدقه نيستم ، هنگام رسيدن به منزل خود آنچه را كه به من لطف نمائيد، از طرف شما به فقراء، در راه خدا صدقه مى دهم ؟
حضرت فرمود: بنشين ، خداوند مهربان ، تو را مورد رحمت خويش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ايشان را بيان فرمود.
هنگامى كه مجلسِ بحث و سؤ ال و جواب به پايان رسيد و مردم حركت كرده و رفتند، من و سليمان جعفرى و يكى دو نفر ديگر نزد حضرت باقى مانديم .
امام عليه السلام فرمود: اجازه مى دهيد به اندرون روم ؟
سليمان جعفرى گفت : قدوم شما مبارك باد، شما خود صاحب اجازه هستيد.
بعد از آن ، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت ؛ و پس از آن كه لحظاتى گذشت ، از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى كجاست ؟
شخص خراسانى گفت : من اين جا هستم .
حضرت دست مبارك خويش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بيا، اين دويست درهم را بگير و آن را كمك هزينه سفر خود گردان و لازم نيست كه آن را صدقه بدهى .
پس از آن ، امام عليه السلام فرمود: حال ، زود خارج شو، كه همديگر را نبينيم .
چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت ، خداحافظى كرد و سپس از منزل حضرت بيرون رفت ، امام عليه السلام از آن اتاق بيرون آمد و كنار ما نشست .
سليمان جعفرى اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! جان ما فدايت باد، چرا چنين كردى و خود را مخفى نمودى ؟!
حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام فرمود: چون نخواستم كه آن شخص غريب نزد من سرافكنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نمايد.
سپس در ادامه فرمايش خود افزود: آيا نشنيده اى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هركس خدمتى و يا كار نيكى را دور از چشم و ديد ديگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نمايد؛ و هركس كار زشت و قبيحى را آشكارا انجام دهد، خوار و ذليل مى گردد.

 

حق گويي امام


امام رضا (ع)‌ در پرتو موقعيتي كه داشت ميتوانست مسائلي را بيپرده با مأمون در ميان گذارد و اصولاً امام از روزي كه وارد ايران شد اين حقگوييها را آغاز كرد. هنگامي كه مأمون خلافي مرتكب ميشد امام او را از خدا ميترساند و عمل خلاف او تقبيح ميكرد. او نصايح خود را از مأمون دريغ نميداشت روزي به او فرمود در مورد مسئوليتي كه در اختيارداري از خدا بترس تو امور مسلمين را تباه ساختهاي كارها را به ديگران واگذار نكردهاي كه خلاف فرمان خدا حكم ميدهند و بايد در روز رستاخيز پاسخگوي آن باشي. امام در حقگويي پروا نداشت و گاهي چندان در اعلام حق جدي و صريح به پيش ميرفت كه مأمون را به وحشت اندخت و حتي ماية افزايش خشم و دشمني او ميشد.

 

حكم نماز


دو نفر مسافر وارد خراسان شدند و خدمت امام رضا (ع) رسيدند تا حكم نمازشان را بپرسند كه آيا نماز آنها در سفر 2ركعتي است يا 4 ركعتي؟ حضرت به يكي از آنها فرمود: نماز تو 2 ركعتي است و به ديگري فرمود نماز تو 4 ركعتي است. آن دو مسافر تعجب كردند كه چرا امام ميان آنها فرق گذاشته است؟ امام فرمود: تو نمازت 2 ركعتي است چون به سفر حلال آمدهاي و هدفت ديدار وزيارت من است ودر سفر حلال نماز 4 ركعتي به صورت 2 ركعتي خوانده ميشود ولي ديگري هدفش ديدار طاغوت بوده و اين باعث ميشود كه سفرش حرام شود ودر سفر حرام نماز 4 ركعتي تغيير نميكند.

(گوشهاي از بينش و روش امام رضا (ع) – بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي).

 

خانه و زندگي او


نميخواهيم بگوييم خانة او محقر بود. كوخ نبود و كاخ هم نبود. نسبتاٌ وسيع و مركز آمد و شدها بود. چه بسيار از جلسات درسي كه در خانة ‌او برگزار ميشد. برخي از مورخان وضع فرش خانهاش را اين گونه تصور كرده اند كه او در تابستان بر روي حصير
مينشست و در زمستان بر روي فرشهاي پشمي و موئين. برخي هم نوشتهاند كه فرش زير پايش پلاس بود كه آن هم درواقع چيزي جز آن پارچه هاي پشمين نبود. اگرچه شأن او و ديگر امامان والا و گران سنگي زندگيشان بايد بالاتر از آن چيزي باشد كه در خانه هايشان ديده ميشود ولي آنها زيور دنيا را به هيچ ميانگاشتند و دل به رضوان خدا و انجام وظيفهاي خوش ميكردند كه خداي متعال برايشان معين كرده بود.

 

خبر از درون و دادن هديه


مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه تعالى عليه ، به نقل از ريّان بن صَلت آورده است :
گفت : پس از آن كه مدّتى در خدمت مولايم ، حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بودم ، روزى خواستم كه به قصد عراق مسافرت كنم .
به همين جهت به قصد وداع و خداحافظى راهى منزل امام عليه السلام شدم ، در بين مسير با خود گفتم : هنگام خداحافظى ، پيراهنى از لباس هاى حضرت را تقاضا مى نمايم كه چنانچه مرگ من فرا رسيد، آن پيراهن را كفن خود قرار دهم .
و نيز مقدارى درهم و دينار طلب مى كنم تا براى اعضاء خانواده خود سوغات و هدايائى تهيّه نمايم .
وقتى به محضر شريف امام رضا عليه السلام وارد شدم و مقدارى نشستم ، خواستم كه خداحافظى كنم ، گريه ام گرفت .
و از شدّت ناراحتى براى فراق و جدائى از حضرت ، همه چيز را فراموش كردم و پس از خداحافظى برخاستم كه از مجلس حضرت بيرون بروم ، هنوز چند قدم برنداشته بودم كه ناگهان حضرت مرا صدا زد و فرمود: اى ريّان ! بازگرد.
وقتى بازگشتم ، حضرت فرمود: آيا دوست دارى كه يكى از پيراهن هاى خودم را به تو هديه كنم تا اگر وفات يافتى ، آن را كفن خود قرار دهى ؟
و آيا ميل ندارى تا مقدارى دينار و درهم از من بگيرى تا براى بچّه ها و خانواده ات هدايا و سوغات تهيّه نمائى ؟
من با حالت تعجّب عرض كردم : اى سرور و مولايم ! چنين چيزى را من در ذهن خود گفته بودم و تصميم داشتم از شما تقاضا كنم ، ولى فراموشم شد.
بعد از آن ، حضرت يكى از پيراهن هاى خود را به من هديه كرد و سپس گوشه جانماز خود را بلند نمود و مقدارى درهم برداشت و تحويل من داد و من با حضرت خداحافظى كردم

 

خبر از غيب و خريد كفن


علىّ بن احمد وشّاء - كه يكى از اءهالى كوفه و از دوستان و مواليان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است - حكايت كند:
روزى به قصد خراسان عازم مسافرت شدم و چون بار سفر بستم ، دخترم حُلّه اى آورد و گفت : اين پارچه را در خراسان بفروش و با پول آن انگشتر فيروزه اى برايم خريدارى نما.
پس آن حُلّه را گرفتم و در ميان لباس ها و ديگر وسائل خود قرار دادم و حركت كردم ، وقتى به شهر مرو رسيدم در يكى از مسافرخانه ها اتاقى گرفتم و ساكن شدم .
هنوز خستگى راه از بدنم بيرون نرفته بود كه دو نفر نزد من آمدند و اظهار داشتند: ما از طرف حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام آمده ايم ، چون يكى از دوستان ما فوت كرده و از دنيا رفته است ، براى كفن او نياز به حُلّه اى داريم كه شما همراه آورده اى ؟
و من به جهت خستگى راه آن را فراموش كرده بودم ، لذا گفتم : من چنين پارچه و حُلّه اى همراه ندارم و آن ها رفتند؛ ولى پس از لحظاتى بازگشتند و گفتند: امام و مولاى ما، حضرت رضا عليه السلام سلام رسانيد و فرمود: حُلّه مورد نظر ما همراه تو است ، كه دخترت آن را به تو داده تا برايش ‍ بفروشى و انگشتر فيروزه اى تهيّه نمائى ؛ و تو آن را در فلان بسته ، كنار ديگر لباس هايت قرار داده اى .
پس آن را از ميان وسائل خود خارج گردان و تحويل ما بده ؛ و اين هم قيمت آن حُلّه است ، كه آورده ايم .
پس پول ها را گرفتم و آن حُلّه را بيرون آوردم و تحويل آن ها دادم ، آن گاه با خود گفتم : بايد مسائل خود را از آن حضرت سؤ ال نمايم و سؤ ال هاى خود را روى كاغذى نوشتم و فرداى آن روز، جلوى درب منزل حضرت رفتم كه با جمعيّت انبوهى مواجه شدم و ممكن نبود كه بتوانم از ميان آن جمعيّت وارد منزل حضرت شوم .
در نزديكى منزل حضرت رضا عليه السلام كنارى ايستادم و با خود مى انديشيدم كه چگونه و از چه راهى مى توانم وارد شوم و نوشته خود را تحويل دهم تا جواب آن ها را مرقوم فرمايد؟
در همين فكر و انديشه بودم ، كه ناگهان شخصى كه ظاهرا خدمت گذار امام رضا عليه السلام بود نزديك من آمد و اظهار داشت :
اى علىّ بن احمد! اين جواب مسائلى كه مى خواستى سؤ ال كنى .
وقتى نوشته را دريافت كردم ، ديدم جواب يكايك سؤ ال هايم مى باشد كه جواب آن ها را برايم ارسال نموده بود، بدون آن كه آن ها را تحويل داده باشم ، حضرت از آنها اطّلاع داشته است

 

خبر از فرزند و قيافه او در شكم مادر


مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند، به نقل از شخصى به نام عبداللّه بن محمّد علوى حكايت كرد:
پس از گذشت مدّتى از شهادت حضرت علىّ بن موسى الرّضاعليهما السلام روزى بر ماءمون وارد شدم و بعد از صحبت هائى در مسائل مختلف ، اظهار داشت :
همسرى داشتم كه چندين مرتبه ، آبستن شده بود و بچّه اش سِقط مى شد، در آخرين مرتبه كه آبستن بود، نزد حضرت رضا عليه السلام رفتم و گفتم : ياابن رسول اللّه ! همسرم چندين بار آبستن شده و سقط جنين كرده است ؛ و الا ن هم آبستن مى باشد، تقاضامندم مرا راهنمائى فرمائى تا طبق دستور شما او را معالجه و درمان كنم و بتواند سالم زايمان نمايد و نيز بچّه اش سالم بماند.
چون صحبت من پايان يافت ، حضرت رضا عليه السلام سر خويش را به زير افكند و پس از لحظه اى كوتاه سر بلند نمود و اظهار نمود: وحشتى نداشته باش ، در اين مرحله بچه اش سقط نمى شود و سالم خواهد بود.
و سپس افزود: به همين زودى همسرت داراى فرزند پسرى مى شود كه بيش از هركس شبيه به مادرش خواهد بود، صورت او همانند ستاره اى درخشان ، زيبا و خوش سيما مى باشد.
وليكن خداوند متعال دو چيز در بدن او زيادى قرار داده است .
با تعجّب پرسيدم : آن دو چيز زايد در بدن فرزندم چيست ؟!
حضرت در پاسخ فرمود: يكى آن كه در دست راستش يك انگشت اضافى مى باشد؛ و دوّم در پاى چپ او انگشت زايدى خواهد بود.
با شنيدن اين غيب گوئى و پيش بينى ، بسيار در حيرت و تعجّب قرار گرفتم و منتظر بودم كه ببينم نهايت كار چه خواهد شد؟!
تا آن كه پس از مدّتى درد زايمان همسرم فرا رسيد، گفتم : هرگاه مولود به دنيا آمد، به هر شكلى كه هست او را نزد من آوريد.
ساعاتى بعد، زنى كه قابله بود، وارد شد و نوزاد را - كه در پارچه اى ابريشمين پيچيده بودند - نزد من آورد.
وقتى پارچه را باز كردند و من صورت و بدن نوزاد را مشاهده كردم ، تمام پيش گوئى هائى را كه حضرت رضا عليه السلام بيان نموده بود، واقعيّت داشت و هيچ خلافى در آن مشاهده نكردم

 

ختم قرآن يا انديشه در آن


مرحوم شسخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از ابراهيم بن عبّاس حكايت كنند:
در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز نديدم سخنى و مطلبى در مسائل دين و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شيواتر از همه پاسخ مى فرمود.
و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نيز جوابى را كه بيان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نيافتم كه از او آشناتر باشد.
همچنين ماءمون در هر فرصت مناسبى به شيوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤ ال و آزمايش قرار بدهد؛ ولى امام عليه السلام در هيچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤ ال مى شد، به نحو صحيح و كامل پاسخ ، بيان مى فرمود.
و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بيان مى فرمود، برگرفته شده از آيات شريفه قرآن بود.
آن حضرت قرآن را هر سه روز يك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:
اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از اين مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمايم .
وليكن من به هر آيه اى از آيات شريفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تاءمّل مى كنم و مى انديشم ، كه پيرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه يا حادثه اى سخن به ميان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آيات شريفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همين جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد تا قرآن را تلاوت و ختم كنم .

 

خدمت خرس


مروج الاسلام ميگويد کسي به من در مورد خواب شخص محترمي از اهل منبر مقيم مشهد رضوي گفت: وقتي شب در خواب به خدمت امام رضا (ع) مشرف شدم ، آن حضرت خرسي را گرفته بود كه آن خرس بسته اسباب سفري در دست داشت. آن حضرت خرس را به من داد و به من فرمود از آن پذيرايي كن من خيلي خوشم نيامد و به حضرت گفتم يابن رسول الله مرا به خدمت خرس واميداري ؟آن حضرت فرمود من اين همه خرسها را مهمان داري ميكنم و تو از پذيرايي يكي از آنها طفره ميروي؟ پس از خواب بيدار شدم صبح سيدجليل محترمي از اهل علم به خانه من آمد با اسباب سفرش همان طور كه در خواب ديدم پس من از آن سيد پذيرايي كردم هنگام رفتن وي،‌من خواب خود را براي او تعريف كردم آن حضرت پريشان شد و گفت اين خواب نتيجة آن است كه من در محل خود براي امر معاش به خدمت درامور دولتي ميپردازم پس از آن درعمل خود تجديد نظر كرد.

(كرامات رضويه ج 2 ص 201)

 

خرجي راه


آقاي حاج ميرزا طاهر حسيني كه از اهل منبر و از خدام كشيك چهارم آستان قدس است نقل كرده كه شبي از شبها كه نوبت خدمت من بود هنگام بستن درب حرم مطهر چون زائرين بيرون رفتند و حرم خلوت شد من با ساير خدام، حرم مطهر را جاروب نموديم آن گاه متوجه شديم كه يك نفر زائر عرب از حرم بيرون نرفته و ضريح را گرفته و با امام (ع) سخن ميگويد اما چون با زبان او آشنا نبوديم نفهميديم كه چه ميگويد ناگاه شنيدم كه صداي پولي آمد اين بود كه نزديك رفتيم و گفتيم چه خبر است. او را به كشيك خانه برديم و فردي كه زبان عربي ميدانست از او پرسيد و او گفت كه من اهل بحرينم و چون پولم تمام شده بود عرض كردم اي آقا ميخواهم از خدمتت مرخص شود و خرجي راه ندارم حال بايد خرجي راه مرا بدهي ناگاه ديدم كه اين پولها ميان دستم ريخته شد.

(كرامات رضويه ج 1 ص 129).

 

خرما


از ابوحبيب بناجي مروي نقل است كه گفت رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به بناج آمده بود ودر مسجدي كه هر سال حجاج آنجا ميآيند، آمده بود . گويا من رفتم به سوي او و سلام كردم و ايستادم و ديدم پيش روي او طبقي از برگ نخيل مدينه بود و در آن خرماي صيحاني بود. مقداري برداشت و به من داد شمردم 18 خرما بود پس چنين معني كردم كه من به عدد هر خرما يكسال بمانم و چون از خواب بيست روز گذشت در زميني بودم كه آن را براي زراعت اصلاح ميكردم كسي آمد و خبر داد که امام رضا (ع) از مدينه به آنجا مي آيند. مردم به سوي او ميشتافتند وقتي آمدم او را ديدم که در همان جايي که پيامبر (ص) نشسته بودند، نشسته است، و زير او حصيري بود و پيش او طبقي از خرما بود سلام مرا جواب داد و به من گفت که نزديک او بروم و يک مشت از آن خرما به من داد شمردم همان عدد بود كه حضرت رسول (ص) داده بود گفتم زياد كن يا بن رسول الله فرمود اگر رسول خدا (ص) از اين زيادتر مي داد ما هم مي داديم.

(منتهي الامال، ج 2 ص 352).

 

دامنة ارشادات


ارشادات امام فقط در مورد آداب ديني نبود بلكه در همة مباحث مربوط به اقتصاد و سياست و فرهنگ و اجتماعات بود. او در عرصة اقتصادي خطاب به ياران ميفرمود: من ضامن عدم فقر كسي هستم كه خط ميانه روي را رعايت كند و آن كس كه از راه حلال براي ادارة خانواده و زندگي خود تلاش كند مانند مجاهد في سبيل الله است. او همچنين افراد رابه پدر و مادر و رعايت حرمت آنها توجه ميداد و ميفرمود: نيكي به پدر و مادر واجب است حتي توجه مشرك باشند.

 

دامنة‌ مباحث او


دامنة‌مباحث امام بسيار وسيع و پردامنه بود و اين نبايد مايه‌ اعجاب باشد كه بگوييم امام حتي در طب و هيأت هم سخن داشت. ما امام را اعلم افراد ميشناسيم و اين هبهاي است كه از جانب خداوند به اولياء و اوصياء داده ميشود. دانش مدرسهاي نداشتند و همة آنچه كه بيان ميشد نشأت گرفته از خداوند واو وارث علم انبياء بود. مباحث او در عرصههاي مختلف بود از آن جمله:
مباحث مربوط به اعتقادات دربارة مبدأ و معاد و حشر و نشر و برزخ.
مباحث مربوط به ولايت و امامت و زمامداري خلق پس از رسول خدا (ص).
ويژگيهاي مربوط به زمامداران و رهبران برحق و روابط متقابل مردم و امام.
مباحث مربوط به فرق اسلامي و درساية آن اثبات حقانيت تشيع و مباني آن.
مباحث مربوط به اديان و مذاهب و مكاتب و فلسفههاي گوناگون كه عرض وجود داشتند.
مباحث مربوط به علوم از طبيعيات، پزشكي، نجوم و حتي جنبههاي مربوط به گياهشناسي و جانورشناسي و...

 

در برابر اعتراض ها


برخي از آنان كه خود را مدعي مقاماتي ميدانستند و به خصوص كساني كه صوفيمنش بودند در برابر اين وضع و شرايط امام به او اعتراض ميكردند سفويان ثوري از اين گونه افراد بود. روزي در ديدار با امام، خطاب به او گفت: چه خوب بود لباس سادهتري ميپوشيدي! امام فرمود دستت را به من بده. دست او را گرفت و داخل پيراهن خود كرد امام در روي لباس جامة خز براي مردم است و در زير آن لباس پشمين. به سفيان فرمود اين خز براي مردم و اين پشمينه براي خدا. ايامي كه در مدينه و در شرايط عادي و متوسط زندگي ميكرد خود را با وضع متعارف جامعه و حتي كمتر از آن عادت ميداد و آن روز كه وارد ايران شد در كنار كاخ مأمون او را منزل دادند وضع غذاي خود را برتر نساخت در غذا مراقبت داشت كه اسراف نشود و يا بيهوده چيزي به هدر نرود.

 

در پشت پنجرة نقره


نقره برداشتم به او دادم قبول نميكرد، اصرار كردم و او پذيرفت بعد از آن چند مرتبه همديگر را ملاقات كرديم و او چيزي نگفت تا يكمرتبه به من گفت اي رفيق ميداني قضية آن روز كه به من پول دادي چه بود گفتم مگر قضيهاي بود؟ گفت بلي آن روز من آن قدر دلتنگ بودم كه از پريشاني خود به خدمت امام رضا (ع) عرض كردم اي آقاي من به من نظر مرحمتي فرما خودت ميداني من چندمرتبه پول در ضريحت ريختم اكنون اگر مرحمتي نميكني آن پولها را به من عنايت فرما وقتي شما آن وجه را به من دادي و من حساب كردم متوجه شدم كه آن وجه همان وجهي بود كه من به ضريح ريخته بودم.

(كرامات رضويه ج 1 ص 187).

 

درخت بادام در خانه ميزبان


مرحوم شيخ صدوق رضوان اللّه عليه ، به نقل از محمّد بن احمد نيشابورى از قول جدّه اش خديجه ، دختر حمدان حكايت كند:
در آن هنگامى كه امام رضا عليهما السلام در مسير راه خراسان وارد شهر نيشابور گرديد، به منزل ما تشريف فرما شد.
امام عليه السلام پس از آن كه اندكى استراحت نمود، در گوشه اى از حيات خانه ما يك بادام كشت نمود، كه رشد كرد و بزرگ شد و يك ساله به ثمر رسيد؛ و هر سال ثمره بسيارى مى داد.
و چون مردم متوجّه شدند، كه امام رضا عليه السلام آن درخت را با دست مبارك خود كشت نموده است ، هر روز به منزل ما مى آمدند و از بادام هاى آن جهت شفا و درمان امراض خود استفاده مى كردند و هركس هر نوع مرضى كه داشت ، به عنوان تبرّك از آن بادام كه تناول مى كرد، عافيت و سلامتى خود را باز مى يافت .
و حتّى نابينايان شفا مى گرفتند و زن هاى آبستن - كه درد زايمان برايشان سخت و غيرقابل تحمّل بود - از آن بادام استفاده مى كردند و به آسانى وضع حمل مى نمودند.
و همچنين حيوانات مختلف مى آمدند و خود را به وسيله آن درخت متبرّك مى ساختند.
پس ا آن كه مدّت زمانى از اين جريان گذشت ، درخت بادام خشك شد و جدّم ، حمدان چند شاخه اى از آن درخت را قطع كرد كه در نتيجه چشم هايش كور و نابينا گرديد.
و فرزند او - كه عَمرو نام داشت و يكى از ثروتمندان مهمّ شهر نيشابور بود - آن درخت را از ريشه قطع و نابود كرد و او نيز به جهت اين كار، تمام اموال و زندگيش متلاشى شد و بيچاره گرديد، كه ديگر به هيچ عنوان توان امرار معاش نداشت .
و راوى در نهايت گويد: قبل از آن كه درخت خشك شود، كرامات بسيارى به بركت امام رضا عليه السلام از آن ظاهر مى گرديد و مردم ؛ بلكه حيوانات از آن بهره مى بردند.