ضايع بودن خلافت


نگرشى بر تاريخ
در كتاب‌هاى تاريخى چنين مى خوانيم كه مأمون نخست پيشنهاد خلافت به امام كرد،  ولى امام شديدأ از پذيرفتن آن خوددارى نمود. مدّت‌ها مأمون مى ‌كوشيد كه امام را به پذيرش اين مقام قانع گرداند، ولى موفّق نمى ‌شد. مى گويند اين كوشش‌ها به مدّت دو ماه در «مرو» ادامه يافت كه امام همچنان از پذيرفتن پيشنهاد وى امتناع مى ورزيد.
مأمون به امام مى ‌گفت: «... اى فرزند رسول خدا، من به فضيلت، علم، زهد، پارسايى و خداپرستيت پى بردم و ديدم كه تو از من به خلافت سزاوارترى ... .»
امام پاسخ داد: «با پارسايى در دنيا اميد نجات از شرّ آن دارم، با خويشتن‌دارى از گناهان، اميد دريافت بهره‌ها دارم، و با فروتنى در دنيا مقام عالى نزد خدا مى ‌طلبم... .»
مأمون مى گفت: ميخواهم خود را از خلافت معزول كنم و آن را به تو واگذارم و خود نيز با تو بيعت كنم؟!
امام پاسخ داد: اگر اين خلافت از آن توست، پس تو حق ندارى اين جامه خدايى را از تن خود به درآورده بر قامت شخص ديگرى بپوشى ، و اگر خلافت مال تو نيست، پس چگونه چيزي را كه مال تو نيست، به من مى بخشايى ؟»
با اين همه مأمون گفت: تو ناگزير از پذيرفتن آنى !! روزها و روزها مأمون در متقاعد ساختن امام كوشيد و پيوسته فضل و حسن را به نزدش مى فرستاد و بالاخره هم مأيوس شد از اين كه امام خلافت را از وى بپذيرد.
روزى ذوالرياستين، وزير مأمون، در برابر مردم ايستاد و گفت: شگفتا! چه امر شگفت‌انگيزى مى ‌بينم! مى ‌بينم كه اميرالمؤمنين مأمون خلافت را به رضا تفويض مى كند، ولى او نمى پذيرد. رضا مى گويد: در من توان اين كار نيست و هرگز نيرويى براى آن ندارم... من هرگز خلافت را اين‌گونه ضايع شده نيافتم.»

براي دانلود فايل pdf مقاله اينجا را كليك كنيد .