نماز باران حضرت


يك هفته از واقعه نماز عيد قربان گذشت. سخن روز مردم، خشكسالى اصفهان، رى و خراسان بود. دهان شايعه سازان سم مى پراكند.:
ـ خشكسالى فقط به خاطر ولايتعهدى است... آسمان، باران را از ما دريغ مى كند. اگر خليفه شود، آن وقت چه خواهد شد؟!
در جهانى لبالب از فتنه ها، آشوب ها و دسيسه ها، فضل بن سهل برنامه ريزى مى كرد تا ضربه هايش را فرود آورد. مأمون هم در انديشه چيرگى بر وليعهد و به كار گرفتن وى در راه اهدافش و پايين آوردن ارج و احترام او بود. اين كار، عزل را در زمان مناسب آسان مى كرد. در جهان حقيرى كه مى توان با مشتى پول انسانى را خريد، امام تبلور آرامش و پاكى و پاكدامنى بود.
حتى هشام بن ابراهيم كه روزگارى دوست امام بود، اينك جاسوسى گماشته مأمون و فضل است.
مأمون و وليعهدش از سايه سار درختانى كه غبار پژمردگى و خشكسالى بر آن ها نشسته بود، عبور كردند و به انتهاى شهر رسيدند. ارتفاعات بيرون شهر آشكار شدند. مأمون گفت: اى اباالحسن! من مدت ها به چيزى فكر كردم و حالا راه حلش را پيدا كردم... به خودم و شما فكر كردم؛ به نسبت شما و ما. ديدم كه فضيلت هر دوى ما يكى است. فهميدم كشمكش پيروان ما در اين باره، تنگ نظرى و هواى نفس است.»
امام هم چنان كه به افق دور دست مى نگريست، گفت: « اين سخن پاسخى دارد. اگر بخواهى برايت مى گويم و اگر نمى خواهى ، نمى گويم.»
خليفه آزمندانه گفت: « اين حرف را زدم تا جوابش را بگيرم.»
ـ اى امير مؤمنان! سوگندت مى دهم كه بگويى اگر آفريدگار پيامبرش محمد (ص) را بار ديگر زنده كند و او از پشت يكى از اين تپه ها به نزد ما بيايد و از دخترت خواستگارى كند، به او دختر مى دهى ؟
مأمون حيرت زده پاسخ داد: « پناه بر خدا! كسى پيدا مى شود كه مايل به اين كار نباشد؟! »
ـ فكر مى كنى او مى تواند از من دخترم را بخواهد؟
مأمون خاموش ماند و پس از لختى انديشه در سكوت، گفت: « سوگند به پروردگار كه شما از نظر خويشاوندى به رسول خدا نزديك تريد.»
گردبادى برخاست. فرصتى پيش آمد تا خليفه مسير سخن را تغيير دهد.
ـ اى اباالحسن! دعا كن تا باران ببارد و بركت همه جا را فراگيرد.
ـ روز دوشنبه اين كار را خواهم كرد.
ـ چرا روز دوشنبه؟
ـ پيامبر را در خواب ديدم كه به من فرمود: « پسرم! چشم انتظار دوشنبه باش. به بيابان برو و باران بخواه. خداوند والا به زودى مردم را سيراب خواهد كرد.»
مأمون به برخى از گزمگانى كه دورادور از آنان مراقبت مى كردند، اشاره كرد و گفت: « بگوييد فضل بيايد.»
گزمه اى روى اسب پريد. خليفه به حرف هايش با امام ادامه داد و گفت: « اى اباالحسن! چرا در كارهاى دولتى دخالت نمى كنى ؟ تو مى توانى كارگزاران را عزل يا نصب كنى .»
ـ من با شرط هايى ولايتعهدى را پذيرفتم؛ نه فرمان دهم، نه باز دارم و نه عزل كنم.
ـ فرمان دادن و بازداشتن، براى فرمانروايان لذت بخش است.
ـ در مدينه سوار بر مركبم در كوچه ها رفت و آمد مى كردم. مردم از من درخواست هايى مى كردند و من به آنها پاسخ مثبت مى دادم، آنها هم چون بستگانم شده بودند. اكنون نامه هايم در همه سرزمين ها نفوذ دارد...
ـ اما من نمى توانم به تنهايى كشور را اداره كنم!
حضرت بى پرده پاسخ داد: « ما با هم قرارهايى داشتيم. اگر به آن وفا كنى من هم به آن وفا كنم.»
مأمون شكست خورده زير لب گفت: «آرى ، وفا مى كنم.»
مأمون دست كم مطمئن شد امام سوداى سلطنت در سر ندارد. در همين لحظه، فضل از راه رسيد و با صداى بلند گفت: «اى امير مؤمنان! مژده.»
ـ ... ؟!
ـ لشكريان ما آبادى هاى زيادى در اطراف كابل تصرف كرده اند.
مأمون شادمانى كرد. امام در آن لحظه به خليفه سرمست از باده پيروزى اندرزى داد:
ـ آيا تصرف آبادى هاى كشور، تو را شاد مى كند؟
مأمون بى درنگ پاسخ داد: «جاى خوشحالى نيست؟»
امام با شجاعت انسانى كه جز به سود اسلام و مسلمانان نمى انديشد، فرمود: « اى امير مؤمنان! در مورد مسلمانان از خدا بترس... منصبى دارى ؛ اما كار مسلمانان را رها كرده اى و آن را به فردى واگذاشته اى كه فرمانى جز فرمان خدا مى راند.»
مأمون پرسيد: «چه بايد بكنم؟»
امام بى ذره اى چشم داشت، پندى اين چنين داد: «نظرم اين است كه بايد اين سرزمين را ترك كنى و به شهر پدر و نياكانت بازگردى . در آن جا به كار مسلمانان بپردازى و اين كار را هرگز به ديگران وا مگذارى ... .»
فضل هراسيد. بازگشت مأمون به بغداد، يعنى پايان آرزوها و رؤياهاى فضل. پس بى مقدمه گفت: « اين چه راه حلى است؟! همين ديروز بود كه خلافت را از برادرت گرفتى و او را كشتى . برادرانت، خاندانت و تمام مردم عراق و عرب ها دشمن تو هستند. تازه! وليعهدى را به اباالحسن دادى كه عباسيان از اين كار تو خشنود نيستند.»
خليفه نظر او را پرسيد. او گفت: «نظر من اين است كه آن قدر در خراسان بمانى تا مردم، كشته شدن برادرت را فراموش كنند و دل هاى خشمگين آرام شوند. در اين جا مردانى هستند كه سال ها به رشيد خدمت كرده اند و به همه امور چيره اند. با آنان مشورت كن. اگر آن ها هم اين نظر را دارند، كار را انجام ده.»
ـ منظورت چه كسانى است؟
ـ على بن عمران، ابايونس و جلودى !
ابر غم بر پيشانى خليفه آشكار شد. چاره اى جز برگشتن به بغداد نداشت؛ اما بغداد نه وزارت فضل را مى پذيرفت و نه وليعهدى رضا (ع) را.
حضرت (ع) كه از ژرفاى دغدغه هاى مأمون آگاه بود، گفت: « اگر اندرز مرا مى شنوى ، بايد مرا از ولايتعهدى معاف بدارى . فضل را نيز از وزارت بركنار كن. با اين دو كار، راه بازگشت به بغداد برايت هموار مى شود.»
مأمون وانمود كرد كه چيزى نشنيده است!
ـ با هم به بغداد مى رويم!
امام پاسخ داد: «فقط شما به بغداد مى روى !»
ـ و تو؟
ـ من كجا وبغداد كجا؟ ديگر نه من بغداد را ميبينم و نه او مراخواهد ديد!
هوا توفانى شد. مأمون از غم هاى درونش رنج مى برد و از آينده مبهمش مى هراسيد.

براي دانلود فايل pdf مقاله اينجا را كليك كنيد .